تبليغاتX
چندشعر، چند شاعر
آبگینه شعر معاصر بدخشان
 

محمد یوسف نوری، متولد سال ۱۳۵۹ خورشیدی در ولسوالی بهارک ولایت بدخشان. فارغ التحصیل دانشکده کشاورزی دانشگاه کابل در سال ۱۳۸۵. آقای نوری در سرایش غزل، مخمس، مثنوی، قصیده و شعرهای نیمایی ذوق بیشتر دارد. اولین مجموعه شعری وی بنام " نوای آبشار" آماده چاپ میباشد.

 

نمونه کلام 

قبل از عبور جاده در این کوچه خانه بود

در شاهراهی غنچه ز باغی نشانه بود

تاب و توان زیستن هر گلی ز باغ

وابسته در بقای گل و آب و دانه بود

فریاد یک سکوت زبان گیاه را

ای کاش در گلوی چمن یک ترانه بود

قبل از غروب باغچه در این عبور گاه

شامی برای چلچله و آشیانه بود

هر سو گل شقایق هر شاخه نسترن

هر کی به راه و رسم و نگاهی روانه بود

 

+ نگارنده     دهزاد  | 

 

مادرم باز خیالات مرا

خمیر نمود

مادرم باز تنور دل تنگ مرا آتش زد

که در آن نان پزد غیبت همسایه ما

ویاد کند

با گرمی هر نان

پدر خسته و دق مرگ مرا

مادرم باز خیالات مرا آتش زد

و گفت

کاش پدرت زنده می بود

که امروز عصر آزادی زن است

به او می گفتم

که من آزادی خود را

یک عمر بدست داشته ام

مادرم باز خیالات مرا محکم زد

 

 

+ نگارنده     دهزاد  | 

 

MashalErtizad.jpg Mashal Ertizad picture by seema-e-shahrwand

لطف الله مشعل ارتزاد، در سال ۱۳۶۶در ولسوالی یفتل (علیا) ولایت بدخشان زاده شده است. آقای ارتزاد از جمله جوانانی است که  سروده وی چندی قبل از سوی داوران انجمن قلم افغانستان در جمله ده شعر برتر بدخشان انتخاب گردید.   

 

گیلم میتند

مادرم درسایه ی انگور گیلم میتند

مادرم تا انتهای نور گیلم میتند

مادرم یاد خشونت جلسه میگیرد به بام

با سیاسر های دشت دور گیلم میتند

مادرم یک پایه یی از روزگار خانه است

آدم ناخوانده است، مجبور گیلم میتند

مادرم از نسل اشرافانِ دریا بوده است

بی تکلف، با هجوم تور گیلم میتند

مادرم در پیشتازی های خود مشکوک نیست

ازدحام جاده را با شور گیلم میتند

مادرم شاید عسل درخواب دیده دینه شب

پا به پای لشکر زنبور گیلم میتند

مادرم! گفتم که کار بانوان تحریم شده

باوجود بودن سانسور گیلم میتند

مادرم در قصه ی رنج جوانی هاش نیست

حال باخوشبختیی این پور گیلم میتند

۲۷/۳/۱۳۸۸

 

+ نگارنده     دهزاد  | 

 

تکرار تنهایی

این بارخود را تکرار کردیم

در خیابانی که مارا نمی شناسد

وهوای بارانی اش

قصد گریستن دارد

تلخ

 

 این بار خود را صدا کردیم

بنام بیگانهء که هرگز

کسی نمی شناسدش

ودل تنگش

هوای دیوانگی دارد

در خیابان ناشناس

 

این بار خود را گریه کردیم

از چشمه های که

غروب کرده بود خورشیدش

در فصل های شاد

 

این بار خود را بدنام کردیم

بنام عشق

در کوچه های خرابات

لای انگشتان رباب نوازی که

از دل برهنه اش نواخته بود

 

این بار خود را ترانه کردیم

با این واژه های شکسته

 از  حنجره مفتون بدخشی

که بوی کوه پایه های پامیر را

در تار گسسته دوتارش می نوازد

 

و این بار

خود را محکوم کردیم

محکوم بمرگ

در جاده های انتحار

که درختان جوان را می کشند

و ما از تبر های ناشناس

میمریم

 

این بار عشق را برهنه کردیم

درشعر که مارا مجبور به سرودن می کرد

وواژه ها بقدر انتظارمان

اشک داشتند

برمژگان خویش

وشاید این بار تکرار تنهائی بود

+ نگارنده     دهزاد  | 

 

سنگ 

از شیشه می گفتیم و شاد بودیم
زمان نگذاشت مان
و به سنگ مانند مان کرد
که در سومنات هستی
بتی شکسته ای باشیم

از آن سو
تسبح سنگی ذهن من
که ذکر لبانم را
سنگ می زند
و از اين است که
سجده بر سنگلاخ عشق را سالها تکرار کرده ام
و خو گرفته ام به سنگ بودن

 

زمان نگذاشت مارا

 که از سنگ مان شيشه گران
شيشه آب سازنده
يا خم شراب 

هی! ما سنگ رهگذر عشق هم نه شديم
که سرديوانه اين ره بشکنيم
خيال کنيم
خود شکسته ايم خود را

 

از بس به سنگ ها آميخته ايم
در هر قدم سر انگشت پا زخم شده
کودکی را تکرار می کنيم

ودر اين کوهسار
درد دل ما هم سنگين شده است

 

+ نگارنده     دهزاد  |