ظلام افکار
سکوتم آواز تلخ نابسامانی را
در اختفای گریهء احساس،
تبسم می کند
تا در کلیشگی رفتار" باور سالاران محروم" مکتوم بمانم
وقفلی بردرب معبد آینه ها
زنده ماندنم را تضمین میکنم!
این من هستم که پوست سگ ، بروی میکشم
از خود گریزان و کافر خود
این تو هستی که واسکت ات ، چپ پوشیده ای
دو پای به یک کفش
از خود رازی و کافر من
فریادم محو می شود
و سرودم مسخ!
میدانم در ظلام افکار تو
دیگر مجال بیداری نیست
دیگر آفتابی طلوع نخواهد کرد
تو همه ی آبادی را شب خواهی گذشت
و من همچنان
ضمانت زنده بودنم را در لبخند ماه میجویم