به نام خدا
لحظاتی با مخفی بدخشی!
سیده« مخفی» بدخشی در ایام جوانی و فریبنده گی اش از شور و حال ویژه یی برخوردار بود. از غزل های عاشقانهء مخفی بر میاید که او در این ایام از عشق بهره ها برده و از جور و جفا های آن حکایاتی دارد. به روایتی او در ایام اقامت بیست ساله اش در قندهار که مصادف به آغاز دوره جوانی و شوریده گی وی میشود، عاشق پسر عمویش میشود و دل در گرو عشق او میگذارد.

عبدالحی ضیائی فرزند ملا محمد گیاه متولد سال1333 هجری شمسی در دهکده خمبیل بالا مربوط ولسوالی راغستان(یکی از ولسوالی های راغ کهن)
فارغ التحصیل مدرسه تخارستان قندوز در سال 1352
معلم در مکتب روینج ولسوالی راغ
فرمانده جبهات جهادی بین سالهای 1360 الی 1368
هجرت به کشور پاکستان در سال 1368، و ایفای وظایف متعدد در شهر پیشاور، از جمله استاد در معهد خالد ابن ولید. مرحوم ضیایی در سال 1370 دوباره به وطن عودت نموده و تا سال 1374 سر معلم مکتب پطیر باقی ماند و در همین سال و با عرض اندام راغستان بحیث ولسوالی مستقیل، وی بصفت مدیر معارف این ولسوالی مقرر شد. و بعد از سقوط دولت اسلامی بدست طالبان نامبرده به شغل آزاد روی آورده و بالا خره در 23 رمضان 1380 بعد از مسموم شدن توسط همکاران تجارت اش در ولسوالی امام صاحب ولایت قندوز به شهادت رسید.
از مرحوم ضیائی اشعار /مقالات/و داستان های زیاد به جا مانده است. ایشان دارای هشت پسر و دو دختر میباشند.
روحش شاد ویادش گرامی باد!
بدخشان
ای بدخشان کان لعل و گــــوهری
در همه چیزی که گوینـــــد بهتری
آبشاری صاف داری و چشمه ها
دلربا باشنـــــــــــــــــد آری دلبری
کوه وصحرای تو سبـز و دلکش است
بلبلان داری به هـــــر کوه و جری
عشق راغ و باغ هایت دردل است
عشق آهوان و کبکــــــــــــان زری
بی زمرد نیست کوهـــایت قسم
هم طلا دارنـــــــد و داری لاجوری
با چنین نظاره گاه هــــــای لطیف
با چنین کانها که میباشند سری
از همگی مردمـــــــانت در عذاب
تن برهنه پا برهنـــــــــــه اکثری
زان نظام کهنه و فرســــوده بود
خاندانی نادری و خــــــود سری
قطع شد دست تجـاوز ها کنون
گشته است میهن زبد خواهان بری
مژده ای کوهای زیبـــــــــاو بلند
ای که دارید گنج های خوشتری
هر کجا نیکو شکوفان میشــــود
رفته است رسم امیر و چــاکری
میشود ارباب نعـــــمت ها و ناز
از بدخشی، مشرقی تا لـوگری
یک مساوات است آری در وطن
نیست تبعیض و نباشـد بر تری
میهن ما نیک دارد افتخـــــــــــار
چون که دارد ملتی خود رهبری
hghgg
مخمس
دل را به خیال لب خندان تو دارم
شب تا به سحر ناله و افغان تو دارم
زخمی به دل از ناوک مژگان تو دارم
آشتگی چون زلف پریشان تو دارم
ای دوست مرا بین چه ز هجران تو دارم
روز من افسرده ز هجرت شب تارست
گل ها در دیده من دسته خار است
بی روی تو ای ماه کی ام صبر و قرار است
دل را به سر زلف دلارای تو کار است
میل کرم از روی گل افشان تو دارم
ای یار بیا یک نظر جانب ما کن
درمان دل خسته این بی سرو پا کن
ما را به شکر خنده ز محزونی رها کن
" آهنگ وفا ترک جفا بهر خدا کن"
ذوقی سخن از لب و دندان تو دارم
ای دوست بیا بین تو که هنگام بهار است
هر گوشه گل و سبزه و صد برگ قطار است
بر صحنه گیتی چه عجب نقش و نگار است
گل بی رخ زیبای تو یارا چه بکارست
چون من هوس گل ز گلستان تو دارم
درد غم هجری تو نه در شرح و بیان است
سیلاب سرشکم همه جا بی تو روان است
دیگر به من از هجری تو کی تاب و توان است
باقی به کفم مانده همین مایه که جان است
قربان تو قربان تو قربــــــان تو دارم
کن لطف و مکن دوری و مستوری نگارا
آخر مکشم از غم و مهجوری خدا را
شاداب کن از فیض جمالت تو ضــــیا را
" امروز که سرمایه حسن است شمارا"
مگزار بسوزم من و حرمان تو دارم
حمل 1355
hghgg
سر آهنگ عصر شدن
الا ای پسر چست و آگاه باش
نکو گو نکو خوی و گفتار باش
ز خوردی تو راه بزرگی پسند
به خوی بزرگان همی دل ببند
به آداب و انصاف پرواز کن
محبت به همنوعت آغاز کن
ره نیک بینی خلقان را گزین
اگر خوا هی خوشی زیستن در زمین
بکس هیج بد گوی و بد خواه مباش
بخیل و دلازار و بد راه مباش
طرفدار حق باش در بین خلق
به هر رنگ گر هست حق دار پاس
ببین دیگران چون به علم و هنر
زمین طی نمودند و رفتند قمر
ترا نیز عقلست و طبعست و تن
درین کوی با دیگــران گام زن
به سعی و به کوشش به تعلیم تاز
بیا خویشتن را سر آهنگ ساز
hghgg
در ره علم و هنر
در ره علم و هنر گشت و گزارت باشد
ای جوان تا که توئی این همه کارت باشد
عاشق علم ز جان باش و مفتون هنر
کین دو محبوبه به هر کوی وکنارت باشد
لایق و قدر شناس است همان دوست که او
روز بد همره و اندوه گسارت باشد
به دلت تا که توانی هوس علم گزین
مست زین باده شوی تا که خمارت باشد
علم آموز و هنر ور شو وکن لطف نگر
به حق این رسم نکو فیض نثارت باشد
روز و شب سعی نما از پی تحصیل علوم
سیر این باغ کنی جمله بهارت باشــــد
گر تو آری ببرت این صنـــــــــــــــم زیبا را
جاویدان نام تو و شان ووقارت باشد
hghgg
حیله
ای آنکه حق مردمه پامال میکنی
صد گونه مکر و حیله به افعال میکنی
با هر غریب دست به اموال میکنی
چال و فریب داده و اهمال میکنی
هان با خبر ز مکر تو روزی خبر شوند
شمشیر حق گرفته بتو حمله ور شوند
تا چند به روز گار چنین کارو بار توست
یعنی که هر صعیف و یتیمی شکار توست
دل ها به درد از روش بی وقار توست
اخلال و کار زشت به حقیقت شعار توست
زان پیش شرمسار شوی در میان خلق
برگیر ست خویش ز ظلم و زیان خلق
hghgg
خلق
خرم آن روزی نباشد فقر دامن گیر خلق
نیست گردد بی سوادی کیست دامنگیر خلق
نشنود هرگیز کسی یک آه پر تاثیر خلق
نام از ظالم نباشد کو گریبان گیر خلق
سوژه ها در سینه بادا از پی تنویر خلق
از پی آزادی وسر شاری و تعمیر خلق
جاویدان بادا همیشه شوق عالمگیر خلق
ذوق نیکی و سعادت بر جوان و پیر خلق
کار ها سامان پزیرد جمله با تدبیر خلق
تا ابد بادا مرام وعزت و توقیر خلق
دوستی مستدام وهمت پیپیر خلق
این دعا از ماست در تکمیل و در تفسیر خلق
hghgg
قطعه
این جهان رنگ بو صد گونه تمکین میکند
سخت محکوم است آنکس بسته این بود شد
آه مظلومان شکست راس ظالم میشود
هر که ظالم گشت خواهد عاقبت نا بود شد
خلق را ظالم کشت و هم به آتش کرد داغ
می نبینی چون بدست خلق ها نا بود شد
hghgg
شب مهتاب در عالم خیال
یکشب مهتاب در عین شباب
گشتم از خانه برون با شور و تاب
بود هنگام بهارو سبزه جوش
بلبلان در باغ میکردن خروش
شاخ ها کرده شکوفه پنج وچار
آلو وصد برگ سیب و هم انار
در کنار باغ میگشتم به راز
گه نشیب و گاه میبودم فراز
بودمی سر گرم این جوش و خروش
یک نوائی شرشرک آمد به گوش
نا گهان از لای برگان درخت
نازک اندامی بدیدم گشته لخت
سطل آب اندر کنار ایستاده بود
هر چشمش مست جام باده بود
موی خود افشان نمود آن کان نور
گه به پائین گه به بالا با سرور
چشم او چون چشمه خورشید بود
بهتر و نازک ز مجنون بید بود
هر دو رخسارش چو برگ نسترن
با صفاو تازه از برگ سمن
هم بلورین ساقه ها یش در نظر
جازبیت داشت آری در بشر
دختر بکر خیال افروز بود
او به حسنش از همه پیروز بود
آب را با دست سیمین میگرفت
بر سرش میریخت چون گل میشگفت
رفتم از خود تا دران جا دیدمش
با گل و گلزار تنها دیدمش
پادشاه حسن و تصویر خیال
از مثال بی مثال یک مثال
کرده ام نظاره آن شاه دخت را
میر حسن و زیب تخت و بخت را
بعد ازان گفتم که ای نور مبین
کیستی و چیستی اندر زمین
یک نگا هی کرد سویم پر شرار
جامه اش بگرفت و زانجا شد فرار
در میان را رفتن گفت چنین
پادشاه حسن هستم در زمین
چشمه مهر و خیال باده ام
عشق بازان را مثال افتاده ام
در جهان فکر و طوفان خیال
کرده ام آنجا تماشا این جمال
hghgg
عبدالمعروف ضیایی فرزند عبدالحی ضیایی متولد سوم عقرب 1359 هجری شمسی در دهکده خمبیل بالا از مربوطات ولسوالی راغستان. تحصیلات در رشته های ادبیات انگلیسی و علوم دینی. آقای ضیایی به صفت استاد زبان انگلیسی در دانشکدۀ تعلیم و تربیه ولایت بدخشان نیز وظیفه اجرا نموده اند و درحال حاضر مسؤول اسناد در مؤسسه جهانی کنسرن در شهر فیض آباد میباشند.
hghgg
فصل بهار
فصل بهار لا له و سرو سمن رسید
آ واز نای و طبل ز هر انجمن رسید
خورشید تابناک بزد خنده بر چمن
کین روز وقتی عشوه فروشی چمن رسید
باران چو اشک مادر غمدیده وطن
با عطر دلنشین چو مشک ختن رسید
بلبل به شوق بستر خود افگند به باغ
چون وقت کوچ کردن زاغ و زغن رسید
شادی و شاد کامی تمنای هر دلی
پایان رنج و درد و فراق ومحن رسید
کوه دمن جامه سبزی به تن نمود
یعنی زمان آنکه برارد کفن رسید
دلداده گان هوی وصال دیگر کنند
شیرین بیا که جان به لب کوه کن رسید
گل مهوشان عشوه فروشی دیار ما
وز بهر میله جانب دشت و دمن رسید
ای نو جوان مرکز فرهنگ و علم و فن
خوشتر بزی که مادر و مام وطن رسید
وقتیست آنکو خواست خزانش شود بهار
زحمت کشد که موسم آرام تن رسید
طفل و جوان مادر و با با و پیره زن
اکنون زمان انکه شوند جان و تن رسید
دهقان به کشتزار و شبان رفت در دمن
تازه جوان به مدرسه علم و فن رسید
سال نوست روزی نو و زندگی ز نو
وقت تلاش و همدلی مرد و زن رسید
نبود بهار جز به وجود صفا و صلح
یعنی زمان ریشه کنی هر فتن رسید
گفتند شادگونه "ضیائی" چراستی
گفتم که بوی بار به مشام من رسید
معارف
چون شمع فروزان به گلستان معارف
بر قالب خشکیده ما جان معارف
هرکو طلب خیر کند در دو جهانش
باید که رود سوی دو سرخوان معرف
با کوشش بسیار و هدف های مقدس
سازید وطن باز جوانان معرف
گر راحتی جان طلب و دل مسرور
بگزار دمی پای به بستان معارف
کشور بشود ساخته و تازه و پر گل
با رفتن آن جانب دامان معارف
از پیر و جوان مردو زن و طفل بدخشان
ممنون همه و جمله قدر دان معرف
در عالم تاریک اگر راه بکنی گم
لازم بودت شمع درخشان معارف
بینا تو خود و سازی هزاران تو بینا
گردش بنمائی چو به کیهان معرف
خواهی چو اگر لشکر ظلمت شکنی پای
لازم بودت هیبت طوفان معارف
هر گونه سهولت به جهان بینی ضیائی
میدان همه را تحفه و احسان معارف
دلربا
چرا ای دلربا گاهی مرا دلشاد میسازی
و گاهی خنجری بر دست و من بر باد میسازی
گهی از بهر من گوئی جهان و ترک آن کارم
گهی از قید رویت خاطرم آ زاد میسازی
شب گوئی ترا از جان شیرین دوست تر دارم
سحر گاهان دل نا شاد من نا شاد میسازی
پهی داری هزاران عشوه مهروئی دلو جانم
ولی گاهی تن محزون من خراد میسازی
گهی بر زندگیم رونق دیگر تو افزائی
سراسر خانه دل را دمی فریاد میسازی
گهی رامی و چون بلبل نشینی با سر قلبم
کشائی بال و پر گاهی و من صیاد میسازی
گهی ای نازنین روح و روان تازه ام بخشی
ز قید زندگی گاهی مرا آ زاد و میسازی
خانه حریفان
دیار و میهن من خانه حریفان شد
چو دید ام به تو افتاد دیده گریان شد
نبوده کس به همباز در پتاق و به پوف
چو نکته از وطن و یا سخن ز ایمان شد
گهی به نخره بگوی که غازی اسلام
گهی حکایت تو جان کنی شهیدان شد
وطن به باد بدادی و ملتت محکوم
کسی به خاک در افتیدو کس به ایران شد
به نعره های فریبنده ظاهرا زیبا
نمودی حیله و در دام صد مسلمان شد
بکردی هر چه بکردی نوشته ام آن را
نگویدم به ای دوست این شدو آن شد
وقت طرب و نشاط من بود
وقتی طرب و نشاط من بود مسحور شدم به دلبر مست
هرچند بلند مقام بو دم در دیده او ذلیل شدم پست
از زندگی خاطرش گزشتم اما نگزشت ز سیم و زر او
من خوار و حقیر و زار گشتم در جامعه گشت معتبر او
_________
هر روز دلیل تازه میساخت تا من بشوم ز پیش او دور
چون دور همیشدم ز رویش میگفت که میروم به تو گور
___________
دمساز دمی به پیش من بود گاهی سخن از تبار میگفت
با پول سیاه دمیست قانع گاهی سخن از هزار میگفت
____________
هر گزنکنم دیگر به کس عهد زیراکه مرا نتیجه بد بود
هر خواست ز یار من نمودم تا حال جواب یار رد بود
_______________
صد عهد نموده بود با من آخر همه شد به او فراموش
هر چند به یاد او بیارم - هر گز ندهد به گفته ام گوش
________________
هر لحظه قسم به جان میکرد – اما ز من او بتافت رویش
گر قبله به خاص و عام گردد –این بار نمیروم به سویش
______________
گفتند کسان بوده اند پیش – خوبان نکنند وفا به یاران
گل هر چه شگفته تر بگردد- هر گز نکند هوی باران
______________
شب تا به سحر کلامش این بود – تنها تو به قلب من عزیزی
آخر به زبان ساده گفت - یار تو نیم که میستیز ی
ای شوخ
ای شوخ چرا کردی زمن شکوه بسیار
بد گفتی مرا کینه به دل کردی تو انبار
کاری به تو کی بود مرا ماه شب تار
هر کس به تو کارش نبود هیج میازار
ای شوخ چرا کردی زمن شکوه بسیار
بد گفتی مرا کینه به دل کردی تو انبار
من رابه تو گفتگوئی در پیش نبود
جنگ و جدل به خاطر کیش نبود
وزگفته یکدیگر دل ریش نبود
جز از نظری گناه ما بیش نبود
در کوچه پریروز و یا در سر بازار
ای شوخ چرا کردی زمن شکوه بسیار
هر کس که مرا کار به او نیست چرا او
ابرو کشدو عشوه کند باز ترشرو
من را به تو کاری نبود چون سری یک مو
بلبل به چمن خوش بود و در چمن آهو
زین بعد به خود آمده شو اندک هشیار
ای شوخ چرا کردی زمن شکوه بسیار
با ناز بتان سیم تن کارم نیست
هم بر رخ شان امید دیدارم نیست
پیوسته به روی شان چو بازارم نیست
مرهم به دل خسته و افگارم نیست
بنوشت ضیائی به جواب تو این اشعار
ای شوخ چرا کردی زمن شکوه بسیار
دل
دل آتش سوزان شده و آب تو ئی تو
چشمم شده بیدار ولی خواب توئی تو
جان آمده است بر لب و جان میدهم آسان
تقدیر همین بوده و اسباب توئی تو
اندر نظرم جمله جهان تاریک و تارست
در عالم تارم ولی مهتاب توئی تو
هر روز شوم زار و نحیف و تنی محزون
اما به نظر چهره شاداب توئی تو
خوبان همه گردر صف همبازی نشینند
در دیه من دلکش و جذاب توئی تو
دلدار"ضیائی" به تو دلداده و مجنون
یعنی نظرش گوهر کمیاب توئی تو
نازنین
نازنینا من ببوسم پای تو
روی تو چشمان تو لب های تو
گردن با زیب و دستان قشنگ
این طرف یا آن طرف هر جای تو
من اسیر دیده و رویت شدم
دوست دار چشم جادویت شدم
عاشق دیوانه بی کار و بار
کشته مژگان ابرویت شدم
لیلی و مجنون هزار امت شدند
خود فرو در خانه غفلت شدند
امتان پیشی گرفت آن دو به عشق
وای بر ایشان که بس تهمت شدند
قبله من روی خوب و ناز تو
خلوت من گرمی اواز تو
در مسیر زندگانی این جهان
دوست دارم تا شوم همراز تو
ای گل زیبا فدایت من شوم
کشته تیر نیگاهت من شوم
گرچه بر من بس جفا دیدی روا
صدقه جور و جفایت من شوم
در مسیر زندگی تنها ستم
بی کس و بیچاره و سوداستم
در بیابان های گرم دوستی
در مسیر گردش لیلی ستم
عید تان بادا مبارک دوستان
عید تان با دا مبارک دوستان خار زار زندگی تان بوستان
عید قربان روزی شادی و طرب روزی تعظیم و کرامات ادب
روزی قربانی اسمعیل بود در زمین تشریف آن جبریل بود
روزی ترک جنگ و کین واختلاف روزی شادی و صواب و بس گزاف
دوستان بینند روی خویش را اشکم از نان پر شود در ویش را
دشمنان دست اخوت میدهند وز بری این روز حرمت میدهند
صفره خان و فقیر إست رنگ رنگ همچو مومند قلب های سنگ سنگ
دیک هر دو بر سری تندور بار نعره های مستی و شادی هزار
گوی عدل و هم مساوات آمده قاضی از بهر حاجات آمده
گرچه عید آمد زمستان خراب گرم دلها ست گرم از آفتاب
لحظه شادی و بزم است و سرور لحظه دفن غم و درد است به گور
شاد مردن شاد باید زیستن در بلا و درد و غم نگریستن
خاصه مردان با ایمان بود مقدمش با لا تر از کیهان بود
ای وطنداران مبارک عید تان ملت افغان مبارک عید تان
وز ضیائی جمله تان دلشاد باد کشور محبوب تان آباد باد
hghgg
دیدار تازه کن که دیگر بـــــــــار مـی روم
تا نا کجا کــــــــــــــــافه پنــد ار مـی روم
یک پشت باره قصه و صــد شعر نـا تمام
از واژه هــــــای وعده و د یدار مــی روم
این جا، نه شهردل شد و نی شعر دل ستان
بــا یک هزار سوژه ی بیـــــــکار می روم
تا قلعه هــــای رستـــــن یک دامـن آرزو
یک پیرهن پر از تن بیمـــــــــار مــی روم
آنگاه زشوق خنده بــه خود گـریه میکنم
تا تک سپـــــــــرد نالــه سزاوار می روم
با یک بهار خاطره ی خـــــاطرات ســبـز
با کفش های خسته ی افکار مــی روم
در کوله بار حاد ثه ها محو می شــوم
در نغمــــهَ گرفتــهَ گیــتار مـــــــی روم
hghgg
دل با معرفت
ای از تـــو دل روشن شده، جان از تو آبسـتن شده
گــلهای باغ معــــــــــــرفت زیور به جان و تن شده
دل بود با ظلمـــت قـــرین، اکنون به ســـــان انگبین
از نــــــــور تو از نــــار تو هر گوشه اش روشن شده
بی یار بود این دل بسی، بیمــــار بود این دل بسی
بیکار بود این دل بسی، هوشیار و صاحب فن شده
ای روی خـــــوبت جان من، لطف خوشت ایمان من
پیدای من، پنهان من، این تو و این مـــا، من شـده
جامت همیشه بر لبم، جوشش مدام اندر دلـــــم
از غیب سازی سرخوشم، اسرار تو خـــرمن شده
حــــرف تو اندر هوش من، آویزه چون بر گوش من
ذکر تو گشـــــته نوش من، با غیر تو دشمن شده
پُر نــــــای میخــــواهم ترا اندر دل تـــــابان خـــــود
چشمم به راهت یوسفم، مشـــتاق پیراهن شده
باشد « سحر» خاک درت هم چاکـــــر و فرمانبرت
پرکن تو جامش را که جان از ساغرت احسن شده
hghgg