hghgg
انتظارسرد
تادست های سبـــز خدا می دمد مرا
آيينه ی اميــــــد فرا می د مد مرا
هربار گر تــلاوت بــاران شنيده ام
موسيقی حضـــوربه پا ، می دمد مرا
حس ميکنم هنــوزشتاب شکوه تان
شايد دعای گرم شمــــا می دمد مرا
تنهاييم , غــرورمن ومن شکسته باد
روزی اگر, اجــــابت مـا می دمد مرا
گر در کنارمشـــرقی آب خفته ا يد
اين انتظـــار سرد، چرا می دمد مرا؟
از تمام عزیز شاعران بدخشان زمین( و دوستان، اقارب و آشنایان ایشان) احترامانه تقاضا مینماییم تا یک یک قطعه عکس، و (درحدود) سه سطر از بیوگرافی خویش(ایشان) را جهت نشر در ویبلاگ "آبگینه شعرمعاصر بدخشان" به نشانی ما بفرستند.
از همه دوستان تقاضا داریم تا اگر از نشانی ویب سایت ها و ویبلاگ های شخصی نویسنده گان و شعرا و همچنان نشریه های بدخشان آگاهی داشته باشند، لطفاً آنها را، جهت پیوند دادن با ویبلاگ "آبگینه شعر معاصر بدخشان"، در اختیار ما قرار دهند.
و برای بار دوم، از تمام شاعران عزیز بدخشان(و دوستان و اقارب شان) احترامانه تقاضا مینماییم تا آثار ادبی، و خلص سوانح خویش ( بسیار فشرده) را جهت نشر به نشانی ما بفرستند.
با احترام
اداره سیمای شهروند
شعرسياسي و چگونه گی
آن در افغانستان
شعر سياسي شايد آن گاه به جهان آمد که خود در برابر سياست ايستاد و گفت: من ترا نمي پذيرم !
بدينگونه شعر سياسي از مقابله با سياست پديد مي آيد . شعر وقتي از سياست روي بر مي گرداند، در حقيقت خود را سياسي ساخته است .
شعر را مقدار جنس کاه نتوان یافتن
(شاعر شهید سرشار شمالی )
گفتگوی مجله ء مریم با پرتو نادری
در پیوند به وضعیت کنونی شعر و ادبیات در کشور
hghgg
رباعیات
منتخبی از مجموعۀ ترنم های خلوت
بر تارک افکار نشا نید علم را هرشـام و صبا ز جان بخوانید علم را
گویند اگر توسن علــم را یابید بر کشور جان وجهل رانید علـــم را
**** ****
فتنه به جهان شده چیره همه جا ابلیس ازآن کــند جشنی برپا
کاری بکنید شما که هستید صادق روبید فساد جهان نگردد رسوا
**** ****
از هاتف بالاست پیاپی نــدا نیکـــــان بهم شوید برای فردا
امروز که بدکنش آورده بـدی فردا جهان کنید پر از صدق و صفا
**** ****
در عالم معنی نباشد قالب یابد چو به نفس خویش معنا طالب
آن ار طلبی بودش معنی برگیر سر رشته کار را که گردی غالب
**** ****
دنیا ره به هیچ مگیر دنیا فانیست دنیا ره شمار چیزی دنیا ثانـیست
بنیاد بکن حیات در دنیـایــی آنجا که حیات حیات حاویدانیست
**** ****
این قافله اینکه روز وشب در سفر است نه جای توقف و نه هم درحضر است
این قافله ای ست ز جرم در منزل نور دریاب تو راه که کاروان در گذر است
hghgg
طریق نیکبختی و رستگاری
دلا در راه حق ثابت قدم باش به لطف و مهربانی و کرم باش
بهار است و جهان دارد طراوت رها از فکر خام و قید غم باش
انیسی خوا که باشد مهربا نت به عهدت پایبند و مستحکم باش
نگهدارد ترا شاداب و خندان به اخبار و کتب یار و به هم باش
به هر وقت و زمان چون میتوانی به نیکی کوش و در صلح و سلم باش
بخواهی چون بکاهد رنج و دردت به دانشمند نیکو رو صنم باش
بیا بگزین تو داد و آدمیت همیشه دور و بیزار از ستم باش
بدارد عاقبت کار بدو زشت بیا درمان هر درد و الــــم باش
گشادی نیست در بازار نیکی به هر حال به نیکی دم به دم باش
وفا و راست کاری کن شعارت به وصف صدق و پاکی در رقم باش
صداقت زینت و سرمایه باشد سعادت آ فرینــــد لا جرم باش
ضـــــائی تا توانی بهر مردم
بکن نیکی و دائیم محترم باش
hghgg
گلشن روزگار من
بیطاقت و سودا زده و خوار و غریبم از گلــــشن ایام چه بودست نصیبم
بلبل به وصال گل و فارغ دل مخمور من همدم درد و غم و محتاج طبیبم
دارم دل افسرده از غصه پریشان هردم به غم دیگر و در بنـــد زقیبم
چون شمع مرا سوخته است آ تش حسرت کو جمعیت خاطر و رخــسار حبیبم
آوخ که ندیدیم ضیــاء خنـده ایام
در شکل جنون برده مرا گرچه لبیبم
hghgg
اتفاق ما جوانان نور بخش کشور است
ای جوانان خویش را بیدار میباید نمود
بهر میهن مستعد کـــــار میباید نمود
اعتلای ملک آ سان نیست آید در میان
وز برایش کوشش بسیــــار میباید نمود
نو جوانان وطن امــــروز نوبت با شماست
کین وطن را صحـــنه گلزار میباید نمود
جهد و جد در اتحاد و صدق و تقوی و هنر
هم علاج درد هر بیمــــار میباید نمود
پنجه راشی و ظالــــم را شکستن میزد
تاشود نابود استمــــــــرار میباید نمود
ای جوانان بهرمجـــــد و آبروی مملکت
تا که جان باشد به تن پیکار میبـــاید نمود
جان فدا کردن برای حفظ میهن ننگ نیست
خویش را آ ماده ایثار میبــــــــــاید نمود
فکر دیگر از خیالت دور میکـــن ای جوان
فکر اصلاح و هم از اعمــــــار میباید نمود
ای جوانان تا بیاید اعتـــــــــــــلا و ارتقاء
عزم و جزم و همت سرشـــــار میباید نمود
اتفاق ما جوانان نور بخش کشـــــور اسـت
نیک مضمــون است ضیا تکرار میباید نمو د
hghgg
مخمسی به غزل حافظ ( رح)
ترک من بیچاره مکن چاره جان باش
غمخـــوار بدین سوخته دل نگران باش
کن لطف سوئی عاشق رنجیده روان باش
"باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش"
" وین سوخته را محرم اسرار نهان باش"
هنگام بهار است گل و سبزه به جوشند
در رفع خزانی و پریشـــــانی دو شند
خوبان ز چه در لطف و نکوئی نکوشند
"زان باده که در مصطبه عشق فروشند"
" ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش"
افسوس که گشتیم به الطاف تو مالک
لا یخطر فی قلبی فقط غیر وسالک
هر چند شدیم زارو پریشان معه ذالک
"در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک”
"جهدی کن و سر حلقه رندان جهان باش"
این بلبل شیدا که سحرگه به فغان است
گوئیکه چومن درد به دل داغ به جان است
"-هرچه ضعیف است ولی باز جوان است
" آن یار که گفتا به تو ام دل نگران است "
" گ. میرسم اکنون به سلامت نگران باش"
ای دوست بدین پیکر افسرده توان بخش
زان باده چشمت به الحان دهان بخش
تا چند کنی دوری بیا لحظه جان بخش
" خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش "
"ای درج محبت به همان مهر و نشان باش"
سودای رخش از دلم باری ننشیند
هر جا نگـــرانم به نگاری ننشیند
جز نامه و تحریر به کاری ننشیند
"تا بر دلش از غصه غباری ننشیند "
"ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش"
گردیده "ضیائی" تو پریشان و عیان بین
در قید غم و جور جفا های زمان بین
خون می چکد از دیده اش هر گوشه نهان بین
"حافظ که هوس میکندش جام جهان بین"
گو در نظر آصف و جمشید مکان باش"
hghgg
ای وطن سر سبز و شادان بینمت
ای وطن سر سبز و شادان بینمت
مالک تمکین دوران بینمت
باشکوه در هیبت آزادیت
در ترقی فراوان بینمت
مسکن مرد و زنان نامور
خالی از دزد و رذیلان بینمت
منبع علم و کمالات نوین
حاصل از دست جوانان بینمت
ازگزند محفوظ باشی جاویدان
دایما در صلح و عمران بینمت
اتحاد ملتت پاینده باد
تا ازین رو چون گلستان بینمت
از زن و مردان روشن فکر روز
چون چراغ شب فروزان بینمت
آرزو دارد"ضیائی" ای وطن
سرخروی آباد و شادان بینمت
hghgg
شعر آزاد
ای خانه بزرگ
ای خانه کلان!
ای خانه که چون شده از دود سقف تو
مانند بال زاغ سیه در سیاهی غرق
چندین هزار سال گذشت و نیامدست
در زندگی سکنه و حال تو هیج فرق
ای خانه بزرگ!
ای خانه کلان ! ای خانه سیاه!
داری بیاد بس که تو از روز و روز گار
از روز های تیره و از رنج بی شمار
از آن گرسنگان !
از آن برهنگان!
از لرزه وجود ضعیفان بی نوا
از حالت زبون مریضان بی دوا
ای خانه بزرگ!ای خانه کلان!ای خانه سیاه!
داری بیاد از غم و اندوه کودکان
وز آه و ناله ها و سیه روزی زنان
داری بیاد این تو که! مردان سنگدل! مردان ددنشان!
می بسته اند زنان به گیسوئی خویشتن
و شلاق میزدند - او نوحه می نمود – یک دادرس نبود- او را کی میگشود؟
ای خانه کلان ! ای خانه بزرگ! ای خانه سیاه!
صد راز پا فتاده کنون در دلت به جا
از هر فسانه ها
داری به دل نگاه
ای خانه بزرگ! ای خانه کلان! ای خانه سیاه!
داری به یاد از ستم بیک و افسقال
وز کوتوال زشت و ز ارباب لا ابال
داری به یاد زان همه نیرنگ بی شمار
هستی تو دل فگار
زان قصه ها که در دل تو جا بجا بود
از سوزش یتیم
از گریه فقیر
از آه بی نوا
زانروست که قلب تو ز آنها سیاه بود
بر ما گواه بود
در التجا بود
راغ 6-10-1357
hghgg
چه بود جمله به یک راه شویم
چه بود جمله به یک راه شویم
همدل و همدم وهمراه شویم
همه غمخوار بگردیم به هم
هم ز احوال هم آگاه شویم
همه جویائی مسرت گردیم
بره راقیه یکجاه شویم
پی خورسندی دل ها باشیم
همگی نیک و نکو خوا شویم
بهر توحید همه ملت خویش
ای ضیا جاهدو غراه شویم
hghgg
زندگی زن در راغ
زن این مخلوق صاحب مهر گیتی چرا این گونه اینجا خوار و زاراست
به احوال خراب و قلب محزون سرو پای برهنه زیر بار است
همی از صبح تاشام او به کار است ولی گویند زن ها کارگر نیست
ضعیف و نیزگویند پر شکسته ز زن در زندگی گویند اثر نیست
ندارد زن حق رفتن به جائی نباید او کند بر فکر خود کار
سزد او را که فرمانگیر باشد کند بر میل شوهر جمله رفتار
اثاث البیت را دائیم کند حفظ طعام و آب را آماده سازد
بدوشد گاو بز را او همیشه سپس آنها روان در جاده سازد
نه شب ها خواب آرام است زن را که باشد غمخور اولاد هایش
کجا زن است از فرزند غافل اگر خاری خلد گاهی به پایش
گهی در مزرعه باشد به مردان بسازند جمع با هم کشته خویش
گهی چوپان به صحراه و بیابان بود هم پاسبان بره و میش
به این سازندگی بی مثالش بگویند هست زن از بحره محروم
کتک ها میزنند بیچاره زن را ز دانش منع و اینجا هست محکوم
hghgg
کار
هر گونه مجد عالیه از کار میشود
از کار هر خرابه چمنزار میشود
هر قوم گشت کارگرو ساعی و غیور
آن سر بلند و لائیق هر بار میشود
نام نکو و عز و شرف میرسد به آن
کز صدق دل عمل گر بیدار میشود
از تنبلی کسی به مقام نمیرسد
تنبل حزین و غمزده و زار میشود
دوروی و مکر باز شود یا به عزت است
روز دیگر به چشم همه خوار میشود
بازار ظلم و جبر و جفا را بقائی نیست
ظالم ذلیل و خوار نگون سار میشود
جز سعی و صدق و کار ترقی نمیکند
سعی و عمل ز مردم هشیار میشود
هر کس که کسب و کار نکو میکند به حق
صاحب جلال و شان و شرف دار میشود
بد فعل وخوده گیربه نمام و حیله گر
آخر سخیف بودنش اظهار میشود
در پشت کار نیک روان باش دایما
پیوسته بر تو رحمت بسیار میشود
با عزم و جهد وهمت مردانه هرکسی
روزی میان خلق نمودار میشود
hghgg
زبان زبان عاشق
ای روی تو بوستان عاشق سوداست ازان به جان عاشق
چشمان تو کاسه شرابند یا آفت ناگهان عاشق
قد تو ز سرو نازنین است ابروی تو شد کمان عاشق
لعل است لب تو یا گلست آن یا آتش در نهان عاشق
ای مه چه لطافت است در تو از بهر فغان فغان عاشق
ای تازه بهار ناز و شوخی ای گوهر شایگان عاشق
آن وصف جمال بس جمیلست با لا بود از بیان عاشق
از ذکر تو تازه میشود دل زینست زبان زبان عاشق
hghgg
عهد
یادت آید آن زمان ای رفیق می فشردم من ترا چون جان به بر
بوسه های گرم از رخسار تو میگرفتم من در آندم سر بسر
خواب آمد باز چشمانت گرفت دست خود زیر سرت افراشتم
وز لبان نازنینت دم به دم بوسه چندی دیگر بر داشتم
عهد بستیم در دل شب ما و تو تو به من یاری و من یار تو ام
تو مرا هم دوست میداری و من عاشق با جان وفادار تو ام
hghgg
دختر فقیر از گزشته میگوید
روز گارم تیره و دشوار بود قلب من آزرده و افگار بود
تن برهنه پا برهنه بوده ام زحمت و رنجم ز حد بسیار بود
نی دوا و نی طبیی داشتم نی مرا همواره کس عمخوار بود
کی شکستم آرزوئی خود زنان سنگ حسرت بر سر من بار بود
نی ره مکتب برایم بود باز نی مرا آزادی اندر کار بود
گوئییا محکومی از روزی ازل در نصییب دختر نادار بود
هر چه بر ما می نمودند او روا هرچه میگفتند نکو گفتار بود
گوش ها از ناله ما بود کر کی کجا رحمش به ما یکبار بود
از گزشته هیج پرسانم مکن زندانی غصه و آزار بود
hghgg
دختر فقیر از حال حکایت میکند
حلقه ها و بند از من دور شد
چشم بد خواهان ز وجدم کور شد
باب مکتب ها برویم باز شد
خانه رنجم کنون معمور شد
در فروشم گس نبگزارد دیگر
از سر من قطع دست زور شد
با به ام از بهر خود باشد به کار
مادرم از بهر خود مزدور شد
کاری ما دیگر برای بای نیست
کار ما از بهر ما منظور شد
ظالمان مفتخوار لا ابال
نزد مردم جملگی منفور ش
این وطن باشد برای کارگر
جمله نعمت بهر او مقدور شد
یک مساوات آمد آری در وطن
خانه تاریک ما پر نور شد
بهر ما هر گونه امکان رفاست
مرتجع را گو مقامت گور شد
دشمنان ملک گردیدند خجل
دوستان ما ازین مسرور شد
بعد ازین هستم لوا بردار خلق
جان من قربان رزم و کار خلق
hghgg
حق احسان وطن
ای جوانان خردمند اهل عرفان وطن
قوت فردائی افغان و چراغان وطن
وقت آن باشد که کوشیم در ره علم و هنر
میسزد زمروز فهمی سازی عمران وطن
بی سلاح علم نتوان شد موفق زیستن
کی توان کرد خدمت زیبنده شان وطن
گر همی خواهید کنید خدمت به افراد بشر
یا شود باغ و گلستان دشت و دامان وطن
این نمی آید به دست الا به علم و معرفت
وز طریق علم آید جمله حرمان وطن
مشق و تمرین ادب با علم می باید نخست
شاخه صاحب ثمر بودن به بستان وطن
غفلت و بی دانشی باید ز خود انداختن
با سلاح علم گشتن قهرمانان و طن
از ضیائی هست همیشه این نداء از سوز دل
ای جوانان اهل عرفان حق احسان وطن
hghgg
نگهت موی
صبح گل پیش رخت از شــــرم گریان میشود
نگهت زلف تو ای مه عنبـــــر افشان میشود
هر که چون در خواب بیند ســـــرو دلجوی ترا
در خیالت تا که باشد مست و حــیران میشود
هر کجا گردی تو ای جان میشود بستان و باغ
سبزه می جوشد درانجا گل شکـوفان میشود
سر به سر دارد هوای نو بهـــــــاران چهره ات
هر که دیدت همچو بلبل ها غزل خوان میشود
محو دیدار تو گردیده ضیــــــــــــائی نــــازنین
هر چه فرمائی به فرمان تو قربــــان میشود
hghgg
آئین زندگی پیکار است
کجا دائیم خموشست آنکه زندست
که کی از مردگان فریاد باشـــــــــد
اگر انسان ندارد او تحــــــــــــرک
جماد است بنده است بر باد باشد
چه فرق است بین ماو دیگر اشیاء
به جز تلفیق و جز ایجاد کردن
همی نو آوری جهل است و ترتیب
که انســــان نام مارا یاد کردن
سکون و بی تحرک نیست انسان
که از وی این جهان آباد باشد
سکون آری به قانــــون طبیـــعت
بحکم رفته و بر باد باشــــــد
بلی انســـــــــان برای بودن خود
دمــــــــادم نو به نو بنیاد سازد
تلاش و جهد او باشد درین راه
که خود را از ستم آزاد سازد
3-11-1357
hghgg
طلب صحبت
در جهـــــــان من یار دارم آرزو یار فکــــــرت دار دارم آرزو
خسته دل گشتم ز یاران دغل صادقان در کــــار دارم آرزو
کور دل بسیار دیدم در جـهان مردم بیــــــــــدار دارم آرزو
من ز زهد خشک گردیدم ملول عاشق می خوار دارم آرزو
نغمه ساقی و آهنگ ســـماع زین سمط بسیار دارم آرزو
شیشه دل نازک است ای همنفس دوری از آزار دارم آرزو
میشوم آزرده خـــــاطر دمبدم ســاقی غمخوار دارم آرزو
چون ز بی علمان ندیدم بهـره زیرک و هوشیار دارم آرزو
hghgg
ای دل
چرا بی حس و در غفلت تو ای دل در جهان بانی
چرا هردم نمیگوئی برای مجدو عمرانی
چرا هر گه نمی بینی جهان رنگ دیگر دارد
چرا قانع به یک رنگ و پسمانی نمیدانی
تماما مردم بیدار گیتی میرسد هردم
زکشف باز با کشفی ز میدانی به میدانی
چرا ای دل تو موقع میگزاری با حسادت ها
که بی بنیاد میسازند گلستانی درخشانی
بیا زین فکر ها بگزر به فکر عز و اعلی شو
که خواهی یافتن در زندگانی عزت و شانی
بیا میکوش و فکرت کن که چون کار کنی انجام
که او بار خوشی آرد نیارد او پشیمـــــــانی
اگر خورسندی خواهانی واسرار جهان دانی
مکن ترک کتاب ایدل اگر دانی و بتـــــوانی
ز صدق و پاکی میباید به هر کس دوستی کردن
طریق دوستی اینست اگر خواهی که پا مانی
به چاه جهل زندانی نباشد شرط انسانی
ضیائی کوش تا باشد رها گردی ز نادانی
hghgg
آهنگ دل
دلم آهنگ آن دارد که رویت را دیگر بینم
کنم نظاره حسنت به پیش روت بنشینم
چو محجورم زروی تو که لذاتم نمی باشد
ز سیل باغ و گل ها پیش روی ماه و پروینم
محبت صبر و آرام و قرار دل کند یغمــــــا
محبت کرده است یفما قرار و صبر و تمکینم
شراب چشم جادویت دلم را تازه میـدارد
می وصل ترا دارد نیاز این قلب قلب مسکینم
ضیاءمشاق رو و خوی نیکوی تو میباشد
دمی ساکت نمیگردد کداز قلب غمگینم
hghgg
خیال معشوق
خیالش سوختم یا رب نمیدانم چسان گردم
همی ترسم که سوزم شمع سان ناگه نهان گردم
دماغم خسته از خوی و خواهی تیره فکران شد
دل دارم مرید تازه فکران جهـــــــــــــان گردم
گداز آه من در گوشی او هر گز اشد یاران
مگر از دست بیدادی به هر سو در فغان گردم
نگار شوخ بی باک کمان ابرو شنو دردم
به نزد من شو ای شیرین که فرهاد زمان گردم
تجلی رخش ما را" ضیاء " ساکت نمی ماند
مگر او گشته پروانه به گردش من دوان گردم
hghgg
بیائید از برای علم کوشید
بیائید از برای علم کوشـــــــد به تن زیبد لباس علـــــم پوشید
نباشد هیج چیزی از علم بهتر ندیدم میوه از این شــــــــیرین تر
چه خوب است نیکی و بد را بدانی چه خوب است خوش بدانی زندگانی
چه خوب است تا بدانی چون گذشته همین دهــــــــــر قدیم گذشته
چسان کردند مردم زندگانی چه باقی گرده و گشتنـــــد فانی
چه کردند مردمان امروز ایجاد چرا یک هست بی غم دیگری شاد
چرا رمز طبیعت را نـــــــــدانی چرا دز چهل و در غفلت بمانی
ز بحر علم و دانش کامجو باش بیا دائیم تو در ایــــــن آرزو باش
شناسا نو تو امیال بشــــــر را بیا پزهیز کن هر گونه شـــر را
به هم نوعت بیا رحم و وفا کن به نور علم و دانـــش این بیا کن
طبیب و پاسبان بر بشر باش ز جنگ و ظلـــم آری بر حزر باش
اگر بر نور دانش آشـــــــنائی جهان با نو جهـــان صلح خواهی
hghgg
کوشش در طلب علم
جهد کن ای نو جوان نامور
گوی دانش را به هر میدان ببر
رونق گلزار می کن میهنت
گلشن دوران سازش سر به سر
آب و رنگ علم باید در وطن
شوق در ترمیم وسعی مستمر
این همه نا سازگاری های ما
حل شوند از مردمان با بصر
همت عالی گرت در کار هاست
شاهد مقصود را گیری به بر
ای جوان پر غیرت و بی یاس باش
از نهال سعی تا یابی ثمر
هیج مشکل نیست کو ماند بجا
چون تو خواهی عقده بکشائی اگر
میشود هر مشکلی آسان به تو
ای جوان در کار ها آسان نگر
وهم و ترس یکسو بنه کوشش گزین
نیک و خوش بنما به آینده نظر
پزتو شمس سعادت عاقبت
میدرخشد بر تو گر هستی خبر
گو ضیائی دایما نسل شجاع
جهد و سعی کن جوان نامور
شیفته حسن
شب ها همه شب در غم و سودای تو هستم
بلبل صفتم غرق تمنای تو هستم
کارم شده دشوار و دمی نیست قرارم
مائل شده تا بر رخ زیبای تو هستم
یکبار بکن گرم نگاهی ز سر لطف
من عاشق تو عاشق سودای تو هستم
لعل لب تو آب حیاتست نگارا
اندر هوس جرعه مینای تو هستم
ای شوخ ضیائی نکند صبر و قراری
تا شیفته بران حسن دلا رای توهستم
hghgg
پرزه دوستانه
ای امین جان ز من سلامت باد تا ابد جان تو سلامـــت باد
بال پرواز جستجـــــــــــــوهایت سر پرواز تا قیــــــــامت باد
ملک علم و هنر کنی تســــخیر دائیم از من همین پیامت باد
چون نباشد به انـــــدک این آمال اندرین رات استقامـــــت باد
طرفه جو هست ضیائی میخواهد طرفه و تازگی به کامت باد
hghgg
دلا بر خیز
دلا بر خیز عزم دیگری کن
ز سستی و کهــــالت خودبری کن
طریق راز دانی را بیامــــوز
به کسب علم و دانش چاره ها ساز
تنت از نور عرفان تازه گردان
به گردون نام خـــــــــود آوازه گردان
جهان را بین و عبرت گیر ازان باش
ازین بی عبرتیــــــها در کران باش
به انصاف و عدالت با وفا باش
به ظلم و ظالمـــــی نا آشنا باش
تو تسکین دل بیچاره گان شو
علاج درد هر بی خانمان شــــــو
چو مشاط به این خاک کهن باش
بکن جهدی و معمــــار وطن باش
hghgg
دل شعله خیز
دل شعله خیز دارم من ازین شراره مستم
چه نهان سازم از تومن واله می پرستم
همه سینه داغ داغ است جگرم هزار پاره
به وجود لاله مانم به دیار هجر رستم
دگرم که جان ببازم من ازین رهی نگیرم
که به پاس الفت و مهر کمر وفا ببستم
به سرم هزار سوداست به دلم ز عشق پیداست
به کجا برم محمل ؟چه کنم و من کی هستم
به نسم صبحگاهی که وزد ضاء بهاران
در شادی باز کردم سری رنج را شکستم
hghgg