hghgg
اهدا به روان پاک بزرگ مردیکه تا آواز و نامی از هنر است، هست
وگه گاهی که من در چنگ وحشت آفرین لحظه را تنهای تنهایم
وگه گاهی که با یاد خدایان سخن آفر
ره ی اندیشه پیمایم
ویاگاهی که می خواهم
دری آن ناله های جانگداز و جاویدان برخویش
ویاگاهی چو شبنم
نفس بر دوشم و بال و پر پرواز بکاشیم
ترا جویم
که تا باشد
نوایت قطره ای ریزد
به کام
تشنه ی گوشم
hghgg
مشتری دانش، دانشجوی دانشکده ادبیات دری دانشگاه کابل
متولد فیض آباد
hghgg
درآن لحظات تلخ
که ستاره ها به سوگ نشسته بودند
و آسمان سوگمندانه میگریست
وزمین در ماتم خورشید مویه میکرد
من در گوشه یی وحشتزده و تنها
به خزانی می اندیشیدم
که آبروی یک بهار را میبرد
hghgg
فراق بدخشان
ای فلک دورم تو از ملک بدخشان کرده ای
غم شریکم با نهاد مستمندان کرده ای
کردی ام محبوس در ویرانه جبر زمان
خوب میدانم به مرگم تیز دندان کرده ای
در سرای آشنایی شمع سان میسوزی ام
تو پریشان تر مرا از زلف خوبان کرده ای
"دانشا" تقدیر اینست زیستن باید ترا
با تب و تاب جدایی عهد و پیمان کرده ای
hghgg
شب غم
درآن نفس که هیاهوی درختان بغض گلویم را میشکست
مات و مبهوت مانده بودم
دستان کوچکم میلرزید
و دلم در دورن سینه ام یکنواخت
مثل همیشه میطپید
تیک، تاک، تیک، تاک
از خود پرسیدم آیا درین گیتی
کسی هست که بر گذشته حسرت نخورد؟
hghgg
گل قشنگ من چرا چنین سکوت میکنی؟
خیال توست اینکه باز
سکوت خلوت مرا شکسته است
به پرتو افشانی خورشید رخشان
به عطر نسیم سحرگاهی
به آن ستاره های آسمان
به آن نوای بلبلان
و در سکوت باغچه
و به آن رقص مواج آب
وبه هر گلی که نامش گل است
تحفه صبح با غرور
یک قلم شبنم است و روشنی خورشید
ای ماه جهان تاب من
آیا سکوت را میشکنی؟
و به من هدیه لبخند میدهی
و اگر تو روا نمی بینی
به آسمان پر از ستاره خنده کن
و من که یک ستاره ام
در آسمان عشق تو
فراتر از هجوم ابر ها
و تو دستان کوچکت را به دعا بلند کن
و من که راز سر به مهر عشق را
ترانه های مهررا
به سان آن ستاره بلند
که نامش "مشتری"ست
مسرت کنان
گویا ام
hghgg
تماشای بهار
بهار من تماشای گلی هست
به هر برگش فغان بلبلی هست
نوایم ازین دل تلخ خیزان
تو گویی آبشاری بیدلی هست
نسیم صبح گاهانم فسردست
گمانم رنج عمرم را دلی هست
چو زخم لاله خونین کرده قلبم
جدایی ها که عمقش راملی هست
ایا "دانش" ایا پروردۀ عشـــــق
تا آندم زندگی کردن غلی هست
hghgg
hghgg
مخمس عجزی زاده
ازفضای ملک ما افلاس می آید برون دیو بدبختی بصد وسواس می آید برون
رنج و نکبت دور از مقیاس می آید برون اشک حسرت از دو چشم ناس می آید برون
بوی خون از قیمت اجناس می آید برون
فاقگی بر خلق همچون زخم ناسوراست وبس ازشیوع جوع یکسر خلق ناجوراست و بس
آه و فریاد غریبان نفخه صور است وبس ازقباحت روز روشن شام دیجوراست وبس
چارسو گر بنگری خناس می آید برون
طفلک بی دسترس خون جگر را میخورد بچه بادار ما شیر وشکر را میخورد
بیو ه مسکین همی آه سحر را میخورد مرغ نفس از بینوایی بال و پر را میخورد
کی مگر از قلب ها احساس می آید برون
زندگانی بشر را ارزش و مقدار نیست یک دل حق آشنا یک دیده بیدار نیست
ازصداقت و ز امانت شمه آثار نیست جز تقلب چرخ گردون را دیگر اطوار نیست
تار ابریشم تنی کرباس می آید برون
ای دل شوریده بیجا عمر را زهرن مشو صبر خالق رانگر بی صبر و بی مسکن مشو
هرچه از حد بگذرد رسوا شود کودن مشو مادر میهن دیگر من بعد آبستن مشو
چون که طفلت بعد ازین بی پاس می آید برون
جان من زین بیش با حرص و هوا مایل مباش درثبوت قدرت حق گمره و جاهل مباش
در ادای حق مردم خسته و کاهل مباش اینقدر از حال راز مردمان عافل مباش
چون ز آه بی نوا الماس می آید برون
مرگ با نام نکو چون گوهر خضرا بود زنده بدنام اندر زنده گی رسوا بود
چاره جویی بشر از همت والا بود "عجزی زاده" از غم درماندگان سودا بود
هر نفس از سینه اش احساس می آید برون
hghgg
در وصف مادر
مادر فرشته ز سمک تا سما بود
دامان او چو چشمه دارالشفا بود
اوچون کلید قفل سعادت بما بود
گر او رضا بود ز تو راضی خدا بود
زیرا رضای حضرت حق دررضای اوست
میدان یقین بهشت برین زیر پای اوست
ای کاشکی حقوق ترا من ادا کنم
آنچه بود امید تو آنرا ادا کنم
خشنودی ترا ز خدا التجا کنم
در دیده خاک پای ترا توتیا کنم
مادر فدای قلب پر از آرزوی تو
هم از نصایح و سخن و گفتگوی تو
مادر تو باعث شرف و هم وقار ما
پرتو فشان ز نور رخت شام تار ما
مسعود از وجود تو لیل و نهار ما
هستی مربی حق و آموز گار ما
قربان اشک های گهر بار دیده ات
منمون رنج و محنت جور کشیده است
شب تا بروز در بر مهرم نشسته ای
تا من نخفته ام تو کجا دیده بسته ای
ازهای های گریه من زود جسته ای
شب های سرد و تیره ز بیخوابی خسته ای
شرمنده ام ازین همه احسان و عطف تو
با مهربانی و کـــرم وجــــود لطف تو
دارم سپاس و مرتبت و احترام تو
هم فخر میکنم به معلای نام تو
لبریز باد از می و آمال جام تو
من"عجزی زاده" خاک ره و هم غلام تو
خواهم زحق بهشت برین باد جای تو
حور بهشت بسته ای خدمت برای تو
hghgg
نیکویی
مکن بد که بینی از روزگار
همیشه بکامش بود زهرمار
همیشه به نیکی تو دل زنده دار
به نیکی توان خلق کردن شکار
حذر کن ز آه دل دردمـــــــــــند
میازار مخلوق پروردگـــــــــار
بترس و مرنجان تو پیچاره یی
که عرش برین میشود بیقرار
یقین دان خرابست بیناد بد
نماند همی ملک بد پایدار
چه خوش گفت پیری به فرزند خویش
درو میکنی کشته نو بهـــار
درختی که حاصل نگیری از او
تبر گیرد از بیخ وبنش برآر
که معمار دل دان که خالق بود
چون آن کعبه را بنده کرد استوار
چو خواهی بدست آوری قرب حق
ز خود خواهی و سرکشی شو کنار
ز پستی توان بر بلندی رسید
مگر از بلندی شوی خاکسار
تو ای پور فرخنده اقبال من
بکن برد و باری شوی کامگار
مرنج "عجزی زاده" تو از نیک و بد
قناعت نما تو به این گیر و دار
hghgg
هجر و جدایی
ای مرغ دل خموش نوایت اثر نداشت
گویا کسی زناله زارت خبر نداشت
شد سالها که لاله جانسوز میکشی
آن بیوفا ز خواب گهی سر بدر نداشت
حقا که ظلمت شب هجران دراز بود
گویا که شام هجر و جدایی سحر نداشت
آن سنگدل ناله من ناشنیده رفت
زیرا حصول دولت سمع و بصر نداشت
نام پدر دلیل کمالت نمیشود
نشنیده که حضرت عیسی پدر نداشت
استاد عشق مسأله آموز من نشد
درس حدیث مهر چو زیر و زبر نداشت
ناصح مرا ز بیخبری پند میدهد
او خود چو داغ مهر کسی بر جگر نداشت
بگذشت با غرور و فتادم بپای او
یکبار هم ز لطف بسویم نظر نداشت
گفتم که دست من بقیامت بدامنت
دیدم ز خوف روز جزا هم حذر نداشت
شد عمر ها زخون جگر آب میدهم
نخل مراد خویش و لیکن ثمر نداشت
نشگفت یک گلی به گلستان آرزو
آنجا مگر نسیم بهاری گذر نداشت
شد"عجزی زاده" خار دو چشم پری رخان
بیچاره بود او بجهان پول و زر نداشت
hghgg
مستزاد
از ناله جانسوز شب تار چه حاصل ای یارچه حاصل
از درد دل خسته انگار چه حاصل ای یار چه حاصل
این قیمتی که آمده در فصل زمستان شد مرگ غریبان
زین زنده گی مشکل و دشوارچه حاصل ای یارچه حاصل
باشد دو هزار سیر برنج نرخ به بازار من میکشم آزار
از بوی خوش چکنی و آچار چه حاصل ای یارچه حاصل
بیچاره شوهر زغم آذوقه مدهوش خود کرده فراموش
از پوشش زن مخمل گلدار چه حاصل ای یار چه حاصل
دیریست که ازکلبه ما برق رمیده نوری ندمیده
زین سیم و گروپ بر درودیوارچه حاصل ای یار چه حاصل
یکسو غم بی چوبی و یکسو غم سردی با سوزش دردی
شب تا به سحر شکوه به تکرار چه حاصل ای یارچه حاصل
ای تازه جوانیکه ز دانش خبرت نیست یکجو اثرت نیست
برگوشه لب فلته سیگار چه حاصل ای یارچه حاصل
طفلان همگی منتظر جامه و نان اند بس گریه کنان اند
یک داو معاش تو به قمار چه حاصل ای یار چه حاصل
زاهد بدلت نیست اگر نور خدایی با زهد و ریایی
زین سبحه و سجاده و دستار چه حاصل ای یارچه حاصل
تا چند زغم "زاده عجزی" بفغانی باید که بدانی
بی واسه اجرا نشود کار چه حاصل ای یارچه حاصل
hghgg
در وصف فردوسی
نخستین ثناخالق پاک را نصیب بشـــر کرده ادراک را
به ثانی درود فراوان من رسد بر رسول از دل و جان من
زبان برگشا خامه تحریر کن زادراک فردوســـی تقدیر کن
چو او مرد دانایی و دانش ری ازین پس بعالم نبیــــند کسی
ندانم سرشت اش زیاقوت شد که جای و مقامش به لاهوت شد
خراسان کلید سخن بوده است زگلبامه دانــش چمن بوده است
مگر خاک طوس ازبهشت آمده که مردی چنین خوش سرشت آمده
که او معرفت را پیامبر بود بدست تفاهــــــم غضنفر بود
به شهنامه گویی زبر دست بود به پای کمالــش فلک پست بود
زمین و زمان محو افکار او که جاوید عالـــــم شد آثار او
بشر را ره خیر آموخته بما از نکــــــویی زر اندوخته
زگفتار او پند و عبرت ترا عمل کن اگر هـــست همت ترا
نه چون رستم زال دور از خرد که فرزند را بیگــــمان سر برد
چو فرزند بوی جگر میدهد سرخود بدست پدر میــدهــد
چو تهمینه مادر تو گریان مشو بسوز پسر داغ و بریان مشـــو
به گفتار فردوسی گام بزن بدیوان دانش تو نامــی بزن
نداده چو محمود انعام او به نزد خدا بود اکــــرام او
چو فردوس فردوسی را جای شد و را بر در شه چه پروایی شد
بگو عجزی زاده هزار آفرین به این مرد دانای روی زمین
hghgg
در وصف حضرت بیدل علیه رحمه
خوشا بیدل که نامش درجهان مشهور عالم شد
زطبعش حلقه شعر و سخن را همچو خاتم شد
به ناسور دل عشاق گفتارش چومرهم شد
زدانایی ادب را اول و آخر مقدم شد
نیابد فهم هرگز معنی تقریر شیرینش
شکر بارد ز هر یک نقطه اشعار رنگینش
زکان معرفت در سخن را سربسر چیده
صفا و صبح را برکین وبیدادی پسندیده
زر و سیم فلک را دایماً با چشم کم دیده
بمقراض قناعت رشته انفاس ببریده
جهان تا کهکشانهایش به چشم او پر کاهی
نه او را آرزوی سیم و زر نه عزت و جاهی
کلامش پای تا سر عبرت و پند و مثل دارد
بلندیهای سیر فکر او کوه و کوتل دارد
سخنهایش حلاوت عاقلان را چون عسل دارد
ادا و رمز و تقریرش فروغی چون زحل دارد
بتوصفش گهر ریزد ز نوک خامه می زیبد
بپاس یاد و بودش مستی هنگامه می زیبد
زطبع هر کسی طرز سخن شیرین نمی آید
حنای خام بر دست کسی رنگین نمی آید
هوا گر تیره باشد ماه ما پروین نمی آید
بحسن خاص دلبر قابل تحسین نمی آید
مگر تخمیر بیدل در سرشت از گنج عرفان شد
که نور معرفت از مشعل نطقش درخشان شد
نزاکتهای دیوانش کشد دل را بسوی او
می صدق و صفا جاری ز رمز گفتگوی او
شراب مهر و الفت دایماً اندر سبوی او
تواضع عجز و تمکین شیوه کردار و خوی او
نواقص های خوبان روبرو آیینه آسان میگفت
حقیقت بی تعرض آشکارا و عیان میگفت
زهر فرد بیانش همت شاهانه میریزد
به تحسین کمالش باده در پیمانه میریزد
ز سوز جزبه عشقش پر پروانه میریزد
زحیرت "عجزی زاده" اشک بی تابانه میریزد
بنازم خطه برلاس را با اینچنین پورش
برفت و جاویدانی شد بعالم نام مشهورش
hghgg
مخمس عجزی زاده
سفله گان را عیش دنیا مفت و ارزانی بود
عاقلان را دیده از غم بحر طوفانی بود
مهر و الفت را عمارت رو به ویرانی بود
بی تمیزی های عالم بس نمایانی بود
صرف عمر تیره بختان در پریشانی بود
مرد صاحب دل ذلیل و خوار و زار افتاده است
نزد ابنای زمان بی اعتبار افتاده است
اشک غم جای چو ابر نوبهار افتاده است
سکه مهر و وفا از اعتبار افتاده است
درچلند امروز مهر سست و پیمانی بود
غنچه غفلت بزودی بال و پر وا میکند
رتبه اهل سفاهت را دو بالا میکند
خامه مضمون جفا و جور انشا میکند
چرخ گردون بی تمیزی را تقاضا میکند
اخگر بی بند وباری تیز طغیانی بود
انجم آرای محفل ابله و بیباک شد
سینه مرد سخنور از خموشی چاک شد
دیده اهل بصارت از الم نمناک شد
مشت زر از تیره بختی درکف ما خاک شد
موج خون اندر جگر لعل بدخشانی بود
ارزش جنس خرد را بیع در بازار نیست
فهم و دانش را سر مو عزت و مقدار نیست
دشت و دامان فراست را در و دیوار نیست
هیچکس را از صدور ناروایی عار نیست
روز روشن از قباحت شام ظلمانی بود
نیست مردم را بکار خیر یک مو رغبتی
در میان خلق نبود مهر و انس و شفقتی
شد نصیب مستمندان درد و رنج و نکبتی
چست وچالایم در راه خطا و بدعتــی
سستی و تقصیر ما را در مسلمانی بود
چون بنای دار دنیا از فنا بنیاد شد
عمر ما در راه غفلت پیشگی بربادشد
ابله و ناکس ز کسب نا روایی شاد شد
"عجزی زاده" از درحق طالب امداد شد
چاره بیچاره گان الطاف رحمانی بود
hghgg
شعله حمرا
اشک غم از دیده من جاری چون دریا بود
درمیان سینه ام از غصه بس غوغا بود
این دل بسمل فتاده در میان موج خون
گشته از تار دو گیسوی خط طغرا بود
دوش رفتم در طربگاه بتان می پرست
در برویم بسته، گفتند منزلت صحرا بود
آنکه خون عاشقان باشد میان ساغرش
کی ز مرگ چون بیچاره اش پروا بــود
قیس مجنون هم ز هشیاری ندارد نقد عمر
این همگی دیوانگی از فتنه لیلا بود
پا زحد بیرون مکش ای جان مگر نشنیده ای
هرچه از حد بگذرد او عاقبت رسوا بود
هر نفس کز سینه ام بیرون رود شام و سحر
اخگر و آتش بسان شعله حمرا بـــود
آرزو دارم وصالش را به بیداری مگر
اینهمه خواب و خیال و مستی و رویا بود
نی بسر سودای سود و نی بتن ترس زیان
ناتوانم قوتم عطر شبنم گلهــــا بود
در خرابات مغان هشیار بودن مشکل است
تا که بزم وساقی و جام و می و مینا بود
از تواضع میتوان پیدا نمودن برتری
نی ز جرم سرکشی اش و بدی بوریا بود
"عجزی زاده" با تحمل بگذر از جور رقیب
میرسد روزی که قاضـــی خالق یکتا بود
hghgg
رباعیات
یارب بدر تو عذر خواه آمده ام
سر تا به قدم غرق گناه آمده ام
دیدم که پناه بی پناهان هستی
زآنرو به پناهت به پناه آمده ام
**** ****
ای سرور انبیا فدایت ســر من
ای شافع کل به عرصه محشر من
از خوف گنه مرا چــنان قوت ده
تا کور شود ز دیده چشم تر من
**** ****
یا رب ز تو من صدق و صفا می خواهم
از کذب زبان ناروا می خواهــــــم
مردم همه دولت جـهان می طلبــند
اما ز تو فقط تــــرا میــخواهـــم
**** ****
دنیا دنی به غــم دچارم کردی
در محضر خلق شرمسارم کردی
بدبختی من محبت دولت توست
این شیوه سیاه روزگـارم کردی
hghgg
hghgg
انزجار قلم از دختر کامجو
ای دختر هوس زدهء شوخ روزگار
ای بی خبر ز درد دل وچشم اشکبار
ای بی ثبات در رهء اخلاق و آبرو
باور کنی که دامـن تو گشته داغدار
چشم تو ديگر آن همه زيبا نمانده است
زان کجروی وکج نگری گشته بيقرار
آن لعل لب نمانده بآن گونهء که بود
زيرا تو اش فروخته ای خفيه باربار
آن چهرهء چو ماه ديگر دل نميبرد
افسوس داغدار شده از رنگ نابکار
آن زلف تابدار نه زنجير قلبهاست
بلکه بود بچهرهء آشـفته ات چو مار
باورکنی که گرمی بازار کان لعل
بس در کساد رفته ز بلـعيدن سيگار
آخر چرا تو لکهء ننگ و الم شوی
بر دامن نظيف وطن ای مـهء خمار
دانم تو از مطالعهء نارسا چنين
بگذاشتی وجود خودت را در اختيار
آوخ که شرم آيدم از همچو دانشی
هم آبرو فروشم و باشم پر افتخــار
آزاده گی چنين نبود کين تو کرده ای
حقا زدی بخرمن آزاده گی شــرار
اين خواهش ترا به ترازوی علم و فن
سنجيده اند بهتر و زيبا و بــا وقار
آخر بيا اسير هوا و هوس مشو
با نا کسان مرو تو بهر گوشه و کنار
حق خودت شناس و بعلم و هنر بکوش
آغازکن به صدق و صفا درعمل بکار
مهين ترا به مهر چه خوش پروريده است
ميگويدت مکاه زمـن ارج و اعتبـار
گر امتحان صدق و امانت دهی چه خوب
اهل وطن کند به وفای تو افتخــار
آندم قلم درست نگويد ترا و من
بوسم به افتخار وکنـم پيش ات اعتذار
گر در هوای خواهش ناپاک اجنبی
با آبروی مادر مهين زنی قمـــار
ما و وطن، کتاب و قلم نفرتت کنيم
داريم ز تو به چشم ودل وسينه انزجار
c ccccc
به اقتضا از سمیع حامد که مطلع غزل شان این است
"ماه از پنجره با یار غزل میخواند"
ماه از ابر به دلدار غزل میخواند
با دل رنجه و خونبار غزل میخواند
در سیه پردهء اندوه به آلام زیاد
همچو آن دختر نادار غزل میخواند
با همه سوز و صفا چهره گشاید گاهی
از ستیغ سرکهسار غزل میخواند
در غروبیکه بخون خفت جهان آرا شمس
زان سبب با دل خونبارغزل میخواند
برسردهکده با خنده بر اوضاع جهان
بانوای چه اسفبار غزل میخواند
سال ها گر چه گذشت به هیروشیما
بهر آن سوزش احجار غزل میخواند
در شب ماتم آن طفل فلسطین و عراق
با نوای بم و رگبار غزل میخواند
کوه افگنده مگر سایه به صحرای ضعیف
بهرآن معبر آزار غزل میخواند
درغم مردن معشوقهء آزادی و صلح
همره کشور نادار غزل میخواند
برپریشان شده گان هوس و آز زمان
به سر بستر بیمار غزل میخواند
به همه سوختگان از ره بیداد و جفا
بدل و دیدهء بیدار غزل میخواند
صاعد از فاصله ها در پی حامد بخیال
از ره عاطفه با یار غزل میخواند
c ccccc
با جهانی پوزش و دعا بر روان "کان گوهر عشق" و لعل کوه عرفان، سرور آزادۀ درویشان، میرغیاث الدین بزرگ جنت مکان، خواستم با همه ناتوانی با پای لنگ بدنبال قافلۀ دوبیتی پیر عرفان و ادب گام بردارم. ازین گستاخی تکیه برمقام بزرگان امید عفو را دارم. و از بی ربطی این چند جملۀ ناموزون و بضاعت مزجات که بار دوش آن در گرانبهای ادب نموده ام، معذرت میخواهم.
من عقاب آزادم، گر بکوهسارانم
هم عنان خورشیدم سربلند دورانم
از کرانۀ کهسار همچو چشمۀ خورشید
"کان گوهر عشقم لعل کوه عرفانم
زان سبب نمود ایزد ساکن بدخشانم"
گربچشم خودبینان در زمانه بی قدرم
آفتاب مهرم من گر بچهره ام زردم
کوردل اگر دارد دشمنی و بی مهری
"درکف گهرسنجان گوهر گرانقدرم
درصف قدح نوشان رند می فروشانم"
c ccccc
برگرفته از ویبلاگ وطن عشق تو افتخارم
hghgg
باز سردار دگر را کشتند
آسمان می بالد
به چنین قامت نستوه بلند
که در آشفته ترین لحظهء قرن
حرم پاک نیاکانم را
از لگد مال هیولا برهاند
خوب یادم هست آن شب ظلمانی
که ا مید سحرش هیچ نبود
صبح پنهان شده بود
و ز خورشید خبر نیز نبود
که سپاه ظلمت
با درفشی که در او مرگ تبلور میکرد
خاک برد یدهء خورشید زدند
تا در آن تاریکی شکنند و بدرند و ببرند
آسمان ژالهء یأس می بارید
و چه بیباکانه
برگ های گل امید فرابینان را
نیز پرپر میکرد
همه از وحشت این فاجعه
بار بستند و دل ازمهر وطن بگسستند
تا چه آید به سرش
ره نگر دست به سر بنشستند
ناگهان نعره ی از سینه ی کوه ها بر خاست
کز دم هیبت او
مرگ را لرزه بر اندام انداخت
شیرمرد نستوه
بانگ زد های مترسید از ین لشکر شب
یادتان هست که ما
خرس ها را به زمین افگندیم
اینها خفاش اند
معنیی زندگی در آزادیست
مرگ بهتر ز اسارت باشد
من و میدان نبرد
شرم بادا گر از ین سنگر حق بگریزم
تا بود در رگ من قطرهء خون
نگذارم که هیولای "دوسر"
حاکم ملت با نام و نشانم گردد
به لبم نعره ی تکبیر و به دستم شمشیر
سینه شان پاره کنم همچون شیر
دستهاشان شکنم
تا دگر دست درازی به حریمم نکنند
نعره اش در دل کوه هاپیچید
و یقین لرزه بر اندام شغالان انداخت
لیک غداری دگر غدر دگر ساز نمود
این زمان مهر به دیوان اخوت کردند
و چو مهمان به در خانهء او پرسه زدند
وچه نامردانه
مرد را دشنه زدند
مرد را د شنه زدند
برگرفته از ویبلاگ لطیف پدرام
hghgg
غــزل بــدخــشــان
با تو،
هزار چهرهء بيباک سرفرازي ام
نگاهت اطمينان عجيبي است
ميتوانم هزار گلوي زخمي را بسرايم
سرود آناني باشم که خاموش شان کرده اند
ترانهء مرداني که خاموش اند
غزل هزار دختر عاشق
که قلب هاي توفاني شان
اندک،
اندک،
خاموش مي شوند
يکسره بدخشانم با تو،
استقامتِ بي بديل کوهستان هايش :
شکيب سواحل آمو،
در نبرد زلزله و توفان
قدرت آباد کردنم؛
از هيچ ، از صفر
کابلم ، سر بر افراشته از خاکستر خويش
با تو،
ني، تو اي شبانه ئي چوپان هاي هندو کشم!
رهائي
آزادي ام !
hghgg
زندگی روزییست پایانش شبی
یا شبی بی انتها
زندگی شادیست، پایانش غمی
یا غمی بی انتها
hghgg
دوش در کشور گوش ها بودم
ناله ها کردم و فریاد زدم، لیک چه سود؟
هیچ گوشی نشنود
دوش در شهر نگاه ها بودم
پرزدم، جان دادم، لیک چه سود؟
هیچ چشم نگه اش را نگشود
دوش رفتم به در حنجره ها
سخن از درد زدم
سخن گرم زدم، سرد زدم، لیک چه سود؟
هیچ لب، لب نگشود
دوش برگشتم و سر را به گریبان دادم
تا مرا باز برد بر سر گهواره من
نزد آن مادری، آزاده ی من
نزد آن مادر کاموخت مرا رسم و رواج دیدن
نزد آن مادر کاموخت مرا بشنیدن
شور بر پا کردن
ناله و غوغا کردن
که دلم تنگ لولو های پر از مهر وی است
به گریبان گفتم
ببرم بهر خدا، زود ببر
تا که بگویم که مرنج، مادر من
زخموشی و ز نابینایی
تو مپندار که شاید، پسرت بنشیند
مادرم
تا دم که به دمم دم بود و آن دم بی دم سوگند
هرگز از یاد من آن زمزمه هایت نرود
امستردم
20- مارچ 2006
03:16
hghgg
های مردم!
راست می گوید
می دانم
واژه هایم تلخ و سنگین اند
های مردم
راست می گوید، می دانم
هرکسی هر واژه ی کز عطر بیداری
هرکسی هر واژه ی کز جرقه های نور آگاهی
هرکسی هر واژه ی کز پرده های آتشین راستی پوشید پیراهن
تلخ و سنگین است
چون خواب، شیرین است
دانشگاه آزاد امستردم 2006
hghgg
باری دیگر بیا
رفتی و ناله های دلم نا شنیده ماند
مرغ هوس ز بام دلم نا پریده ماند
ای مهر گسترم
ای ناز پرورم
گوشی دلم هوای نوای تو می کند
باری دگر بیا
با نخره ها و ناز دروغ و ریای خویش
قطری به کام تشنهً گوش دلم بریز
باری دگر بیا
با واژه های لب به لب از مهر آشتی
خالی ز راستی
داغی به داغ های دل من فزوده کن
باری دگر بیا
با وعده های خام
چشم مرا دوباره بیاموز، گریه را
باری دگر بیا
راحت ز چشم خیره شب های من ببر
باری دگر بیا
قطری به کام تشنه گوش دلم بریز
داغ به داغ های دل من فزوده کن
چشم مرا دوباره بیاموز گریه را
راحت ز چشم خیره شب های من ببر
وانگه دوباره رو
واپس دو باره آی
وانگه دو باره رو
hghgg
روز پایان جهان
روز آغاز جهان دگری
همه روز است اگر باهوشی
چون یکی دیده ببندد پر سوز
دگری دیده گشاید آن روز
روز آغازی جهانی دگری
همه روز است اگر با هوشی
hghgg
عشق بشر
تاکه در عشق بشر
سخنانیکه به زندان دلم دربندند
پر پرواز دهم
دوش دستم به قلم می بردم
تا که در عشق بشر
ناله هایکه به زندان دلم میپچند
موج اواز دهم
دوش دستم به قلم می بردم
تاکه در عشق همین گم شده ام
ناله ها ساز دهم
دوش دستم به قلم می بردم
که به گوش گردون
سخن از مهر و وفا
سخن از سترو عفاف
سخن از آینه
سخن از چهرهً گلگون شفق
سخن از خندهً گل های بهار
سخن از نغمهً مرغان هزار
سخن از صبح امید
سخن از عشق وی اغاز کنم
قلمم پرپر شد
دانه های پرو پرواز دگر هیچ نرست
حنجرم نیز به آغوش فنا می پیوست
غم گرفتست از آنم که دیگر باری دیگر
گوش گردون نشنید
عشق در بستر مرگ
مهر در چنگ عذاب
چشم امید به امید امید
آه افسوس
صد افسوس
قلمم پرپر شد!
hghgg
بشنو تو برتری
یادم هنوز است
آن شب که فطرتم
دست اش کشیده بود
از دامن امید
یادم هنوز است
آن شب که شوخ کودک اندیشه ام دگر
چیزی بنام معرفت و آدم و خرد
بر خاطرش نداشت
یادم هنوز است
آن شام پر سکوت
کز روزنه ی کوچک دیوار خانه مان
یک جسم یک دسته
یک هاله ی ز نور
آمد کنار من
در بر گرفت فطرت بس بی قرار من
یادم هنوز است
شب بود و گاه خواب
آن هاله ی ز نور
بنشست و قفل از در افسانه باز کرد
راز و نیاز کرد
گفتا به فطرتم
بشنو که من سخن ز نیستان دور دست
آورده ام
از آنکه ترا آفرید و هست
بشنو
حقیقت است
کز هرچه در زمین
کز هرچه در سما
جز از خودش
از من و هرچیز برتری
بشنو تو برتری
بشنو تو برتری
***
امشب که باز کودک اندیشه ام ز نو
بر تن نموده جامه فرسوده ی سکوت
در دشت های سرکش پندار و فطرتم
لشکر کشیده است
پرسش ز هر طرف
این بار گوش را، دامن گرفته اند
آنی که بشنوید
آنی که بر در همه گان برد این نوید
انسان هنوز است
انسان هنوز است
بشنو که بر ترید
با سرسپاه لشکر پرسش به نزد گوش
این بار چشم نیز
دست سخن گرفته و از آیه های درد
از روزگار آدم و از قتل دادران
تا ظلم ما به آنچه که نماند زنده جان
تصویر می کند
باور نمی کند!
هر آنچه دیده است
از" آن" که برتر است
این بار فوج لشکر پرسش ز هر طرف
فریاد می زنند
گوش بود یا فرشته ی از نور پاک او؟
خود بود یا که تو؟
آنکه دروغ گفت؟
آری
این بار فوج لشکر پرسش زهر طرف
فریاد می زنند
دیوار های سرکش اندیشه ی مرا
از بیخ می کنند
تا آن که پاسخی
ریزم به کامشان
hghgg
ای نیستان های سر تا پا خروش
از چه خاموشید؟
سرمه جز یک گرد نیست
موج آواز شما صد کوه بر جا را
موج آواز شما صد سنگ خارا را
قفل ها را، دام ها را، بند ها را
گرد سازد، باد سازد
از چه درخوفید؟
ای نیستان های سرتا پا خروش
سرمه جز یک گرد نیست
ناله باید
شور باید
حنجر این فطرت در بند را صد پاره باید کرد
نی برای شور و آواز است
ورنه باشد هرزه کاهی
خفته بر رخسار دیواری
hghgg
جواب
به دردت نمیخورم
مرا پیاله پیاله
از چشمانت بریز
که تن فرسوده ام
بد مستی خاک را کافیست
مشت مشت بربادم ده
که اسیر غربت های دورم
کورم
با اعصای باد میخواهم سفر کنم
به دردت نمیخورم
نه ایاغی
نه چراغی
فقط فریاد بارم کن
مرا پیاله پیاله
از چشمانت بریز
hghgg
موج دريا
از دل ما داستـان عشق ناپيــــــدا بپرس
ديدهء بيدار ما در عالـــــم شب ها بپرس
راه و رسم زنده گانی نيست با ما سازگار
نقش نام ما بهر جـــا بيدل و شيدا بپـرس
ما که دل را پاک داريم از ريا و روی مـکر
قصهء اين ماجرا از مـــا شنو تنها بپـرس
گر فغان است بر در ما ناله يی يا شيـونی
آه و سوز و گريهء مــا از دل ليــلا بپرس
بر غرور و همت ما کارگر شد تير عشــق
اين نشان جاودان را بر تن چون ما بپرس
همـــــدم مجلس شمع و حالت پروانه ايم
راز ســوز و ساز ما از دفتر معنا بپرس
در ميــان پردهء تاريک و ظلمت زای شب
اشک حســرت را ببين وموج از دريابپرس
ناله "نی" گــر بسوزد عالمی را در فراق
اشتياق و سوز نی را از دل "صبا" بپرس
hghgg
ذوق مدعـــــا
هـــــوای یار در سر در پی یک آشنــــا گردم
چه سانی بی سروپا همزبانی یابم و ازغم رها گردم
بسوزم همچــــو شمـع و دامنی از اشک تر دارم
ندارم بال پروانه بطوف کعبــــــه آن دلربا گردم
دلم دیوانه و بسمل بیادش میطپــــــد هـر دم
میـــان پنجهء ظلمت ندانم تا کجــا گــــردم
فغان خفتــــه ام را برکشم هوشی و گوشی نیست
مگر در منجلاب فسق انـــدر پی عشق خدا گردم
کجا شد ساقی بزم دل افگـــــاران پشمین پوش
بسودای لب جام و در میخانه باشـــم بی بقا گردم
سبو بشکست و قلقل از صراحی نغمه پنهــان کرد
چه دانم راز پیران مغان و در پی بزم وفــــا گردم
شکایت از جدایی نیست بر لب نای دل خـــون را
چرا با حافظ و یا مولوی یکتن صـــــــدا گردم
نه راه سینه تنگـــــان است راه شمس تبریزی
قدم هرگز نشایم با چه ذوقی مدعی این مدعا گردم
عجب تنگ است دنیا ای "صبـا"ی تنگ دل برتو
بگو با این تغافــل پیشه گی از دل جــــدا گردم
hghgg
مـــــاه من
ماه من اندر چمن آن جهــــــد کاکل بشکنـد
قامت سوسن خمد هر تار سنبل بشکنـد
نرگس جادو فريبش طرز مخموری کنــــــد
بلبلان دیوانه گردد شاخه در گل بشکند
لبسرين گيرا به لب چون وسمه بر ابرو کشد
گلشن حسن بتان را از تجمــــــل بشکند
قامت سرو رسايش را نمايد سبـــــــز پوش
قيمت خوبان در آن بازار کابل بشکنـــد
روی خوبش را ببينــــد زاهد عصر و زمان
بر سر سجاده اش کاخ تجمـــــل بشکند
ملک دارا و سکندر را بيک نــــــازش گرفت
خنجـر گيتی ستانش کتف هرقل بشکند
همچو يوسف پا گذارد اندر آن بازار مصــر
ازخريدار زيادش دست بی"پل" بشکند
گرچه فردوسی هميش از خاک پای مهوشـــان
مست و بيخود گشته است آن ساغر و مل بشکند
hghgg
خيرست مــرام ما و شر نيست
زين کيش بدهــر خوبتر نيست
دروازهء ميکده شـــــده باز
زود آی که محتسب خبـر نيست
اينست صدای مـــام مهيــن
شايان تو غفلت ای پسـر نيست
فخــر تو گرفتن کتــاب است
بوسيــــدن دست معتبرنيست
آباد نمـــای و ســاز روشن
هرگوشه که نوری از بصر نيست
يغما گر قـــــرن کرد تاراج
اين خــانه بدون مشت پر نيست
بربند کمــــر چونی به خدمت
برق است حيـات و مستقر نيست
غير تو يقيـن که ای وطنــدار
دلسوز وطن کسی ديــگر نيست
از محنت و رنج کس نديـــده
دامان کسی که پر گهر نيــست
شق تو بسر زدم خــرد گفت:
اين کار دل است، کارسـرنيست
آزاد تمام کاج و ســـرو است
در دست کسی ديگر تبـر نيست
آن شام سياه کجاست؟ کــز پی
تمهيد ورود صد سحر نيســت
"شهـــروند" بگو به شهروندان
زآبــــادی ما چرا اثر نيست
تطبيق پلان شهـــــرسازی
در ذهن و ضمير يک نفر نيست
وقتيست درين وطن لطيـــفی
بيکار نشستن ات هنــر نيست
hghgg