تبليغاتX
چندشعر، چند شاعر
آبگینه شعر معاصر بدخشان
 

یک واپسین درود


من در نخست بار بدرود گفتنم
این واپسین درود فرستم به جانبت
بگذار پیش ازینکه تو را پیکر تو را
در پرده ی خیال به تصویر برکشم
یا قامت تو را
در واژه واژه شعر
در سطر سطر نثر
در حرف حرف دفتر خاطره های خویش
ترسیم می کنم
بر پاس سال و ماه
بر پاس هفته ها
بر پاس روز های که در لحظه لحظه ام
در لحظه های شاد
در لحظه های سوگ
در لحظه های تاریک و پر از شقاوتم
دستگیر بوده ای
بفرستم این درود
بفرستم این درود که از قلب تیره ام
آنجا که یاد توست
آنجا دیده ام
تصویر واپسین نگه ات راست پاسبان
قد بر کشیده است
ای نازنین درود
یادم نمی رود
که من در روان تو
در زلف شام تو
در چاک پیرهن
در چشم مست و شوخ
من در لبان تو

یک هستی دیگر
یک حلقه ی نجات
یک صبحی از امید
تعریف زندگی
یک فصل رنگ را می دیدم هر دمی

یادم نمی رود
یادم نمی روی
هرچند می روی

بدرود دلبرم!

+ نگارنده     دهزاد  | 

 

من و آفتاب

دست هایم را بسته اند

چشم هایم را بسته ام

وهزارروزنه از باروی باورم بسوی روز باز میشود

من وآفتاب

تنهایک پلک، تنها یکدست فاصله داریم

+ نگارنده     دهزاد  | 

 

بنــام آنـــکه هر چه هست از اوست

بد و نیک و بلـــــند و پست از اوست

نهـی مالـــک هرآنچه در کفت هست

که ما را هر چه در دست است از اوست

 

"گذرگاه خورشید" دومین مجموعه اشعار اسماعیل خراسانپور، شاعر جوان و با درد بدخشانی است که اخیراً در شهر کابل راهی بازار گردید. این مجموعه دارای ۳۵ قطعه غزل، اشعار نیمایی، و تعدادی رباعیات زیر نام عاشقانه ها میباشد که  در ۹۸  صفحه به چاپ رسیده است. برگهای اولین و آخرین کتاب با نبشته ها و نظریات بزرگانی چون حیدری وجودی، عنایت الله شهرانی و رکن الدین عرفانی مزین گردیده است. استاد حیدری در قسمتی  از نبشته اش،  اسماعیل خراسانپور را جوانی با "تقوای هنری ادبی" میخواند که از طهارت زبان ودل برخوردار است. 

به روایت گذرگاه خورشید، خراسانپور در هشت صبح هفتم ثور در شهر فیض آباد بدخشان دیده به جهان گشوده است. نشر ماهنامه " اندیشه نو" و ماهنامه "نور" از کارکردهای فرهنگی وی در کشور کانادا محسوب میگردد. "عاطفه های مصلوب" اولین گزینه چکامه های خراسانپور میباشد که قبلاً در کشور تاجکستان به نشر رسیده بود.

فــــریاد

 

ای فصل سبز شعر گذاری به کوی من

                                خشکیده بی زلال تو لبهای جوی من

دل سالهاست با تو تنیده ست تار عشبق

                                این رشتـــــه پایدار بود آرزوی من

باز آر عطر و رنگ و گل و سبزه و هزار

                                بر بوستان تشنه و بی رنگ و بوی من

ای جبرییل آیۀ زیبای شوق و شور

                                رمزی بخوان به گوش دل فتنه جوی من

ای ساقیی عطش نفس بزم سرخوشان

                                شوری بریز و آتشی اندر صبوحی من

یک بحر در واژه فریاد انتظار

                                یک کهکشان سرود نهان در گلوی من

دیریست انتظار شهاب تو می کشم

                                تار است بی شعاع رخت چهار سوی من

شرح غروب و خنده صبح و سکوت شب

                                زیباست در بیان تو ای قصه گوی من

آیینه دار قامت خورشید اشک من

                                تصویر سبز قافلۀ های و هوی من

صد بار سر به قفل امید تو بشکنم

تا آن زمان که در بگشایی به روی من

+ نگارنده     دهزاد  | 

 

 سر بزن اینجا هوای تازه استشمام کن

جاده ای تنهاست اینسو ها هوای گام کن

جاده میخواند سرود گامهایت نازنین

زود تصمیمی بگیرو ترک صبح و شام کن

سر بزن اینجا اگر در میزبانی کم شدم

درتمام شهروده مارا بزن بد نام کن

سفره ای از شعر از شاعر تدارک دیده ام

سفره ای ازبوسه های سرخ فکر جام کن

قصه فرسوده در شان لبان تازه نیست

بگسل این زنجیرها بر خاک ننگو نام کن

یا زبانم لال اگر در سر هوای دوست نیست

جارزن حد اقل رسوای خاص وعام کن

+ نگارنده     دهزاد  | 

 

 

 هبوط

وقتی پدر به كوچه ي میخك سفر نمود

در لابلای موی سپیدت

نام سیاه مرا بافتی

تا بارگاه سرد لبانت

اندوه تلخ مرا میزبان شود

***

بر خویشتن چگونه نگریم

آنكس كه زندگی خویش را

در رهگذار باد

فراموش كرده است

خود زندگی توست

من آن نیم كه تو اش در حضور عاطفه گفتی

كه شهسوار خواب تو ام

دیگر ببند

دفترچه ي خیال گذشته را

اینك مرا

فرشته های نجابت

نفرین نموده اند

نفرین به من كه در دل حماسه ي امید

سودابه ي سكوت در آغوش کرده ام

نفرین به من كه حرمت اشك ترا

در سایه ي هبوط فراموش كرده ام

***

آیا هنوز چشم به راهم نشسته ای

آیا هنوز آنسو تر از تلاوت دریا

آن شهر كوچك است؟

با آن پری كوچكش

من شعر خویش را

از ابتهاج خنده ي سبزش گرفته ام

آیا هنوز

دختر همسایه مان

لبخند سرد خویش را

بر روی كوچگی ها باد می كند

تا عاشقش شوند؟

آیا هنوز می شود عاشق شد؟

آیا هنوز می شود عاشق بود؟
 

 

 گلایه و گام

تندیس صبر گرچه ستودم ولی شكست

صد حنجره سكوت نمودم ولی شكست

گر گفته ای گلایه ي گامم تداوم است

آری صدای خسته ي رودم ولی شكست

در آسمان لمیدن مهتاب غصه بود

آیینه ي عروج گشودم ولی شكست

گویا گناه تشنگی دوش با من است

من شیشه ي شراب ربودم ولی شكست

گنجشك ها روایت دل بوی می كنند

این انتهای بود و نبودم ولی شكست

بگذار صادقانه برایت بیان كنم

در احتفال سنگ غنودم ولی شكست

 

هبوط و گلایه و گام از سایت خاوران گرفته شده است

+ نگارنده     دهزاد  | 

 

منتظر

اینجا کسی به شانه ی  دیوار منتظر

با اضطراب و دلهره ی پار منتظر

اینجا کسی به یاد نفسهای گرم تو

با بغض های مانده زتکرار منتظر

حرفی برای پاسخی این منتظر بگو

هستم برای واژه ای  بسیار  منتظر

آخر غروب گشت ومسافر نمی رود

در خود نشسته  گوشه ی دیوار منتظر

گنجشک آروزی من  و  وعده های تو

بر شاخه های خشک سپیدار منتظر

 

“h“g“h“g“g“

 

رفتی!

آخر سفر نمودی زمن نازنین من

آتش زدی به هستی درد آفرین من

پرشد غم نبود تو در کوچه های دل

فریاد گشت بی تو همه سرزمین من

مخروبتر ز "کابل" دیروز گشته ام

در هم شکست باور شعرآفرین من

رفتی و از صدای دلم ریخت ناگهان

تندیسه ی خیال تو روی زمین من

از تو دلم گرفته، ولی مهربان من

نه! باور نکن این سخن آخرین من

 

“h“g“h“g“g“

 

تنها تر از همیشه

تنها تر از همیشه کنار شما، منم

دراین سفر، جاده ی بی انتها، منم

غمگین و دل شکسته، کنج اتاق سرد

با دست های یخزده پیش خدا، منم

دلسرد از هزار خواهش بی پاسخ خودم

آزرده از شقاوت یک بیوفا، منم

اندوه اشک های خدا برف گشته اند

فریاد گفته های دل بی صدا، منم

پروانه ی تکیده ام پیش نگاه تو

با آتش دو چشم تو دیر آشنا، منم

از خیل  عابران زمینگیر این سفر

تنها کسی که ماند درین ماجرا، منم

نکته: سه سروده بالا از تارگاه خاوران برگرفته شده است.

“h“g“h“g“g“

+ نگارنده     دهزاد  |