مشتری دانش فرزند محمد اسحق، متولد شهر فیض آباد ولایت بدخشان. فارغ التحصیل دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه کابل(۱۳۸۶). فعلاً آموزگار در لیسه مخفی شهر فیض اباد.
مشتری نخستین شعر اش را در سال هزار و سه صد و هشتاد خورشیدی سرود. او در زمینه سرایش شعر تشویق استادان، دوستان و توجه عاطفی خانواده را مفید میداند.
نمونۀ کلام:
فراق بدخشان
ای فلک دورم تو از ملک بدخشان کرده ای
غم شریکم با نهاد مستمندان کرده ای
کردی ام محبوس در ویرانۀ جبر زمان
خوب میدانم به مرگم تیز دندان کرده ای
در سرای آشنایی شمع سان میسوزی ام
تو پریشان تر مرا از زلف خوبان کرده ای
"دانشا" تقدیر اینست زیستن باید ترا
با تب و تاب جدایی عهد و پیمان کرده ای
در بيدار باش يک شب سياه
که خواب را
تعبیری
از درد های دیروز است
من تمامی آرزوهارا
در ترازو پایانی اش ترسیدم
هی!.. هی! همسفران درخواب
همسفران ترسیده از رویا های منحوس
همسفران در باران های وهم مانده
در قدم های تان
بد شانسی قدکشیده است
اینجا همین گونه تاراج را
بنام آدم کشت کرده اند
و عشق را
چنین بدنام کرده اند
که آدم
بد شانسی را
از هند پیاده می رفت
تا شب زفاف تلخی هایش را دریابد
هی!... هی! تو که فرزندش هستی
باید از قلب بهشتی ات
دریک شب منفور
بیزار گردی
و بیدار باش خاطرات
تلخترا
گریه کنی
که زنده گی ترا
در کوچه بن بست زاده است
در بيدار باش يک شب سياه
که خواب را
تعبیری
از درد های دیروز است
من تمامی آرزوهارا
در ترازو پایانی اش ترسیدم
هی!.. هی! همسفران درخواب
همسفران ترسیده از رویا های منحوس
همسفران در باران های وهم مانده
در قدم های تان
بد شانسی قدکشیده است
اینجا همین گونه تاراج را
بنام آدم کشت کرده اند
و عشق را
چنین بدنام کرده اند
که آدم
بد شانسی را
از هند پیاده می رفت
تا شب زفاف تلخی هایش را دریابد
هی!... هی! تو که فرزندش هستی
باید از قلب بهشتی ات
دریک شب منفور
بیزار گردی
و بیدار باش خاطرات
تلخترا
گریه کنی
که زنده گی ترا
در کوچه بن بست زاده است
آهسته آهسته
در تمام شب فقط عشق رنجید
ماقصد تردد
از خیابان بن بست را نداشتیم
خیابان باز بود
که سیم های خار دار را کشت کردند
وعشق مظلومانه
در صف گذشتن از نور
به شب خورد
و ما در کنار عشق
خار از پا کشیدیم
خیال نمی کردیم
که خیالها دشمن سالها باشند
آهسته آهسته
موهای سپید عشق ظاهر می شد
وفصل که معشوقه های بوقلمون
در خیال
جوانک های خوش ریخت می خوبیدند
جای فصل های مارا پر می کرد
خیابان بن بست ما را
یک عمر در انتظار گذاشته بود
و عشق را
ما نرنجیدیم
فقط عشق رنجید
در تمام شب در این کوچه های بی عبور