متولد سال 1327 در قریه شیر یخدرو ولسوالی اشکاشم. دارای 28 اثر ادبی در زمینه های شعر و نثر و صاحب نظر در مسایل دینی( به ویژه مذهب اسماعیلیه). استاد برزنگی فعلاً در مونتریال کشور کانادا زنده گی میکنند.
سیر افلاک
چو خورشید عیان گم شد فضا و نور آن گم شد
خم مویش پدید آمد شب اندر تاب آن گم شد
گشادم دیدة بینش به حسن گنبد گردون
نگاهم کرد کیهان چرخ زد در کهکشان گم شد
خطوط نه فلک دیدم میان اختران گم شد
دو چشمم باز در عرض وجود اختران گم شد
تماشای زحل کردم شرار و نور آن دیدم
وزان پس دیده ام در طول و عرض آسمان گم شد
بهار جاودان دیدم چو حسن دلبران یکسر
سراپا گلشن و گلزار عقلم سوی آن گم شد
کمالات خردمندان بدیدم در فضای او
دران آب و هوا یکسر مرا این جسم و جان گم شد
به روی صفحه خورشید تابان نقطه یی دیدم
بران پروانه آسا پر زدم جان و جهان گم شد
خرد گفتا که مرموز است این آیت به امر حق
ازان صرف نظر کردم دلم در لامکان گم شد
به تسبیح و به تذکار و به اوراد خداوندی
همه چرخ فلک دیدم خرد در فهم آن گم شد
نباشد منظر گیتی فضای دلربا چندان
که من آفاق را دیدم دلم در بند آن گم شد
hghgg
یک زمانی دربغل لعـــل بدخشــــان داشتم
حقه ی فیروزه ی دور گریبــــــــان داشتم
از ادب در گوشه ی دریــــای دل درسخن
صاف وروشن همچنان یاقوت ومرجان داشتم
غوطه ها درقلزم دل از سر علــــم و ادب
میزدم هر دم تلاطم های عمـــــــان داشتم
قطره ی از آسمان عشـــــق و از ابر کرم
چون به خود دریافتم صد موج طوفان داشتم
گرچه از سیل حوادث عالـــــــم زیرو زبر
میشد اما من شکیب کوهســـــــاران داشتم
تاروپودی می تنیدم هرطرف در راه عشق
عنکبوتی قصــــــــد صید شاه بازان داشتم
گاه حیران گاه حیـــــرت گاه برزنگی شدم
گه علی مرتضی هرجا شور وافغان داشتم
hghgg
شب وداع
شبی که باغ تنت رنگ آشنایی داشت
نگاه وحشیی تو جوهر جدايی داشت
حضور قامت تو در حصار شب لغزید
نگاه من ز رخت بوسه ها گدايی داشت
بهار حسن تو صد گل شگفتن داد
خزان باور من بزم بیصدايی داشت
نگاه حیرت قربانی بر افق پیچید
طنين نعره قصاب درد هايی داشت
کسیکه راه به کوی تو برد مقصد یافت
هر آنکه بیتو سفر کرد بینوايی داشت
سرودۀ"شب وداع" از ویبلاگ صدای بدخشان گرفته شده است.
hghgg
فریده روستازاد، متولد سال 1356 در قریه تاجکا ولسوالی خاش بدخشان، و فعلاً دانشجوی سال پنجم دانشگاه پزشکی کابل. روستازاد از سال 1365 بدین سو شعر می سراید؛ که مجموعه سروده هایی وی هم اکنون به یک سد و ده پارچه میرسد.
**** ****
به پیشگاه بهار
باغبان چوب بدست داشت چراغ بر کف
آمد و درب باغ را بگشود
صبحدم بود، و هوا تاریک بود
کوزه آب بدست داشت لبخند زنان
آب می پاشید بر رهروی باغ
آب می پاشید بر رهروی باغ زیرلب زمزمه هایی میکرد
مطربان جمع شوید، چنگ زنید که نوروز به جهانی ما می آید
تاریکی داشت چپن برمیداشت
آفتاب شورزنان می آمد
باغبان زمزمه هایش بلندتر میشد
که بهار است بیایید به باغ
نوبهاران همه جمع شوید
خیلی از دور رسیدند سرمست
کوزه باغبان بر داشتند
آب می پاشیدن بر سر و روی
همه فریاد کنان میخواندند
باغبان در بگشای باز بهار آمده است
نسرین و نسترن و لاله هزار آمده است
پای میکوبیدن، دست میافشاندن
سفره نوروز را گستردن
همه بر سفره نوروز فرامیخواندند
hghgg
چشمه آب کی دید ؟
کاروانی بگذشت
تشنه بود وبنشست
آفتاب می تابید
همه جا گرمی بود
تشنگی بر لب او بیش دمید
چشم خود سوی سحرا بدوخت
اندران دشت وسیع
روستایی پسری
رمه را به چرا گاه زده بود
کاروان پیش برفت
روی کرد سوی پسر
چشمه آب کجاست ؟
پسرک روی سوی قله بکرد
و به کاروان ره افتاده بگفت
قله را بنگر که از آن قله آب جاریست
مرد لب تشنه آهی بکشید
و روان گشت سوی قله دور
خلوت می خانه
کوچه ها خلوت و می خانه خموش
ساقیان مست وخمار و در خواب
خمیده اند به هر گوشه در
جمع می خواران در گوشه و بر
خفته بودند و نفس های عمیق
به در و دیوار ها می پیچید
دلی از جور فلک ناله کنان
جامی بر دست و ز ره می آمد
آمد و بر در می خانه نشست شکوه سر داد و فریاد کنان
رو به دروازه میخانه نهاد
بانگی بر گوشه میخانه بزد
ساقیان! آمده بر باده ما
میی از شهد شکر اندازید
ما که یک عمر به خلوت گه غم
همه هستی بدادیم به فنا
جمع می خواران خواب آلوده
سر بلند کرده و میخندیدن
ای که از خانه غم آمده
آی و با هم نفسی تازه کنیم
همه بر خاستند وباده بنازآوردند
جام ها پر شد از باده غم
هر یکی درد دلی داشت به هم
گفتگو کردند تا نیمه شبا
با ده ها از غم لبریز شدند
در و دیوار به فریاد رسید
همه از دهر شکایت داشتند
همه از جور فلک می نالید
لیکن افسوس که بر گوش فلک
همه این آه و فغان چیزی نبود
hghgg
بنام آنکه هر چه هست از اوست شب و روز و بلند و پـست از اوست
نیی مالک هرانچه درکفت هست که ما را هرچه دردست است از اوست
سفردر پیش رو دارم خدایا نهانی جستجو دارم خـــــــــدایا
گشا هر بند و خارم گل بگردان که چون شیطان عد و دارم خدایا
به نام آنکه جان بخشید ما را نبات و جسم کان بخشید مارا
دلی بخشید کو گنجد دران دل به تذ کارش زبان بخشیـد مارا
hghgg
مادر
الا مادر فدایت هست و بود م پس از ایزید به تو باشد سجودم
د و چشمم از تو روشن هست دایم بود شیرین ز تو شعر و سرودم
چه اسمی خوشتر است از نام مادر که دایم باد شیرین کام مادر
به ذره خاک پایش هم نیرزد اگر جانرا کنم انعام مادر
چومادر گنجی در روی زمین نیست چنو غمخوار و یاری راستین نیست
بود فردوس فرش مقد م او که مثلش دربهست هفتمین نیست
رخ مادر بهشت هفتمین است دودستش فرش وعرش عالمین است
به شب ها آیه های لای لای اش تلا وت های قرآن مبیین است
ز اشک بحر گوهر آفرید ند ز شاخ سبز اخگر آفرید ند
دو عالم عشق را عصاره کرد ند از آن یک قلب مادر آفرید ند
hghgg
دل آیینه دارم
دل دارم دل آیینه درم د ل دور از غبار کینه دارم
بدی را پاسخش نیکیست دایم دو عالم مهر دریک سینه دارم
دلِ دارم که گنجد چرخ گردون اگر چه سینه از غم هست پر خون
مخوانم بد که یزدان داند این نیک که تو چونی به نزد او و من چون
hghgg
نوروز
ایا نوروز گشته از تو خرم بود بیتو به من نوروز ماتم
ز سر تا پا بهار جاودانی مبادا برگی از شاخ گلت کم
گل لاله گل زیبا دل انگیز ایا گشته چو من از عشق لبریز
من و تو اشک چشم کربلا ایم ترا دا غی بود بردل مرا نیز
کجایی ای نگار عالــــــــم افروز مبارک باد بر تـــــو روز نوروز
بو د روز ومه و سالت گل افشان شوی بر هر چه میخواهی تو پیروز
بهار آمد که زنگ از دل زداید گره از کار سخت ما گشاید
عزیزش دار و بستان کام دل زو که چندی بیش این مهمان نپاید
چو مهر از پشت کٌه رخشید نوروز هریمن را اهورا گشت پیروز
طبیعت جامهً نو کرد بر تن دلا زین راز حکمت ها بیاموز
پس از سال دگر نوروز بر شد رخ گلها زشبنم باز تر شد
خزان بگذشت و بیداد زمستان غم یک ساله از دل ها بدر شد
دلا آیینه ات را زنگ تا کی به یاران خدعه و نیرنگ تا کی
به سحرا شو که ایام بهار است به کنج خانه ات دلتنگ تاکی
بهار امد بشو آیینه ات را زدا از دل غبار کینه ات را
لباس مهر کن بر پیکر روح بیفگن کینه ای دیرینه ات را
hghgg
عاشقانه ها
((ای خدا این وصل راهیجران مکن)) جان جدا از پیکر جانان مکن
باغ را آماج طوفان ها مساز آشیان بلبلان ویران مکن
عشق را در سینه ها لبریز کن عاشقانرا بی سرو سامان مکن
غنچه ای لبخند بر لب ها فشان از جدایی دیده ها گریان مکن
ابر کینه زاسمان ما بران مهررا از چشم ما پنهان مکن
ترا مانند گل ها دوست دارم چو سارا و مسیحا دوست دارم
سراپای تو ناز و نازنین است ترا جانا سرا پا دوست دارم
ایا بخشیده شب های مرا نور فگنده بر تن و جانم شرو شور
به شعرم شهد و بر شهرم هیا هو به خود نزد یک واز خویشم مرا دور
قلم بر دار و بنویس این ترانه ایا زیبا تر از چنگ و چغانه
که آخر مانمانیم و بماند پس از ما این سخن ها جاودانه
شب عشق است ای جان جگر خیز ز لعلت بر دهان من شکر ریز
شب کام است امشب عاشقانر ا گشا آغوش و در جانم شرر ریز
دلم را برده شخص ناشناسی فگنده بر تن و جانم هراسی
خدایا با چه فطرت آفرید یش محبت پیشه یا که نا سپاسی
من امشب بر کفت یک جام بخشم ز تشویش زمان آرام بخشم
کنم سرتا به پایت بوسه باران بگیرم کام دل هم کام بخشم
مه من عید قربانت مبارک ز سر تا پا گلستانت مبارک
نشاط و ساز و رقص و شادمانی به تو و جمله یارانت مبارک
چو آیم نزد تو از عطش ای جان کنم سر تابه پایت بو سه باران
زبستان تنت گل ها بچینم بسازم فصل پاییزت بها ران
صدایت گوش جانرا می نواز د غز لهایت روان را می نوازد
به من آواز ناز و دلنواز ت سرود جاودان را می نواز د
چو آیی شاد و خندانت کنم یار به هردم بوسه بارانت کنم یار
بریزم باده ی عشرت به جامت که از گشتن پشیمانت کنم یار
مبارک برتو روز عاشقان باد به دل شادی و قند ت بر دهان باد
پر از گل دامنت ای جان جان باد رخت چون قرص مه پرتو فشان باد
سرودم شعر های عاشقانه دوبیتی های شیرن و ترانه
به دست باد بسپردم تمامش نمودم سوی تو ای گل روانه
همای بخت یار و یاورت باد قبای سبز شادی در برت باد
غم از قلبت شود فرسنگ ها دور خوشی هر لحظه ی همبسترت باد
چو آیی پیش پایت گل بریزم بروی شانه ات کاکل بریزم
زجام بوسه های آتشینم به لب هایت دمادم مل بریزم
به دستانت به جای گل نهم جان ایا زیبا تر از شاه پریان
به پا هایت که بر من رنجه کردی نهم در و گهر از بحر چشمان
hghgg
حرف ملت
هر که رشوت میخورد تاج سر است
حاکم و فرمانروای کشور است
قوت بازوی او آهن مزاج
زور او افزونتر از بلدوزر است
از اراکین جملگی مهمان او
خوان او رنگین وبا زیب وفر است
فارغ از تشویش تفتیش و دیگر
پشت او محکم چو کوه جلغر است
چکمن خوب و عسل با پول نقد
بهر هئیت تحفه اش در موتر است
نه غم نان دارد و سودای تیل
خانهِ او روشن از جنریتر است
بر اساس ارتباط نادرست
بیسواد محض امیر دفتر است
درد ملت کی به درمان میرسد
موتر بختش خراب و پنچر است
تا مقرر میشود داروغهِ
امتیازش دستگاهِ پودراست
موتر مودل جدیدش زیر پا
دیگرش آماده اندر بندر است
وند خود را گیرد از قاچاقبر
وانگهش تا ناکجاها رهبر است
از مدار کار قانونی فرار
به امور غیر قانون محور است
این همه گرپول پودر نیست چیست؟
پس چرا گوش تو ای دولت! کر است؟
نیست قانون غیر کاغذ پارهِ
مردم بیچاره زار و ابتر است
امنیت گویی پر عنقا شده
زان جهت مردم همه بی باور است
غارت و قتل و چپاول عام گشت
هر که رابینی به فکر دالر است
حاکمیت رفته بر باد فنا
زانکه زیر پای حاکم ، خود تر است
تا نگیری و نپردازی حقوق
التفاتت از بزرگان کمتر است
کس نمیداند که زیر کاسه چیست؟
پش پرده راز های دیگر است
گر کس از تطبیق قانون دم زند
بر سر او زندگانی محشر است
همچو من قربانی قانون شدن
دیگران را عبرت و پند آور است
کی نمیپرسد زمردم حرف حق
تکیه هرجابرحدیث نوکر است
با جهان گویی که خویشی کرده او
کی زمخلوق شرم و ترس داور است
لاابال و دلقک و منفور عام
نور چشم وکدر ووالا گوهر است
دانش وتقوی دیگر معیار نیست
دالر امروز حاکم این کشور است
زآفت مور و ملخ ها دردیار
گلشن اقبال ملت پرپر است
این نظامی را که نامش مردمیست
نقش مردم در حکومت کمتر است
کی شود اصلاح ابنایی وطن
چونکه دولت باجگیر دیگر است
این حقیقت بر کسی پوشیده نیست
رشوت وقاچاق با یکدیگر است
قضیه تا مربوط دولت میشود
زورش از تصمیم ، خیلی کمتر است
چاشت برخیزد زخواب از فاقگی
آنکه تقدی دارد ودانشور است
چهرهِ افسرده و غمناک او
قلب هر بیننده را چون نشتر است
طفلکانش بی لباس و آب و نان
در زمستان زرد وزار و لاغر است
می برند اینجا زبان راستگو
حاکمیت در کف زور وزر است
ناصحا! پندم مده دیگر ، که من
طاقتم طاق آمده، صبرم سر است
در کجا دیدی که یک رشوت ستان
نزد قانون عدالت مضطر است
یک نگاهی ای محبان سوی ما
سرزمین ما به کام اژدر است
سر نوشت آخر چه خواهد شد؟" ذیغم"!
مملکت همچون سرای بی در است
hghgg
چه حاجت است؟
برق وسرک به ملک بدخشان چه حاجت است؟
روشن چراغ بیت ضعیفان چه حاجت است؟
دارم سرای و خانه و موتر به زیر پای
نان و پلاو بهر غریبان چه حاجت است؟
در پارلمان رفته و گردیده ام وکیل
فکری به حال مردم حیران چه حاجت است؟
تنخواه به دالر است ز الطاف خارجی
خدمت برای مردم افغان چه حاجت است؟
امضای من که قیمت یک موتر است و بس
در روی میز دفتر و دیوان چه حاجت است؟
تریاک و پودر است کنون شغل و پیشه ام
زرع برنج و گندم، دهقان چه حاجت است؟
"حضرت" فغان وناله وزایر به گوش کر
خوانی هزار بار فراوان چه حاجت است؟
سروده های "حرف ملت" و "چه حاجت است؟" از ویبلاگ صدای بدخشان گرفته شده است
hghgg
تفرقه
صلح و ثبات ملت افغان فروختند
این سرزمین پاک دلیران فروختند
بالای عهد خیوش نهادند پای خود
حتی که افتخار شهیدان فروختند
بشکسته اند جمله درختان باغ را
تک تک شمار کرده درختان فروختند
از آبرو گذشته و از افتخار هم
در یک جهش به منت دونان فروختند
بشکسته اند وحدت و پیمان خویش را
در انزوای تفرقه وجدان فروختند
این تاجران کرسی و پول و مقام و جاه
آینده را به ظلمت دوران فروختند
اخر برای شهرت و هم کرسی و مقام
مارا به این غلام غلامان فروختند
پیروزی جهاد حاصل صد رنج ودرد بود
قیمت خریده بودم و رازان فروختند
این کشتی یی شکسته در امواج تیرگی
ناناخدا نگر که به طوفان فروختند
ویرانه گشت قریه و شهر و دیار ما
خاکسترش به باد پریشان فروختند
جای سوال نیست! به ترسا و ملحدین!
زیرا که آبروی مسلمان فروختند
این باغ در سکوت شب اندود خفته است
شادابی و نشاط بهاران فروختند
هر سال ، سال غصه و هرروز ، روز رنج
عمریست که سعادت دوران فروختند
در تنگنای تیرگی یی این شب سیاه
مارابه طور قرضه به دیوان فروختند
hghgg
ورطه تبعیض
شب رفت ، سحر آمد و آزاد نگشتیم
اندوه زمان رفت و دلشان نگشتیم
هر کس پی آبادی این کشور ویران
آمد کمری بست ولی آباد نگشتیم
در ورطه تبعیض و عداوت همه غرقیم
بر فکر نو و طرح نو ایجاد نگشتیم
تا کی بفریبند چنین ملت مارا
همت نشد و مانع بیداد نگشتیم
سرمایه این کشور ما رفت به تاراج
مانند خلیل دشمن شداد نگشتیم
این کشور ما بود همیش شهره دوران
برباد نمودیم پی اجداد نگشتیم
ازتفرقه و کینه و تبعیض و عداوت
مردم همه از پای در افتاد ، نگشتیم
بر کشور ویران شده و ملت حیران
برروز خوش و واپس اولاد نگشتیم
برمادر بی خانه و بر طفل یتیمش
برجاده که مدهوش بیفاتاد نگشتیم
رحمی ننمودیم به احوال غریبان
با شیوهِ انصاف به امداد نگشتیم
افتاد "وثیق" طفل یتیم به سر جاده
ما پشت همان ناله و فریاد نگشتیم
hghgg
شکوه
از برق و از سرک
از جاده های سبز
از شهر پر شکوه و آباید و ثبات
هرگز مگو سخن
عمریست ما روشنی ازیاد برده ایم
برروشنی کمرنگ چراغ خانه ها
با کوچه های تاریک وویران شهرخویش
عادت نموده ایم.
اینجا هنوز شب
اینجا هنوز حکایت شهرزاد قصه گو
در امتداد ظلمت یلدای زندگی
پایان نیافتست
این شهر ما ، شهر شب اندود غصه هاست
تصویری بی بیعدالتی در پیش چشم ما
اندر نمایش است.
ازما مپرس ، جاده اصلی کدام سوست؟
اینجا از تمدن و از بازسازی و ثبات
نام و نشانی نیست.
هرگز مپرس چرا این شهر در انزواست؟
از مسئولین ما
ملال میشوند و میرنجند ازشما
هرگز مپرس زهوتل و پارکینگ و پارکها
ما دور مانده ایم
رنجور مانده ایم
از کاروان تمدن و ترقی و حیات
اینجا نخست زندگی آغاز میشود
اینجا هنوز مشق الفبای زندگی
در تخته سیاه
تکرار میشود.
دیگر مپرس غریبه زمن راه شهر را
هر کوچه راه اوست
این کوچه پر خم و پیچ شاهراه ماست.
سروده های "تفرقه"، "ورطه تبعیض" و "شکوه" از ویبلاگ صدای بدخشان گرفته شده است
hghgg
لحظه شدن
آب غافلگر بی پروایی
چه حریصانه
به هاونگ زمان کوبیدیم
رنگی از تهمتی پار
به برودوش حقایق بستیم
قصهِ تشنگی دشت کسی باز نگفت
و لبی :
غصهٌ گم شدن قطرهِ شبنم نه سرود
لحظهُ لحظه شدن بر گشتیم
و دم حادثه
همگام شکست
شطی از خون امید
به جگرها بردیم
گر درختان خزان پژمرده
می نبشتند:
که زردی
نکند کیفر آخر باشد
پاسخی ننویشتیم
گل تقدیس اگر
گهِ پرپر گشتن
رنگ برفی می بست
لمحهِ نگریستم
دیگر از ننگ شقایق سخنی نتوان گفت
دیگر از غیبت لاله، گلهِ نتوان کرد
آب غیرت خشکید
خار میروید، خار!
hghgg
باران رحمت
گل شنفتم ، گل گرفتم، گلبن جان یافتم
نو گل امید را همرنگ مرجان یافتم
شبنم این سرزمین باران رحمت میشود
میوه های آرزو بر نخل ایمان یافتم
مینویسم درد روز و مینگارم نقش دل
تا که جائی بر حریم کوی جانان یافتم
بشنو ای همکیش من انسان روشن زاد را
پشتیبان عالیی فرهنگ انسان یافتم
شور هر پرواز بلبل رنگ رخسار گلست
زخم نیش خار دیدم تا گلستان یافتم
تا دری بر غیر بستم اعتبارم شد فزون
"شهپر" عشقم که بر امید فرمان یافتم
سروده های "لحظه شدن" و "باران رحمت" از ویبلاگ صدای بدخشان گرفته شده است
hghgg
غروب تلخ
تمام زندگی سرد است در ترانهِ من
چه میشود به من ووضع شاعرانهِ من
غروب تلخ که بلعیده است روز مرا
نکرده است نگاهی گهی بخانهِ من
درخت وشعر و گل لاله وپرنده وبرگ
چرا نداشت دیگر جایی در ترانهِ من
زچشم پنجره تا چلچراغ دیدن بود
مگرندید چرا زندگی فسانهِ من
غم گرفته به تورم که تا به یوم الحشر
دوباره نیست رهی سوی آشیانهِ من
مقولهِ ست درون قفس ننالیدن
بخوان تو ناله من ، درد جاودانهِ من
زشهر شهر تماشا گذشته ایم و کنون
تویی تویی فقط آغاز شاعرانهِ من
بیا بیا که به هم ، چون پرنده کوچ کنیم
تو ای تمامیت بودن و بهانهِ من
این سروده از ویبلاگ صدای بدخشان گرفته شده است
hghgg

بهرام بسمل، متولد سال1368، از ولسوالی وردوج ولایت بدخشان، دانش آموز صنف یازدهم لیسه شاکران. بهرام بسمل سرودن شعر را از چهارده ساله گی آغاز نمود و درحال حاضر حدود سی قطعه شعر سروده است.وی ضمن سرودن شعر، به هنر موسیقی نیز علاقه دارد. آقای بسمل آرزو دارد تا در آینده ژورنالست شود. یکی از سروده های جدید وی:
نگارا چیست تقصیرم که در نـــــار غمت سوزم
نگاه چشم ناچارم بسوی شعـــــــــــــله اش دوزم
گدای وصل شیــــرینت به درب تو شب و روزم
نمیدانم که ناکامــــــــــــــــم درآخر یا که پیروزم
خدایا سیرگردان این حــــریص وصــــل زیبا را
**** ****
ز سوز تیرمژگانت شب و روزم دگــرگون است
دلم گم کرده لیلا یی به صحرایی چـو مجنون است
بگوای مه فریب است این دام است یا که افسون است
که دل را یادتو درد است جگر را یاد تو خون است
زهجر و دوری لیلی گزینت قــــــــیس صحرا را
**** ****
گـــــلاب آرزویم گر به باغ عشــــــــــق تو روید
همیش آب حیـــــــاتش را زرود مهـــــر تو جوید
درآن رویـــد وزان جـوید سپـــــــس گویـــــــــــد
که بوی خویش از بوی ختن گـــــــــون لبت پوید
دل پر سوز از جورت به پا کرده اسـت غوغا را
hghgg
hghgg
همراه خان طاهر، متولد قریه تاجیکای ولسوالی خاش، فارغ مکتب تربیه گلزار، رشته پیله وری درسال 1342. 35 سال خدمت در بخش های انکشاف دهات و زراعت. از سال 74 به بعد، مصروف پیشه دهقانی در زادگاهش، همراه خان طاهر از چهل سال بدینسو اشعار انتقادی، تصوفی و عاشقانه میسراید. آثار وی به علت مشکلات اقتصادی تا هنوز به چاپ نرسیده است. وی امیدوار است که بتواند اولین مجموعه شعری اش را به زودی به چاپ برساند. یکی از سروده های موصوف که در وصف ولسوالی خاش با استعمال کلمات محلی سروده شده است:
**** ***** *****
من صدقه شوم کوه بلنــــــد خاشه ازکوه بلــــــــــند می فراید باشــه
سعی و کرم سنگ او بخشـنده بود یاقوت وزمرد نگـــــــین آراشـــه
گل از رخ خود خجیل و پا درقف گل دیدش چمن مرتــــــفع پهناشـــــه
شد لاله دماغ حســــرتش داغ بدل بگرفته بنفشـــــه دامن سحراشــه
گر مرد سخنــــــرانی ادیبانه شنو نطق دو زبــــان مردم گویاشـــــه
بردیده تاجکان او سنــــــگ مزن بر شیشه قلب ازبــکانش تاشـــــه
اینگونه کلمات دوران و زمـــــان ازسغدی و بیکــــیان بدان پایاشه
نه ترک و خطـــــای و روم و قزاق بدند بشناس تو مالـــکان دو دریاشـــه
ازبک بد او خان بیک دوران قدیم وان از دره درباری نمود املاشه
از ازبکیـــــــان اوست اندام قوی از تاجکیان نگر رخ زیباشـــــــه
یک عندلیب گل و دیگر بلبل باغ گسترده به چین ماچین هر دو قاشـه
پس کاکل سرخمیده نســـــل جوان خوش باشی که در خم دو ابرو باشه
بازار سیاهی گرم و میلش به سفید وان تاج سر دلبر بی پرواشــــــه
با زلف گره خورده میمون زنان چرخ فلکش به رایگان بتراشــــه
مفت آمده ام به راه خود مفت دوان چندانکه بود مرکب سعیش لاشــه
جان یار دو روزه نـاز اولاد مبر آینـــــــده او تبـــه کند فرداشــــــه
کلفت طلبی ز الفتش دور مبـاش کلفت خود او الفت است مجو معناشه
اولادیکه سرسری به تعلیــم بریم گردن زند او فرشته خو ماماشـــه
درجامعه که رحم و انصاف نبود تا تیغ عوام ســــر ببرند داناشــــه
ای دولتیان به چشم نیــکو نگرید این مردم دل خسته تریاک باشـــه
تعویض به ترویج کچـــالو میکند ده گونه گل معطر خش خاشــــــه
ماننده روسها دیــــگرهاست مقیم در قبضه کلک هرکدامش ماشـــه
پیروزی نصیـب ملت ماست یقین چون گور ابد نموده سنگرگاشـــه
از طاهر جرمی جهد آزادی مپرس بسپرده بکــــــام اجنبی دنیاشـــــه
hghgg
hghgg
شور قیامت
نقش چمن نسخه از روی توست
سروروان قامت دلجوی توست
وصف رخت زینت اشعار من
دام دلم طره گیسوی توست
رست خط سبز به رویت چه باک
قاتل جانم خم ابروی توست
لب به تبسم بکشا زانکه دل
شیفتهِ لعل سخنگوی توست
آه من و ناله من ، سوز من
از ستم چشم بلاجوی توست
هر نفسم شور قیامت به پاست
شکوه ام از نرگس جادوی توست
جور تو با من کرمت با رقیب
حسرتم از طبع شرر خوی توست
الفت تو کرد به دامم اسیر
دل به خم زلف سمن بوی توست
نوحه زهجران تو کار من است
قبلهِ من خاک سرکوی توست
مهر تو آمیخته با دیگران
فکر من هر شب به تکاپوی توست
نالهِ "غبرا" که کنون با نواست
از اثر حسن گل روی توست
این سروده محترم غبرا از ویبلاگ صدای بدخشان گرفته شده است
hghgg