شهر سبــــز
شهر سبز نام مجموعه اشعار محترم قدم دار انگیز میباشد که در ثور سال 1385 منتشر گردید. شهر سبز با تقریظ محترم محمد عبدالعزیز مهجور، فرزند ارشد استاد محمد عبدالحمید اسیر، مشهور به قندی آغا، بیدل شناس معروف افغانستان، آغاز میگردد. نام کتاب متذکره از قریه زادگاه شاعر "قریه شهرسبز" در ولسوالی درواز ولایت بدخشان، گرفته شده است. شهرسبز دارای 152 صفحه بوده که عمدتاً در برگیرنده غزلیات شاعر میباشد.
ضمن طلب موفقیت مزید از بارگاه خداوند بزرگ برای جناب قدمدار انگیز، از تمام شاعران گرانمایه لعلستان زمین تمنا داریم تا آثار نشر شده خویش را جهت معرفی در آبگینه شعرمعاصر بدخشان، به آدرس سیمای شهروند بفرستند.
قدمدار انگیز فرزند عزت الله بیگ، متولد سال 1336 خورشیدی در قریه شهرسبز ولسوالی درواز ولایت بدخشان. تحصیلات ابتدایی و متوسطه در مکاتب ولسوالی چاه آب تخار، شهرسبز، میرفضل الله کشم، فطرت درواز و لیسه کوکچه شهر فیض آباد. تحصیلات عالی در شهرکابل، به درجه لیسانس. آقای انگیز از مدت 23 سال بدینسو در ادارات و موسسات نشراتی مصروف فعالیت میباشند.
امواج
مرا آن خال زیبای قشنگ در بر رویت
دو چشم مست و زلف سنبل و هم حلقه مویت
فراز و گردش نقش و نگار قاش ابرویت
به یغما رفته ام من اعتکاف رمز جادویت
به مهر عشق چشمانت غزل چون خراسانی
به آن زلف پریشانت که تسکین فقیرانی
اسیرم کرد- فراموشم کرد، هم ساقی و می نوشم
نمی باشی فراموشم
میان مشتریان نغمه گر هستم به بازارت
دو بالا در رقابت بوده ام دایم خریدارت
دعای من چنین باشد به آن گرمی رخسارت
خدا ازچشم شوخ دیگران بادا نگهدارت
تویی بر من تویی اختر تویی گل درگلستانی
دهم سر که دهم سر من تو را آخر به آسانی
زهجرت بی قرارم، داغ دارم باز درجوشم
نمی باشی فراموشم
طواف کعبه دل میکنم درخویش میبینم
منقش کرده یی در عشق خود هم کردی رنگینم
تویی استاد من، معلم من در دین و آیینم
تو ای شمع شبستان ای فروغ ماه و پروینم
به کویت مست و شیدا یا قلندر وار میگردم
جنون من هویدا بازهم بیدار میگردم
دلم را برده یی آواره، و هم خانه بردوشم
نمی باشی فراموشم
مرا نام دیگر نبود به جز نام تو اندر سر
میان بیکران بحری بود او هادی و رهبر
سوار کشتی و امواج توفانها منم یکسر
که یا جان میرود از تن و یا بینم رخ دلبر
نباشد هیچ پروایم دراین دور خمار امشب
چنان افتاده سودایم به حسن چشم یار امشب
غزل خوانم، گهی مستم به وصلت سخت میکوشم
نمی باشی فراموشم
ازآن سرخی رخسارت مرا حال جنون آید
مشام دل معطر کرده را هم بوی خون آید
و وصل یوسفی گم گشته درمن آزمون آید
عجب نبود زلیخام غریق و واژگون آید
به بحر بیکران بیند اگر یوسف زلیخا را
به حسن مهوشان بخشد سمرقند و بخارا را
چو من محو جمالت کرده یی آخر سیاه پوشم
نمی باشی فراموشم
خوشا روزی بیاید اینکه من پیرم جوان گردم
به قلبت غوطه ور هم وارد شرح و بیان گردم
به بازارجهالت نغمه گر هم نکته دان گردم
موفق بهر تنویر چنین راز نهان گردم
هزار اسرار دنیا را به آن گرمی بازارت
ثمرقند و بخارا را کنم اهدا به گلزارت
مگر"انگیز" را گیری تو را بینم به آغوشم
نمی باشی فراموشم
کابل- حمل ۱۳۸۱
عزت خانم متخلص به مشعل سلیمی بنت مولاداد متولد جدی 1357 خورشیدی در ولسوالی شغنان بدخشان. فارغ التحصیل لیسه حضرت ولسوالی زیباک در سال 1377. از سال 77 الی 1380 به صفت معلم در لیسه نسوان زیباک، از 80 تا 1382 بحیث کارمند امور اجتماعی موسسه افغان اید، و از سال 1382 تا بحال کارمند امور اجتماعی در موسسه بنیادآغاخان
سرایش شعر را در دوران مکتب آغاز، و تا به اکنون حدود سی قطعه شعر سروده اند.
سروده های خانم مشعل سلیمی عمدتاً در رابطه به آزادی، وطندوستی، صلح و عرفان میباشد.
انوار حقیقت
خدا لطف گرکند از خشت عرفان خانه میسازم
اصول زنده گی بر اهل دون افســـانه میسازم
جهان گرصحنه تمثیل باشــــــــــد در فنا بهتر
ازین رو در سرای آخرت کاشانه میســــــــازم
ز راه و طرز خاموشان نیامد مطلـــبی بر کف
طریق نطق و صحبت من آزادانه میســـــازم
ز بزم شاعران و خرمن اشعار محــــــــرومم
ولی شادم که ازیک خوشه اش من دانه میسازم
وفا بر رسم و آیین ستمگاران خطا باشـــــد
پیام مستمندان درج این رسانه میســــــازم
بدست آرم اگر من ساغری از معرفت این دم
مزین خانۀ قلبم از این میـــــــــخانه میسازم
چو وحدت همدم رشد و تمدن در وطن باشد
نهادش در میان خلق مشتـــــاقانه میسازم
مرام من همیشه خدمت خلق است در میهن
صفا وصلح را در هر دعا وردانه میســــــازم
نشاید داشتن منزل به تهداب حباب از عمر
بنای حجله دل را خردمندانه میســــــــازم
مرا مقصد از طاعت، جنت و دوزخ نخواهـــد بود
به اکرام خداوندی از آن شکرانه میســـازم
چو انوار حقیقت محو سازد ظلـــــــــمت طبعم
فروزد "مشعل" از فیضش چو عشرتخانه میسازم
hghgg
چه بلا فگنده بر ما رخ همچو مهتابت
چه قیامتیست امروز، که به پاست انقلابت
بدل از رخت رقم شد، همه زنده گی الم شد
چه مهیب پیچ و خم شد، نرسد اگر جوابت
نه توان و تاب مانده، ز شیوع رغم و رغبت
به امید آنکه باشم خدم حسن جذابــــت
همه دم د ر اضطرابم، همه عمر در عذابم
بخیال آنکه روزی، شود این همه اجابــت
ز همه کشم ندامت، به هوای مهر خامت
به تلاطم تخیل ز دو زلف پیچ و تابـــــت
ز صفا و صدق قایم، همه التجاست دایم
تو ببخشی ار جرایم، ز چنین بود ثوابت
ز صفای طلعت او، به حضور رحمت او
همه ظلمتست "مشعل" ز فروغ آفتابت
hghgg
بهـــار ناز
به ديوانی که سطرش از محبت کرده تفسيــری
به انشأيی که مضمونش دهــد ذوق جهانگيـری
جنون عشق تو ای دل چنان تــاراج جانم کـرد
نکردم من بهار ناز را با کلــک تصـــويری
بياد آن پری رويی که يغما کــرد دلهــــارا
نوشتم نامه يی دادم به دست بــاد شبگيـــری
حضور عاجزی ها زادهء خــاک فناگير اسـت
چسان اينگونه عنصرساخت اينجا قصر و تعميری
غبار از دامن پرفيض صاحبدل نمی خيــــزد
نيابد معصيت آنکس که او را نيست تقصيــری
بدشت ظلم صياد است و دامی در رهت” آريــن”
بچشم خويش ميبينی که گسترده ست زنجيــری
hghgg
هدیه بهـــــــار
ای جلوه بهار ای رحمت بهار
رونق فضای باغ و گلستان و دشت و در
وی هدیه شریف به انسان دردمند
از شوق تو همای چمن مست و درخروش
در وصف تو زبان قلم در فغان و شور
بر وصف تو زبان و دلم ترجمان تست
در بزم تو صدای نی و چنگ هم نوا
نوری ز رنگ محفل تو در دلم جهید
آخر تو هدیه ای
آخر تو رحمتی
تو هدیه ای به عاشق این مرز با وقار
پرتو فگن بخانه بی نور و سرد من
ای مهر تابناک
روشن گری ز تست
اندر دماغ خسته مرغان خوش نوا
بر حجره های تار شب آویز کائنات
بر قله های شامخ خشکیده وطن
بر تنگنای پر خم و پر پیچ این دیار
ای جلوه بهار
چون مام مهربان، از چشم ابر لطف
شستی غبار ز چهره اطفال این چمن
زین اشک جان فزا
لب تشنگان کوه و دمن تازه گشته اند
آری تو رحمتی
آری تو نعمتی
ای جلوه بهار
دروازه های سرد زمستان سرد را
من با امید تو
درناله های خسته خود بسته کرده ام
اوراق گل به مقدم تو رشته کرده ام
دیگر مرو مرو
مهمان شو بخانه بی نور و سرد من
مهمان شو به بلبل شوریده حزین
دمساز باش به محفل فرخنده چمن
زیرا ترانه ای
درناله های پر غم هر شاعر وطن
درسینه های چاک شرر خیز عاشقان
اندر فضای صبح دل آویز بوم و بر
همواره باش همچو سحرگاه فیض بخش
جلوه فروز
که رحمت قدسی بخاکیان
hghgg
عشق ما ای عشق بی همتای ما
عالــــــــم انديشــــــه و غوغای ما
هر کجا رفتيــــــــــــم دل ياد تو کرد
ای اسيرت روز ما، شبـــــــــهای ما
جز تو چيز ديگری ديدن خطـــاست
ای منـــــــــــور از رخت رويای مـــا
با تو بودن را تمنــــــــــــــا می کند
کوه ما، مهتاب ما، دريــــــــــای ما
بی تو هيچيم و ز هيچـــم کمتريم
با تو با پهناست هر پهنــــــــای ما
مست کردی و شکستی بعداز آن
جام ما، مينای ما، صهبـــــــای ما
هر ادايت را خـريــداريـــــم مــــــا
ای شه ما دلبـــــر و مـــــولای ما
سر سپــــردن آرزو دارد مـــــــدام
اخگرا اين عشـــــق بی پروای ما
مخمس بر غزل سیمین بهبهانی
زبـــاد فـــــــرقــــــت تو قامـــــتم خمــــید بیـــــــا
کسی به مثل من این غــــم کجا کشید بیـــــــــا
شهـــــید نـــاز تو در خــــون طــــــــپید بیــــــــــا
" ســـتاره دیده فــــروبست آرمـــــــید بیـــــــــا
شـــراب نور برگــــــــــهای شـــب دوید بیــــــــا "
هجوم لشکر ناز تو راحــت و قـــرارم ریخــــــــت
بحق که خون دل از چـــشم اشـکبارم ریخـت
بخـــاک تیره غــــــــبار تـــن نــــزارم ریخـــــــت
"ز بس بدامن شــــب رنگ انتظــــارم ریخـت
زغـــصه رنگ من و رنـــــگ شب پرید بیــــــــا"
سحر بدوش نسیم اش که باد نافه ای چین داشت
بگرد سنبل و سوسن طـــــواف رنگین داشـت
دلــــــــم بدیدن روی تو آرزوی دیـرین داشــــــت
"نامیدی که فلـک خوشه خوشه پروین داشــت
کـــنون که دست ســــــــحر دانه دانه چید بیـــــــــــا"
چــــــــــــرا از لطــف دل بیدلاان نمی جــــــــــوی
نه از حدیث وفـــا به مــنت سخــــن گــــــوی
به هـــــــــــر سو میـــنیگرم ناز تو کنــــم بــــوی
” به گامهای کسان میبرم گمــــــان که تـــوی
دلــم ز سینه برون شد ز بـــس تپید بیــــــــــــا"
فسون عشــــق تو شد همـــــزبان خاطـــــر مــــن
پریش کرد چو زلــفــت جهــــان خاطــــر من
کــه مــــــیرود بخــیال تو کاروان خاطــــــر مــــــن
"شهـــــاب یاد تو در آسمــــــان خاطــــر مـن
پـیاپی از ســـو خـــــــــــط زر کشــــــــید بیــــــــــا"
کـــــــجاست غلغلـــه و جشـــن آمد آمد تو بهــــار
زبــاد صبح فــــرح بخــــش تو شوم بیــــدار
زبان خامشم امـشــب نمیــــــکند گـــــــــــــــــفـتار
"بوقت مرگـــــم اگـــــــر تازه میـــــکنی دیدار
بهــــــــوش باش که هنگام آن رســید بــــــــــــــیا"
گل امـــــــــید من دل بخـــــــون نشسته تویــــــــی
نسیم غــــــالیه بیز دماغ خســته تویــــــــــی
بهــــــار "آرین" و رنگ نخل رســـته تویـــــــــی
"امـــــــید خاطر سیمـین دلشکسته تویـــــــــی
مــــــــــــرا مدار ازین بیش نامید بیـــــــــــــــــا"
فیض آباد- 1386
این شعر به مناسبت کشف گوردسته جمعی درناحیه ششم شهر فیض آباد سروده شده است:
دفتر رسوایی
بگو!
چنگال خون آلود رسوا را
که اینک کشته ها از گور می خیزند!
یکی با کفش و دستارش، دگر با بوت و زولانه
فشرده خامه در چنگش!
که یعنی پیشه ام درس دبستان بود
سراسر استخوان های سفید گوشت پوسیده
به خندق پهلوی هم گشته قربانی!
ندا سر میدهد
اما! خطاب آتشین دارد
ایا مردم - ایا ملت - الا ای هموطن بشنو
" شهیدان گناه نا کردۀ ملک بدخشانیم"
چه شد قاتل؟ چه شد جلاد؟ همان نامرد بی پروا
که چشمش پردۀ ابلیس قدرت کور گردانید!
و با لاف دروغین دفتر رسوایی بار آورد
در آن شبها! که عمر شب بدست دیگران گردیده طولانی
برای صبحدم خواهان! گروه نور خواهان!
اندرین جا!
محشر اعدام بر پا کرد
چو ما را کشت
اینجا نیز پنهان کرد
ندانست آنکه فردا!
آبرویش پاک می ریزد
هزاران همچو ما، در چنگ دجالان خون آشامِ دیگر، نیزجان داده
ولیکن!
در بهای خون ما؟
آنجا " حیات آباد" آباد است
و یا! آنجایی دیگر دیو استعمار دلشاد است!
که نفعش را بدست آورد!!
چنارستان باغ ملتی از پای افتیده
سپیداران بالابر ز قومی را بریدستند
و به کاخ فخر ویران گشته تاج " کنشکایی"
کمینه دلقکش حالا امیر آریانا شد. هرآنچه خواست اجرا شد.
وطنداران شما! رسم جوانمردی بجا آرید
طلسم شب شکستن را چو پیمان وفا دارید
جفا کاران مزدوران بپای میز عدل و تیغ داد آرید
برانید دشمن از میهن!
و از ما نیز یاد آرید
فیض آباد- حمل 1386
اثر غزل
صرف خیال خامم به کنار ساحل تو
گهر فخر فروشی که شدم مایل تو
صنمی صفا به تصویر کشمت ولی چی چاره
به کتاب من نه گنجد صفت خصایل تو
همه جان کند چو فرهاد به حریم کوه وصلت
همه فرق تیشه جوید، چو شیرین شمایل تو
به فسون و مکر و حیله به دلت نه کرده ام جا
اثر غزل ندارم که نشینم بر دل تو
به چی سان دلم برآید ز حصار جنگل موی
به کنار آن کمین است سیه چشم قاتل تو
کمر سفر نه بندی ز سرای چشم " آسیون"
که ز سیل اشک بندد ره به روی محمل تو
خوابگاه مرکزی
1384
hghgg
نمی گویم تاثیر چشم تو جادو گرم کرده
تماشای رخت ای آفتاب روشنگرم کرده
نمی گویم که از روز نخست شیرین کلام بودم
وصاف لعل شیرین، شهد در شعر ترم کرده
زمستی گر ز چوکات ادب بیرون می گردم
نگاه گونه ای چشمت جدا از ساغرم کرده
کتاب ذوق دیدارت معانی کرد انعامم
مرا ممنون، عشقت تا به روز محشرم کرده
سحر از کلبه ام خاکستر بر باد خواهد رفت
چه آتش بازی ها امشب خیال در بسترم کرده
دلم با بال آرزو ها پرواز بلند دارد
قضاوت های نا مطلوب بی بال و پرم کرده
نه میدانم ترا زین طرز ابهام تکلم چیست؟
هجوم چین ابرو از وفا تا باروم کرده
مسلمانی؟ مسلمان نا مسلمانی نه خواهد کرد
مسلمانم! مسلمان بودن تو کافرم کرده
تمنای وصالت آهن سرد کوفتن است جانا
اگر چه همت عشقت قوی آهنگرم کرده
دیگر از من سراغ آرزو هایت مکن آسیون
فراقش خسته و محزون و زار و لاغرم کرد
شب جمعه 30/29 ثور 1384
خواب گاه مرکزی
hghgg
ای چرخ!
چرخ هایت شکسته باد!
دست مراد من اگر تو قطع می کنی
دست هات بسته باد!
یارب ز جهان به نور ایمانم بر
با همه مسلمانی مسلمانم بر
با من وعده ای دیدار از خویش نما
جان بستان حضور خود جانم بر
6:00 شب یکشنبه 21 قوس 1384
hghgg
ای باد!
آهسته تر بوز
برگ خزان دل من زرد گشته است
بر خاک می فتد
پدرود می کند
hghgg
هان ای خدا بگو!
با او چها کنم
گیرم که گل ز دامن خورشید چیده است
دستش کمند دامن افلاک می شود
با غیر الفت است
ناپاک می شود
پس جای شرم نیست!
یا نی؟
بگویمش که ز حیا رمیده ای
با غیر دیدمت
پس جای شوم نیست؟
هان ای خدا بگو
با او چها کنم
دستان او به آب زلال تغزلم
یک عمری پاک بود
ناپاک می شود
هان ای خدا بگو که
وگر نه ز غیرتم
تن خاک می شود
hghgg
اگر دوستت نه میداشتم
فروغ دیده ام از مردم چشمم شکایت داشت
اگر دوستت نه میداشتم
به طبل واژه های شعر من نامت نه می رقصید
اگر دوستت نه میداشتم
درون سینه ریشم کجا قصر همیشه بودت آباد می گردید
اگر دوستت نه میداشتم
درون شیشه ای قلبم گل یاد تو می پژمرد
اگر دوستت نه میداشتم
برایت قصه از نامرادی های خود هرگز نه میکردم
اگر دوستت نه میداشتم
نگین مهر در اگشتر قلبم نه می خوابید
و من بر افتخار زینتش
تا انتهای زندگی شهرت نمی یافتم
اگر دوستت نه میداشتم
نه می گفتم ترا من دوست میدارم
و هرگز شیشه ای پاک بلورین سکوت با غرورم را نه میشکستم...
اگر دوستت نه میداشتم
اگر دوستت نه میداشتم
۱۳۸۴
hghgg
مختار من!
می شکنی؟
بشکن!
دل از من
عهد از تو
حقوق مساویست
hghgg
نی سرمه ام که از سر ابروش بگزرم
نی شانه ام که از حلقه ای هر موش بگزرم
گنگم که مرا نیست زبان اظهاردرد
جز اینکی هرچه دیدم وخاموش بگزرم
امشب زی کوچه باغ صفای خیال او
دارم هوس چو غنچه گل پوش بگزرم
ار محفل که قصه هر او سر کند
بر دیده خواب خواهم واز گوش بگزرم
1384/7/24
hghgg
دو عالم فتنه از تیغ دو ابروی تو می آید
فسون تازه تر از چشم جادوی تو می آید
اگر از پرتو شمع دو رخسار تو آغازم
مه از اوج فلک بر بوسه ای روی تو می آید
ز بوی عنبرین جعد مشکین این قدر دانم
غزال چین کشاکش از پی سوی تو می آید
دو چشمم را به چشم تو از آن پیوند خواهم زد
حدیث عشق از چشم سخن گوی تو می آید
خیال تو اگر شام فراق گردد هم آغوشم
سحر آهم طواف کعبه ای کوی تو می آید
به سچده گاه کاکل جان فرستادم که فرش گستر
صدای مرحبا از خال هندوی تو می آید
دلم خواهد چو آسیون من به دامانت گهر ریزم
سرشک من به استقبال آبروی تو می آید
hghgg
وقتیکه اختطافگران چشمانت
هوا پیمای نگاه را
به پنتاگون قلبم رهنمون کردند
دنیای شهرم به لرزه آمد
نیو یارک غزلم به ماتم نشست
دریغ و دریغ و دریغ
از انسجام ارتش ملل غرورت
که زیر نظر امریکای بی رحمی
عراق وجودم را
به جرم داشتن نفت عشق
ناحقش به آتش کشید.........
و صدام فریاد برای همیشه
به گوانتاناموی سینه ام محبوس ماند...
۱۳۸۴
hghgg
بی تو صدای شر شر آبشار دلخراش
بی تو کنار پنجره های اتاق سرد
بی تو فضای عیش و طرب تنگ و تار و ضیق
بی تو گل تبسم و لبخند ها خشک
بی تو نه می شود قدم زندگی زنم
در جاده های پرخم و پر پیچ زندگی
بشنو!
شبه گزشت
بی تو چی کرده ام؟
دیشب کنار خاطره ها را ورق زدم
یک ساعتی سکوت
یک ساعتی خیال
یک ساعتی امید
یک ساعتی جنون
یک ساعتی شکیب
باقی، گریه، گریه ای ابر بهار بود
آنگاه که صبخ امید
دیدم غزاله های سرشک دو چشم را
بر دشت خشک خلوت دامن رمیده اند...
۱۳۸۴
hghgg
جبه ات حکم قبله را ماند
سجده ام بی وسیله را ماند
ابروانت چه بهم پیوست اند
اتفاق قبله را ماند
گیسوانت به تار ابریشم
دل درآن کرم پله را ماند
یک نگاهت به د فتری شعرم
ارز صد من صیله را دارد
بسترم خالی زی لطف خورشید
سردیی شبی چله را ماند
آتش دل به زبان میل کند
سوز وسازی قبله را ماند
قصهانتظار به طول کشید
داستان کلیکه را ماند
خاطرت رنجه زی آسیون چه شود
غزلم رمز گله را ماند
دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه کابل
۱۳۸۴/۲۶ثور
hghgg
دست پخت های دست دسایس
آشفته تر از طبع من این سرزمین بود
آری چنین که گفته ام آری چنین بود
در کوچه های کوچک کوچک پرنده گان
کر گربه های کور کهن در کمین بود
از شحنه های شیر شباخونگر زمان
آهنگ تازیانه ای شب دل نشین بود
بر برگ های بته بارز باورم
تند باد های سرد حوادث وزین بود
بردم گمان ز دست تناول گر زمان
دست پخت های دست دسایس شرین بود
شهبال های شاهین شامخ هندوکش
شاهد سر سپردن مردان دین بود
نیشخند های تر، زلبم خشکی می برد
هر چند که گرد حسرت و غم در جبین بود
آسیون نه نهد گام به بلندای همتی
با سرنوشت شوم حقارت قرین بود
خواب گاه مرکزی دانشکاه کابل
18/6/1384
hghgg
دنیا وارونه شده
همه چیز از من تقلید می کنند
پشانی من پر چین شود
فضا را ابر فرا می گیرد
و من گریه کنم
باران شدید تر می بارد
اگر آغاز فریاد را در خیال بپرورانم
نی ها قد می کشند ...
دنیا وارونه شده
همه چیز از من تقلید می کنند
در مقابل اندوه قد علم کشم
کوه ها محاکمه ام می کنند
به دره ها صدا بکشم
عکس آن تحولم می دهند
مگر دنیا وارونه نه شده؟
همه چیز از من تقلید نه می کنند؟
ببین!:
می خواهم شعر بسرایم می بینم شعر مرا می سراید
جوزای 1384
hghgg
تاریخ خاین است
تاریخ خاین است
موریخ خاین است
مسلوخ بو گرفته مطرود قرن را
بابای من کنند
تاریخ خاین است
موریخ خاینش
دانشگاه کابل
21/7/1384
hghgg
گل آرزوی من
نه بغض می رود به صدا از گلوی من
نه حفظ می کند گهر ابروی من
نی آب دیده ام به خطا خشک می شود
نی تازه گی دهد به گل آرزوی من
نی دوستان به حال دلم رحم می کنند
نی از تنم جدا بکند سر عدوی من
نی شادی در بساط دلم تکیه می زند
نی می فگند مرگ زهری در سبوی من
نی یاد تو ز سینه ای من می شود برون
نی بی تو نشیند دلی من در پهلوی من
نی باد تند که بکند ریشه ام ز بیخ
نی باد سرسری که زند سر به کوی من
نی شعر بر سمند سخن پای می نهد
نی شوق می رود ز دل بی وضوی من
کابل
سرطان 1384
hghgg
دیگر نه آنم بر غمی عشقت فنا شوم
محسور مکر و فتنه ای و چشم سیاه شوم
دیگر نمی خواهم شوم بار خاطرت
هر چند که من به دامن فخرت هبا شوم
دیگر ندارم طاقت نیش زبان کس
بر زیری سنگ طعن و ملامت دوتا شوم
من روی خویش به سیلی خویش سرخ می کنم
به آنکه من به عشق تو دور از حیا شوم
با این غزل که باز برایت سروده ام
هم از غزل جدا و هم از تو جدا شوم
26/9/84
دانشگاه کابل
hghgg
بی زبانم چهرت ات را از تماشا ام مپوش
گنگ گردیدم، اما، ای جان من کورم مکن
چون غبارم ساخت و بردامان تو افگند عشق
با غروری پشت دست از خویشتن دورم مکن
ای جان من به شیوه ای ناز در چه مکتبی
جلوه نژاد و قیر یملاد عشوه نصبی
ای آنکه خاطرت به خطا رنجه کرده ام
دیوانه معاف است به هر دین و مذهبی
در مثنوی چشم تو آیات مهر را
خواندن که مشکل است چه تفسیر بایدش
مرغ دلم بهانه کوی ترا گرفت
با نوک مژگان تو صد تیر بایدش
3/7/1384
hghgg
سپاهیان چپاول پیشه ای شل
صفایی صبح را تاراج کردند
خفه کردند به دست ابر مهتاب
به شمع شهر را محتاج کردند
به جانی من که دل دادم به دستت
تو میدانی و آن طرز شکستت
لبم خاموش می گردد حضورت
ز تاثیر نگاه چشم مستت
ز پیشم می روی تیز تر منه گام
غزال من فدایی خیز و جستت
خدا را بر دلم آتش می افروز
که این خانه بود جای نشستت
بیا که بی تو می میرم به خاری
امیدی بر حیاتی بنده استت
سرطان 1384
hghgg
بیمار عشق گشتم درمان دیگر نیست
جانم به لب و حاجت پرسان دیگر نیست
چون من اسیر خال لبت نیست دیگری
چون حلقه موی تو پریشان دیگر نیست
تا خانه کرده بر دلی من شوخی کافری
در خوری همین خانه مسلمان دیگر نیست
مضراب یادش بر دلی من تار می زند
جز ناله ای فرسوده هجران دیگر نیست
شب جمعه 16 سرطان 1384
خواب گاه مرکزی
hghgg
مجروح خال لب
عشقش ز من گرفت سرود و ترانه را
رنجش به من گذاشته آه شبانه را
دل شد هزار شانه در آن حلقه های موی
دیدم محروم از سری زلف او شانه را
دل را به ناز برده و پایمال می کند
با کی؟ کنم شکایت آن ناز دانه را
محبوس تار زلفم مجروح خال لب
یارب چه جزبه ایست مرین دام و دانه را
بی پرده گی شیوه مردان راه نیست
چون در صدف پهان بنی دُر دانه را
آسون از این شیوه که بر گزیده ایی
هم خویش گم می کنی و هم راه خانه با
دانشکده زبان و ادبیات – دانشگاه کابل
2/2/1384
hghgg
اگر با کس سری الفت ندارم
مکن عیبم که من جرأت ندارم
مرا عیب است به شوکت زنده گانی
فقیر عشقم و عزت ندارم
اگر پرسی ز شوق و اشتیاقم
به جز رنگ خزان حجت ندارم
فقط با چشم آرزو ها تماشا
به گپ ازردنت عادت ندارم
شب و روز ها دعا گوی تو ام من
ازین بیشتر دیگر فرصت ندارم
مخواه از من تو اطوار تملق
همان چیزی که در فطرت ندارم
به بازار کساد عشق آسون
متاع نا چیزم قیمت ندارم
خوابگاه مرکزی – دانشگاه کابل
5/2/1384
hghgg
وقت که بهار رسید
وقت که بهار رسید
تو هم جامه ای سبز چمنی را به تن کن
باشد که طراوتی به گوشه ای دلهای پاییزی به ارمغان آوری
وقت که گل شگفت
تو هم تبسمی تحویل اش ده
باشد که از تو زیبایی را به عاریت برد
وقت که سرو قامت کشید
تو هم بخرام
باشد که سر خجالت به گریبان لفافه کند
وقت که بادام گل گرد
تو هم با چشمکی بنوازش
تا باشد که حاصل لذت نوشین نگاه تو را به ارث برد
وقتی که به گیسو انت شانه می فشانی
محتاط باش
نشود دلی اسیری را به تاق نسیان بسپاری
وقت که آفتاب طلوع کرد
تو هم به آرایش صورتت مشغول باش
زیرا سایه گرفته ای به گرمی و شعاع رخت نیاز دارد
وقت که به ساعتت نگاه کردی
به خود باش
کسی به انتظارت دقیقه شماری می کند
وقت که به اطرافت نظر می اندازی
دزدانه نظر کن
تا آن دو جوره چشمی که تو را به تماشا نشسته اند
از خجالت چون دو قطره اشکی بر زمین نه افتند
وقتی که به زمزمه ای شعری آغازیدی
پندار
عاشقی به شرشر آبشار حنجره ات گوش جان فرا داده است
hghgg
مسوز
ای یار من! به یار نگاه کن ولی مسوز
با چشم دلشکار نگاه کن ولی مسوز
ای آهویی رمیده ز پیشم ترا خدا
گاه گاه در فرار نگاه کن ولی مسوز
این آخرین غزل بود از برای تو
با رسم یادگار نگاه کن ولی نسوز
این آنگه من خلیل نگشتم خلف شدم
تا زنده ام به نار نگاه کن ولی نسوز
انگار کشتی ام چو اجداد هند خویش
نعش مرا به دار نگاه کن ولی نسوز
یکشنبه 26 حمل 1386
hghgg
صبور صهیب متولد بیستم جدی 1354 در ولسوالی ارگو ولایت بدخشان. فعلاً ساکن کشور کانادا
گلايه وگام
تنديس صبر گرچه ستودم ولي شكست
صد حنجره سكوت نمودم ولي شكست
گر گفته ئ گلايه گامم تداوم است
آري صداي خسته رودم ولي شكست
در آسمان لميدن مهتاب غصه بود
آينه عروج گشودم ولي شكست
گوياگناه تشنه گي دوش با من است
من شيشه شراب ربودم ولي شكست
بگذار صادقانه برايت بيان كنم
در احتفال سنگ غنودم ولي شكست
كنجشگ ها روايت دل بوي ميكنند
اين انتها ي بودونبودم . ولي شكست
.اتريش 18/07 /2007
hghgg
رهايي
من آنگه از حصار ياوه رستم
كه پيمان محبت با توبستم
تومعني بخش دنياي وجودي
توزيبايي ومن زيباپرستم
hghgg
اميد
تركيب بلندي ازغروري بر گرد
هنگامه ي شوكت سروري برگرد
اي آنكه تلاوت زمان دستانت
اميدي همين دل صبوري برگرد
hghgg
سفر
تو رفتی جنگل و دریا سفر کرد
سکوت از دامن صحرا سفر کرد
به روز رفتنت یک شهر کوچید
خدا از کوچه ی دلها سفر کرد
hghgg
گودی پران
بر دست زمان حلقهء دارم افتاد
تا از بری تو گره به کارم افتاد
چون گودی پران کودکی ات گشتم
در دور و برت چرخهء تارم افتاد
hghgg
شکست عقرب ساعت
بیاکه قصهء شبهای انتظار رسید
و راز بودن ماهم به روز گار رسید
شکست عقرب ساعت میان وعدهء تو
و باز لحظهء دیدن چه بیقرار رسید
دو باره منتظرت جاده ها و غمگینی
و رنگ سرد شکستن به هر چنار رسید
نگاه منتظرم پشت هر درخت نشست
سکوت سرد نبودت در این دیار رسید
بیاکه عاشق تنها چشم به راه تو ماند
بیاکه قافلهء غم در این قطار رسید
hghgg
دیگر یادت نمی آیم
شبی از شهر بگذشتیم
به سوی خلوتی رفتیم
من و تو با هم و
خورشید
فرو خوابیده در بستر
من از عشق با تو می گفتم
که دست باد آویزید
میان حلقه ی زلفت
غرور افروخت بر چشمت
نگاهت خیره بر من شد
شبی من تیره تر گردید
و اشک از چشم من بگریخت
تبسم با لبت آمیخت
تو گفتی: من و ماهم
تو و آهی...
من و کوکب میان آسمان شهر
تو و جغدی به روی تک درخت دهر
تو و من کی توان بودن
درین ره راه پیمودن"
و ...
من و آن دشت و آن صحرا
من و آن موج و آن دریا
که با هم یکصدا گفتیم
سکوت وادی بشکستیم
نگاهت آتش سوزان
رخت شمعیست افروزان
لبت از لاله ها رنگین
کلامت شهد و آهنگین
قدت سرویست در بستان
شمیم از گیسویت پاشان
و من تنها و سر گردان
چو مرغ شب در آن سامان
بروی یک درخت خشک
در جا مانده ی از باد
من و آن قبر بیگانه
"که رفت از خاطر و از یاد"
نهایت خشک گردیدم
و بر خود سخت لرزیدم
نهال آرزو بشکست
ز چشمم رخت رویا بست
سرودی بینوایی را
به پای آبشار و رود
به فرق صخره های کوه
به زیر هر درخت خشک
میان کلبه ی ویران...
بیامد ابری بر قلبم
ز سینه ام رعدی برپا جست
ز چشمم شد فرو باران
به آب اشک بر سشتم
همان سنگی که بنشستی
برویت تلخ خندیدم
مپنداری که ناشادم
ولی آن شب دگر صبحی نمی دانست
وداع گفتم با ماه و با خورشید
با کوه و آن وادی
با موج و آن دریا
و در تنها ترین شب ها
دگر آنم که در بندت
میان کلبه ی تاریک
شبی از صد هزاران شب
به هر تاری ز گیسویت
دیگر یادی نمی ماند
از این دنیا و آن شب ها
hghgg
زمانه....
زمانه خیلی عجیب است.
سرود یک تکلم. احساس بیگانه است
هرقدر دور میشوی
چشمهایت را خوبتر حس میکنم.
اگر فریاد ها در میان دو لب زندانیست
واژه ها را باید نویشت
در تن یک غزل بارنگ باران
هنگامیکه پنجره ها تعمید میشوند...
رفتن و رفتن...
اگر دشوار است
ایستاد شدن را باید پیمود
وکوه را راهبر گرفت..
کوه نشانهء خوب است..
رود خانه ها در رفتنشان گم میشوند و یا هم خشک
ولی کوه پا برجاست..و...
hghgg
رفتن
از بودن ما دل کسی شاد نشد
در رفتنمان بند غم آزاد نشد
از بود و نبود ما همین باقی ماند
دادیم دلی که مرد و آزاد نشد
hghgg
نگاه نازنین
نگاهت نازنین سبز و بهاری
و از چشمان تو الهام جاری
تبسم بر لبان شعر زیبت
فرا تر از سرود هر قناری
hghgg
ماه من
دو چشمت ماه من از جنس دریا
نگاهت بی تکلف خیلی زیبا
نسیم عشق میبارد ز گیسوت
حضورت در کنارم چون مسیحا
hghgg
کوچه ی رویا
گذر از کوچه ی رویا نکردی
تو گشتی و مرا پیدا نکردی!
فقط در بند چشمان تو بودم
ولیکن پلک خود را وا نکردی
hghgg
انتظاری
دلم تنگ و زمستان سردِ سرد است
بهار آرزو ها زردِ زرد است
و چشم روزنه از جاده خالی
براهت انتظاری خیلی درد است
hghgg

بانوی سخنور و آزاده
سیده مخفی بدخشی
اواخر سال قبل ًدیوان کامل سیده مخفی بدخشی با ضمیمه یی زیر نام بانوی سخنور و آزاده، به کوشش و همت نویسنده شهیر کشور داکتر سید اکرام الدین حصاریان و به اهتمام آثار الحق حکیمی از چاپ درآمد.
هرچند سال نشر دیوان مذکور سیزده هشتاد و چهار خورشیدی نگاشته شده، ولی این کتاب ارزشمند، که به حق یکی از بهترین منابع پژوهشی در رابطه به زنده گی و سروده های شاه بیگم سیده مخفی بدخشی بحساب میرود، در روز های میانی ماه عقرب هشتاد و پنج به دسترس علاقه مندان غزل مخفی قرار گرفت.
بنیاد انتشاراتی نشر جوان ناشر این کتاب، و صفحه آرایی و طرح روی جلد توسط سید میثم حسینی صورت گرفته است که به حسن و زیبایی کتاب، بیشتر ازآنچه که باید میبود، افزوده است.
بانوی سخنور و آزاده دارای ١٨١صفحه بوده و تیراژ آن دو هزار نسخه میباشد. در صفحات پایانی این کتاب تصاویری از لیسه های مخفی بدخشی در شهر فیض آباد، لیسه سیده مخفی درساحه لیسه مریم شهر کابل، تصویر و نمونه کلام آثار الحق حکیمی مهتمم کتاب و شرح زنده گی و تجارب و فعالیت های داکتر حصاریان بچشم میخورد.
اداره سیمای شهروند، تلاش های خسته گی ناپذیر محترم داکتر حصاریان، پژوهشگر، نویسنده و استاد دانشگاه کابل، و محترم آثارالحق حکیمی دانشجوی دانشکده زبان و ادبیات را به دیده قدر نگرسته و از خداوند متعال برای ایشان بهروزی و تلاش مستمر در امر بالنده گی ادب زرین دری تمنی دارد.
قبل از نشر این اثر، تعدادی از نویسنده گان کشور، از جمله غلام حبیب نوایی(دیوان اشعار مخفی)، شاه عبدالله بدخشی(ارمغان بدخشان)، شاه احمدفواد مرادیان( خانوادۀ ادبی مخفی)، ظهورالله ظهوری(یادی از مخفی بدخشی) وغیره در رابطه به اشعار و زنده گی مخفی آثاری نوشته اند. قابل ذکر است امیربیک حبیبوف، یکی از نویسنده گان کشور تاجکستان نیز دیوان اشعار مخفی بدخشی را در سال ١٩٧٥در شهر دوشنبه به چاپ رسانیده بود؛ ولی دیوان حاضر با ضمیمه بانوی سخنور و آزاده از جامع ترین آثاری است که تا اکنون به رشته تحریر درآمده است.