تبليغاتX
چندشعر، چند شاعر
آبگینه شعر معاصر بدخشان
 

تقدیر

با یاد خاطرات تو دلگیر می شوم

وزمنجلاب حادثه ها پیر می شوم

من خود درین مسیر غم انگیززندگی

پابند نامرادی تقدیر می شوم

گر من برای آمدنت ناله سرکنم

ناگه خموش گشته و تکفیر می شوم

این من زدست تو در دفتر زمان

فرهادگونه مانده و تحریر می شوم

بامعنی خموش گپ و گفته های خویش

درانتهای نام تو تفسیر می شوم

 

* * *

قشنگی

 

تو دخت خوب خوبانی قشنگی

مثال ماه تابانی قشنگی

به مثل واژهء شعر یک عاشق

توگرم قلب مایانی قشنگی

توهمچون نغمهء رباب وگیتار

پرستوی غزلخوانی قشنگی

خودِ توآیت مهرووفایی

توروح اندر دل وجانی قشنگی

کنم من وصف رویت ای پریرو

جوانی ، بس چراغانی قشنگی

چومهتاب دل شبهای تاریک

نمایانی نمایانی قشنگی

به پیش چشم من شیرین ترینی

نشان از حور غلمانی قشنگی

توبااین قامت سرورسایت

زکابل یا بدخشانی قشنگی

 

* * *

 

کسی آمد دلم رازير پاکرد

بجای راستی برمن جفا کرد

کسی ازشعله های نورخورشيد

عجب کاری درستی را بجا کرد

* * *

ترا در خواب می دیدم شبانه
برایم داشتی صدها بهانه
توباتیغ دوچشمان قشنگت
گرفتی خانه ای قلبم نشانه

+ نگارنده     دهزاد  | 

 

کاکه کیست

هرکــو مهــار نفس نـه  آورد کاکه نیست

یعنی کــه تــا رها نشود  مـرد کاکه نیست


 پاکـــیزه است آیینه اش  از غبـــــار ظلـم


بنشسته گـربدامنش این گرد کـا که نیست


او دشمن ستمـــگر و حکــــام ظا لم است

 

برنفع خویش خد مت شه کرد کاکه نیست


ظلمی اگــر رسد به یتیمی و بــــــی کسی

 
بنشسته و نـــظاره کــند سرد  کاکه نیست

گیرد زپــــادشاه و نهــــد بر کــــــــف گدا


هرکو به زورنان کسان خورد کاکه نیست

 

جغدان بود معــــابر و شب زنـــده دار نیز


هرباژگیر و رهزن و شب گرد کاکه نیست

او یــار عاجز است و ستمدیـــده و فقـــیر


هرقاتــل و ستمگر وبـــی درد کاکه نیست

ازجان خویش بگــذرد از قول خویش نـی

گـرسرفدانـــکرد دراین نــــرد کاکه نیست


استاده همچو شـــیر به میــدان سرخ رزم


تــرسو و بیکفا یت و رخ زرد کاکه نیست

گــربرحریف تیغ زد از پشت مــــرد نیست


چون ملجم و شغاد عمــل کـرد کاکه نیست

پــــاس نمک بـــداند و آیــــــــین کاکه گی

هــرناسپاس و خایین و نامرد کاکه نیست

+ نگارنده     دهزاد  |