موسم خموش
موسم خموش نام گزینه یی از سروده هایی غفرانی بدخشانی است که ماه قبل وارد بازار کتاب کابل گردید. این مجموعه، که با ظرافت خاص طرح و دیزاین گردیده است، 29 پارچه از سروده هایی این شاعر جوان را در برمیگیرد.
موسم خموش با مقدمه یی با قلم نویسنده توانای کشور، آقای شبگیرپولادیان آغاز، و با سروده یی زیر نام" شعر من چیست؟" پایان میبابد.
شعر من قطره ی اشکیست که از چشمه ی رخسار دلم می آید
و پس آنگاه به دشتی برسد
این نه دشت است مگر سینه ی من
لاله زاریست ز بس سوخته است
و آن زمان قطره ی اشکم که ز این سوخته دشت
ز در آبله ها
ز نیستان نوا
و ز صحرای جنون می گذرد
جامه سرخ به تن می پوشد
وانگه از راه دو چشمم به قلم
پس از آن،
واژه ی غرقه به خونم به ورق می ریزد
آقای غفران بدخشانی در آغاز این مجموعه نوشته است:
اگر واژه های آلوده به درد و آه ام از آن ارزش ایکه می خواهم برخور دار می بودند، آنها را به سرزمین ستم دیده ام اهدا می کردم!
موسم خموش دارای پنجاه و شش برگ بوده که تماماً حاوی سروده های سپید میباشد.
اداره سیمای شهروند، و گرداننده گان ویبلاگ آبگینه شعرمعاصر بدخشان، ضمن تشویق علاقه مندان و شعر دوستان به خواندن موسم خموش، برای این جوان فرهیخته و پرتلاش، موفقیت مزید از خداوند بی نیاز آرزو میبرد.
غرور پامیر
غرور پامیر کتابیست که به کوشش و اهتمام یکی ازجوانان فعال بدخشان اقبال نشر یافته است. این اثر با ارزش 124 قطعه شعر از بیشتر از شصت تن از چکامه سرایان بدخشان را شامل میگردد. آقای داکتر احمد خالد سلیمی تدوین کننده غرور پامیر، که رییس بنیاد احیای ارزش های فرهنگی آریانا نیز میباشند، در مقدمه این کتاب نوشته اند: " ولایت بدخشان با داشتن تاریخ و فرهنگ کهن آریایی چندین هزار ساله خویش هزار ها هزار شاعر و نویسنده را به یاد دارد."
غرور پامیر با قطع و صحافت زیبا و قابل تحسین به چاپ رسیده است که در پشتی آخر آن شعر معروف محمد طاهر بدخشی به چشم میخورد:
موج بی سر و پایم جنبش ارمغان دارم
در دماغ طوفان ها منزل ومکان دارم
طفل مکتب رزمم درس من بود پیکار
در ره فداکاری سخت امتحان دارم
عشق میهنم در سر رنج خلق ها بر سر
شمع کلبه تارم شعله بر زبان دارم
ای گروه غمدیده محفل بی آرایید
بزم خون کنید برپا جشن ارغوان دارم
زیر بار بیگانه زنده گی بسی ننگ است
زادۀ بدخشانم سر به آسمان دارم
اداره سیمای شهروند، و گرداننده گان ویبلاگ آبگینه شعر معاصر بدخشان، این حرکت پرارزش فرهنگی محترم داکتر سلیمی را به دیده قدر نگرسته و از خداوند منان برای ایشان و سایر جوانان آگاه و دلسوز، موفقیت بیشتر از پیش را تمنا دارد.
یک گلستان واژه
تذکره عده یی ازشعرا و نویسنده گان حوزه فرهنگی شمال شرق
تذکره شعرای حوزه فرهنگی شمال شرق، به کوشش و اهتمام روح الله یوسفی، زیر نام "یک گلستان واژه " در پایان سال ١۳٨۵ از چاپ درآمد. این کتاب، که به همکاری مالی بنیاد فرهنگ و جامعه مدنی، دفتر هبیتات و اتحادیه اروپا توفیق نشر یافته است، شرح زنده گی و نمونه کلام شعرای چهار ولایت حوزه شمال شرق- بدخشان، تخار، قندوز و بغلان- را در برمیگیرد.
یک گلستان واژه با پیشگفتاری به قلم تدوین کننده آن، روح الله یوسفی آغاز، نیلاب رحیمی، عبدالحفیظ منصور و محمد شعیب صیقلی نیز تقریظ هایی بر آن نوشته اند. یک گلستان واژه شامل سوانح و نمونه شعر بیشتر از ۲٨ تن از شاعران بدخشان نیز میگردد که به استثنای چند چهره مطرح، ازجمله پرتو نادری، عبدالطف پدرام و میربهادر واصفی، بقیه همه سیماهای جوان و تازه کار اند. تدکره شاعران حوزه شمال شرق دارای ١٢٤ برگ بوده که طی آن ٩١ تن از شاعران این حوزه بصورت موجز معرفی شده اند. ازاین اثر ادبی جهت معرفی شاعران بدخشان در ویبلاگ آبگینه شعر معاصر بدخشان استفاده خواهد شد. گرداننده گان این ویبلاگ سعی و تلاش خسته گی ناپذیر جناب یوسفی را به دیده قدر نگرسته و از خداوند بزرگ برای شان موفقیت های بیشتر در عرصه گسترش فرهنگ و ادبیات فارسی دری، تمنا دارند.
مغفرت شاه آدری فرزند اکرم شاه متولد سال 1342 در درواز بدخشان. فارغ لیسه پامیر. وی از 26 سال بدین سو شعر میسراید. آقای آدری یک مجموعه شعری، یک مجموعه داستان، و دو رساله دیگر در باره تاریخ کندز و درواز آماده چاپ دارد.
راه خدا
ای خوشا روزی که تن در خاک و خون تر بینمت
سر جدا و پا جــــــــدا صد توته پیکر بینمت
در ردیف رفتــــــه گـــــــــان رفته راه خدا
با حسین و حمزه و بوفضل و اصـــــغر بینمت
گرچه رفتی تشنه لب از کاسه گــــردون دون
آب نوش کوثر از اتبار حیـــــــــــدر بینمت
در دل آتش فشان خفته در قعـــــــــر زمین
صدچکش خورده به سر تا آینکه خنجر بینمت
برگلون مفســــد و مستــــــــکبران روزگار
درکــــف گوینـــــــــــده الله اکبر بینمت
گرچه از دهر دغل چیــــــزی ندیدی آذری
سرخ رو و سر بلند در روز محشــــر بینمت
مختصری ازشرح حال آذری، و سروده راه خدا از کتاب "یک گلستان واژه" گرفته شده است
نقیب الله بارز فرزند سید محمد ولی ولی، متولد بهار 1363 در ولسوالی شهدای بدخشان. درحال حاضر دانشجوی دانشکده زبان و ادبیات دری دانشگاه کابل
امشب
بفریادم برس، دات کریم مهـــــــربان امشب
که هستم پر گنه، بخشا گناه عاصــیان امشب
شکوه و شان عشق مایه بسیار میخــــــــواهد
که تا تاباینده وصل مکان، لامکـــــــان امشب
به سعی راه مطلب ها رسیدن سخت دشوار است
به بزم باده نوشان گشته ام من پاســـبان امشب
درآن حالت ندانستم چه شوری در سرم پیداست
ببردم آشیانم را میان کهکشـــــــــان امشب
درین دنیای فانی زنده گـــانی جاودانی نیست
نیامد حاصلی بر دست من جنس گران امشب
نه من رند خراباتم نه ترک صـــــومعه کردم
که جای من بود در حلــــقه پیر مغان امشب
چو مخلص غیــــاثی ام ندارم شمه یی دانش
که از او طلعتـی افتد میان قلب و جان امشب
بوصف قامتــــش بارز بود این خاکه ات کوته
که شب را تا سحر نالیده ام در آشیان امشب
مختصری از شرح حال بارز، و سروده "امشب" از کتاب "یک گلستان واژه" گرفته شده است
بهار چیست؟
زمستان سرد و بی باکی
اگر شگوفه نبود
بهارچیست؟
خزانی، خزان نومیدی
اگر نرست دیگر غنچه، ساقه و برگی
اگر سبز ترین برگ
قبول سجده ی محراب رنگ زرد نمود
و من نمی دانم
چرا خزان صفتان از می بهار می گویند
و من نمی دانم
چگونه کور ز خورشید گفت و گو دارد
و کر آیه ی منقار عندلیبان را، مفسر است هنوز
ومن نمی بینم
که سبز جامه نشینان دشت پنداری
گره ز سینه گشایند و گام بردارند
به سوی شور برانگیختن
به فتح خاک
ایا بهار پرستان
ایا بهار بگو
که من چگونه سرود بهار را خوانم
اگر زشاخ سرشتم شگوفه رو پوش است
اگر ساقه نبست، اگر شاخه نکرد
درخت پندارم
ایا بهار پرستان، بهار چیست؟
زمستان سرد و بی باکی
اگر نشگوفید!!!!
دانشگاه آزاد – امستردم 20-03-2007 گاه 1500
hghgg
بهار نازنین
می ر سد از راه بها ر نازنین
می کند رنگـــین همه روی زمین
پار کها ی خو شـنما ی شهر ما
مثل جنت می شود رشک برین
ارغوان گل بر د مــــــد کوه وکمر
د شت و داما ن را نما ید آتشین
جامه اطلس ببر سـازد چمن
رنگها بر رنگهــــــــا گردد عجین
بارد یگر می شـــــود از نوجوان
مادر پیر طبیـــعت این چنین
صرصر باد صبــــــا بر مید مد
بر تن خشـــک درخت روح نوین
زنده سازد سنگ وچوب خاک را
معجزا ت ابر نیسان را ببین
خالق اشیا توانا گشته است
دست قدرت شد برون ازآستین
آرزو ها همــــزمـا ن گل میکند
قلب ها بر قلبــــها گرد د قرین
وای بر آن کس که باشد در بهار
دل پر از غصه و خــــــاطر حزین
شد بها ران زیاد ی پشـت سر
ما غریبان را بود خــــــاطرغمین
بر مرا د مــــرد م ما گل نکرد
یک گل زیبا و خـــوب ودلنشین
لاش خواران در دیـــــار ما هنوز
افگنند پی هر بهــاری از کمین
بهر د رد بد د وای بد بکــــــا ر
کا م د شمن را نشا ید انگبین
زهر ماری باید م در حـــــلق او
تا بزیر خاک بسپا رد جبــــــین
بی تفاوت بودن ماخوب نیست
خلق ما بایست با عزم متین
گل بکارند خاک خـــون آلوده را
از شقایق تا گلاب و یا سمین
مرد م د یگر ز استعــــــداد ما
میشوند اندر شگفت دارم یقین
hghgg