شعر
درشب مردن شعر
شاعری حماسه می نوشت
از استخوان کودکانی که گهواره اتمی شد
عروسی با آرایش خاکستری رنگ
قامت دیواری که خم گشته است
و دیگر هیچگاه بلند نشد
ایستگاه!
اتوبوس!
و تکت های بی برگشت
درختانی با نارنجک های کال
راز چین های چادری
که اقلیم اشک شد
نه عشق
نه جاده
نه جوانی و پنجره که داستان
شیطنت بود
از قتل عام گندم
و ذهن بو گرفته سفره ها
و شالیزارانی که با تهاجم ملخ ها پایمال گشت
از طنین طبل های شادی
که هیچگاه همسایه به قرض نداد
تا درشب مردن شعر می نواختیم