شکیبا ماهر فرزند عبدالمحمود ماهر متولد سال 1359 در محله چته شهر فیض آباد، مرکز آستان بدخشان.
فارغ التحصیل دانشکده ناصرخسرو(بدخشان) در سال 1380. ایشان به مدت پنج سال به صفت استاد در لیسه نسوان نمبر اول ایفا وظیفه نموده اند. شکیبا ماهر مهارت سرودن شعر را از پدرش استاد عبدالمحمود ماهر، که خود یکی از استادان و شاعران خوب بدخشان میباشند، فراگرفته است. تعدادی از سروده های وی در نشریات بدخشان اقبال چاپ یافته اند. خانم ماهر متأهل بوده و دارای یک فرزند به اسم صبا میباشد.
موجود زیبا
مادرم مــــوجـــود بس زیبا ی مــن
مادرم مـــرهون توست دنیــای من
بشنــوم هر جا مگــــــــر آواز تــــو
خم شوم هـــــردم به پای ناز تـــــو
تو نـــــداری طاقت رنجـــــم کنـــون
اشک من بینی و گردی بس زبـون
توسن خــــدمت به قلبت تاختــــــــم
من بهشت را زیر پایـــت یافتـــــــم
رنج بســــیا ر ترا دیــــدم به خویش
چشـم بیخواب ترا بوســــــم همیش
ای فدای تو بــود این جــــان مــــن
عشق من, رعنای من,درمان مـــن
در نگاهت یک جهــــان مهرووفـــا
قلب تو پاک و منــــزه از جفــــــــــا
شاد میگردم که بینـــــــم روی تــــو
کرده تسخیر این وجودم خوی تـــــو
تا ابد مرهـــــــون احســـــان تــــوام
همچو بلبل من غزلخوان تـــــــوام
هست( ماهر)زاده تــــــو نازنیـــــــن
فرض باشـــــــد خدمتت دارم یقیــــن
شیران رزم آور
بناز ای کشور زیبا
بناز ای مهد غیرت خیز
که داردی صد هزاران ڱرد
هزاران گرد
که در سنگر نماید خصم تو نابود
بناز ای کشور زیبا
بناز ای مهد غیرت خیز
به این مردان زور آور
به این شیران رزم اور
که باشد در ستیز
با دشمن مکار و حیله گر
بناز ای کشور زیبا
بنازای مهد غیرت خیز
بنام آن شهیدانت
شهیدانی که دادند سر
برای عشق انسانت
بناز ای کشور زیبا
بناز ای مهد غیرت خیز
به سر خی دشت و دامانت
به خون لاله رنگ این بیابانت
که در فصل طربزار بهارانت
بروید زان
چو گلهای امیدبر نسل دورانت
hghgg
سیر گلزار
دلـــــــم دارد هوای ســـیر گلـــــــــزار
نشیــنـم مـــن در آنجــا پای گلـــــــخار
کشم از سوز دل من آه پـــر ســــــــوز
بـــــه یـــاد دوســتــــــان خوب وفادار
کجــا شـــد آن همه عیش و نشاطـــــم
که رفت ااز پیش من جمله به یکبـــار
بنــالم مـــن زدست این زمانــــــــــــه
بریزم اشک غـــم از جور دلـــــــــدار
وفـا با کس نکرد این چـــرخ بد کیــن
نشاط یکبار بود رنجش دو صد بـــــار
به هر کــس رو نهــــم دارد شکا یـت
زدست زندگـــــی وظلــــم و اغیــــــار
مخو غصه تو ( ماهر) اندرین دیــــــر
زغصه کی شود حا صل همه کــــــــار
hghgg
لحظه هاي آبي اشراق
بانگ نایی مي رسد در گوش من
حيرت آيينه دارد هوش من
هوش من با آيينه مدهوش عشق
من ندانم خود چه باشد هوش عشق
عشق من از بانگ ني لبريز سوز
مي شگوفد در شبم گلهاي روز
بانگ ني ما را به بالا مي كشد
موج ما را سوي دريا مي كشد
بانگ ني فرياد جان آدميست
هاي و هويي از روان آدميست
بانگ ني با خون من آميخته
آتشي اندر روانم ريخته
بانگ ني دلتنگي جان من است
قصه هاي تلخ زندان من است
نينواز جان آدم مولوي
آفتابي در بغل از مثنوي
در حقيقت مثنوي معراج عشق
دفتر انديشه را ديباج عشق
تا دكان مثنوي بگشوده شد
بانگ ني از رنج تن آسوده شد
اي كلامت «نردبان آسمان»
آسماني برتر از هر كهكشان
تا حقيقت را نشانم داده اي
نردبان آسمانم داده اي
من زهش بيگانه و با دل قرين
آسمان در زير پايم چون زمين
آسمان را من زمين دل كنم
من زبرگي صد چمن حاصل كنم
آفتاب از ذره مي آيد پديد
اي خوش آن ذره كه برجايي رسيد
ذره را خورشيد روشن در نهاد
ذره وخورشيد با هم همنژاد
ذره و خورشيد همدسان عشق
مانده هر دو در خط فرمان عشق
عشق هر جايي كه فرمان مي دهد
تيره گي گم مي شود جان مي دهد
عشق را با بانگ ني پيوند راز
عشق را با بانگ ني روي نياز
ني چراغ خلوت مرموز عشق
سينهء من پر ز ساز و سوز عشق
بانگ ني آيينهء پرواز عشق
پرده هايش پرده هاي ساز عشق
بانگ ني از عشق بال و پر كشيد
زنده گي را در خط ديگر كشيد
بانگ ني از كوي يزدان مي رسد
از ديار سبز ايمان مي رسد
تا شبان معرفت ني مي زند
رمهء هوش مرا مي مي زند
رمهء هوشم پريشان شد به دشت
كار هوشم از پريشاني گذشت
جان من از بانگ ني بيدار شد
گرچه منصور خرد بر دارشد
ني حكايت از نيستان مي كند
آتشي در جان فروزان مي كند
روزني سوي خدا بگشوده ني
بين كه ره را تا كجا بگشوده ني
هر كجايي ني نوا انگيخته
جان و دل را تا خدا انگيخته
تا به گوش من حديث ني نشست
كشتي انديشه را توفان شكست
تا كه با دريا چنين همريشه ام
بي نياز از كشتي انديشه ام
ني چراغ برج ايمان من است
قصه گوي سوز هجران من است
ني سرود آسمانهاي بلند
شهپر سازش نمي آيد به بند
ني حديث ظلمت غم مي كند
قصه هاي كوچ آدم مي كند
ني خبر از جمله گي اسرار حق
ني طراوتخانهء گلزار حق
تا كه باني آشنا و همدمم
سور بيمانند باشد ماتمم
سينه ء من هيچ بي ماتم مباد
سوز و سازش عشق از من كم مباد
مي زنم آتش به جنگلزار تن
تا رها گردم من از ادبارتن
ني ز حبس تن بنالد زار زار
تا كه باغ چان نماند بي بهار
تا سخن من از ني و در زنم
بر سر دنيا و عقبا پا زنم
ني به ساز حق سرود جان عشق
ني حريف جلوه هاي آن عشق
من ز ني ديوانهء هشيار جان
بيخبر از خويش اما يارجان
ني چراغ معبد اشراق من
آشنا با انفس و آفاق من
تا كه ني را قصه مي آيد به لب
مي شود درياي جان درياي شب
بانگ ني پرواز بي پايان دل
رقص آتشهاي آتشدان دل
بانگ ني سيمرغ جان را بال و پر
عشق را تا قاف هستي راهبر
بانگ ني سر خدا را قصه گو
جام جان را بادهء صد هاي وهو
من زني روي خدا را ديده ام
وسعت بي انتها را ديده ام
عشق را از بانگ ني ساز و سرود
بانگ ني بر عشق ميخواند درود
ني زغربتخانهء تن در خروش
پنبهء غفلت برون آور ز گوش
ني ز نيزار خدا آمد فرود
تو زبان ني نميداني چه سود
كابل – آبان ماه 1369 خورشيدي
hghgg
نينواز نور
شب بي تو از ستاره صدايي نمي رسد
آواي ماهتاب به جايي نمي رسد
در گوش سنگزار سياهي درين سكوت
از نينواز نور نوايي نمي رسد
زين رود بار حادثه چون بگذرم كه هيچ
بر فرق پيل موج عصايي نمي رسد
چندين بهار آمد و اما درين چمن
يك سبزه هم به نشو نمايي نمي رسد
در خونزمين سوگ به جز بوته هاي دود
سرو بلند سبز قبايي نميرسد
پرگشته گوش دشت ز فرياد اهرمن
نوري ز چلچراغ درايي نمي رسد
شهر كابل بهار 1373
محمد آصف بیدار، فرزند عبدالطیف، متولد سال 1334 هجری خورشیدی در محله چته شهر فیض آباد، مرکز استان بدخشان. فارغ التحصیل موسسه عالی تربیه معلم ولایت بلخ در سال 1357. استاد بیدار بعد از پایان تحصیل تا دوسالی قبل وظیفه مقدس استادی را در مکاتب متعددی ازجمله؛ لیسه های کوکچه، مخفی، نجیب الله شهید، بهارستان و لیسه های ثابت و عارفان ولسوالی درایم به عهده داشته اند. وی همین اکنون بحیث ماستر ترینر تعلیمات اساسی معارف ایفای وظیفه مینمایند. محمد آصف بیدار از سال 1354 بدین سو شعر می سرایند.
به افتخارهشتم مارچ روزجهانی زن
زن چه باشــــــــدگوهریکدانه یی
نوربخــــش ظلـــمت هر خانه یی
هست موجــــودی، باصدق وصفا
باشد او راهـمت مــــــــــردانه یی
می کنم توصیف زن را این زمان
زانکه باشد عاقــــل و فرزانه یی
زن چه باشد مادرمــــــردان دین
ثبت تاریخ اسـت زان افســانه یی
زن چراغ ظلمت شــــب های تار
نیست دردنیا چو زن جـــانانه یی
زن سراید درد دل اندر ســــرود
فی المثل مهوش یا رخشــانه یی
گرنمی دانی حقـــــــــوق زن را
دانم اینکه از خرد بیـــــگانه یی
گرزراه حق برون سازی تو گام
زن زند در پـــای تو زولانه یی
خلص مطـــلب ز"بیدارت" شنو
زن بود یک مـــادر نازدانه یی
hghgg
بانوای دلکش خود دل پریشان می کنی
قتل وغارت عندلیب باغ وبستان می کنی
از لبان نازکت هردم رسد حرف خنک
سرد آری این دلم را چون زمستان می کنی
درد و داغت رانبینم در بساط زندگی
کزفراقت ای صنم دردم فراوان می کنی
گرچه میدانم ترابا این همه نازوخرام
عالمی راتواسیرزلف پیچان می کنی
زهره و ناهید نباشدهم بخوبی مثل تو
مشتری رااین حکایت دیده گریان می کنی
حرف بیدارکردکی وسست وبی معناست لیک
کم کسی پیدابمثلش ای عزیزان می کنی
hghgg
برخیز کارکن که وقت درنگ نیست
صلح است در وطن کنون وقت جنگ نیست
در خدمت وطن کمربسته باش چو نی
غفلت گذارکه دست تودر زیرسنگ نیست
بی خوف و بی هراس بکن سعی در عمل
اندرمسیر راه توگرگ و پلنگ نیست
فرصت غنیمت است بکن کار ای جوان
تاب وتوان کاربه پیریت بچنگ نیست
داری اگر بدل هوسی میتوان بر آر
ازنسیه دورباش که جائی شرنگ نیست
خرم دلی که قافله سالاردوستیست
نامی زقیدوبنددرین دهمزنگ نیست
خوش دلکش است نالة نی باسرود چنگ
دل خوش بدارکه غرش توپ و تفنگ نیست
هرکس بحفظ آبروی خود در تلاش
بیدار بدابحال. کسی را که ننگ نیست
hghgg
نشاط و کامرانی در دل چرخ برین باشد
بلی همره بود کان رابرآزادی قرین باشد
میسرکی شودبرملتی کورانباشدنظم
خوشابر ملت افغان که بانظم نوین باشد
کنیم جان را فدای خاک و میهن از سر اخلاص
حراست از وطن آری غرورش در همین باشد
قسم بر خون پاک آن شهید راه آزادی
که میتازیم بر غاصب اگرچه درکمین باشد
نباشد ذرة ترس در دل شیران این بیشه
شجاعت ارثی از بیکان به پور این زمین باشد
بگو بیدار تبریک جشن استقلال بر ملت
که این میراث بر ماآری از مردان دین باشد
hghgg
دلا برخیزومستی کن که فصل نو بهار آمد
وطن سر سبز وخرم گشت وعیش روزگارآمد
گذشت دوران سرمای زمستان بعد ازین دیگر
کنون دوران سعی وکوشش اندرکاروبار آمد
زفیض صلح ودوستی قطع خونریزی درین میهن
بهارامسال شگوفانترهم از پیرارو پارآمد
نوای عندلیبان چمن بنگرکه از مستی
ترانه خوان بهر باغ و بهریک شاخسار آمد
زیک سونغمة بلبل دیگرسوشرشرآبست
چه خوش آب صفای نقره فام برجوییار آمد
وطن خلد برین گردیدزسعی و کوشش انسان
بیا بامابکن کاری که کام دل ببار آمد
وطن پرورده است مارادر آغوش پرازمهرش
بماچون مادراین باشد مرا این افتخارآمد
سروجان وتن ومالم فدای مادرمیهن
وطن معمورباد دائیم به بیدار این شعار آمد
hghgg
دوستان از می وحدت قدحی نوش کنید
همچو فولادکه آبدیده شدست جوش کنید
دست بدست داده بکوشیدبه عمران وطن
کینه وبغض وعداوت همه یکسوش کنید
شرط انصاف نباشدکه شویدبارکسی
ارتوانیدچه خوب بار کسان دوش کنید
همه دارند به دل آرزوی صلح و صفا
غرش توپ و تفنگ یکسره خاموش کنید
راه صلح گیرید و از صلح دفاع بنمائید
زمحبت همه آواره به آغوش کنید
گفت بیدارسخن از صلح بلی نکتة چند
جای آنست سخنش کز دل وجان گوش کنید
hghgg
خطاب به شاگردان معارف
شما ای بلبلان این دبستان
بپا خیزید و باشوق درس خود خوان
کنید تجلیل ز روزسه جوزا
بنام روز معلم ای عزیزان
مبارک بر شما این جشن وشادی
همی گویم بلی بر جمله یاران
طلسم جهل و نادانی بشکن
منورکن چراغ علم و عرفان
بیا ای کودک خوابیده برخیز
پی دانش وتعلیم شو شتابان
زگهواره تاگور دانش بجوی
بقول پاک پیغمبر تو ای جان
تو درد جانکا بیسوادی
به علم و معرفت بنمای درمان
غرض از جهل وظلمت سازخود دور
ز دانش کن منور بزم عرفان
دل بی علم و دانش مرده باشد
بیا دانش بیاموز دل ممیران
گذشت دوران یاس و نا امیدی
بفضل خالق کل حی سبحان
بیا با یک جهان امید بپاخیز
که فردایت بود چون مهر رخشان
جهان از علم و دانش گشت" بیدار
زدانش دور و پسمان خاک افغان
hghgg