کاکه کیست
هرکــو مهــار نفس نـه آورد کاکه نیست
یعنی کــه تــا رها نشود مـرد کاکه نیست
پاکـــیزه است آیینه اش از غبـــــار ظلـم
بنشسته گـربدامنش این گرد کـا که نیست
او دشمن ستمـــگر و حکــــام ظا لم است
برنفع خویش خد مت شه کرد کاکه نیست
ظلمی اگــر رسد به یتیمی و بــــــی کسی
بنشسته و نـــظاره کــند سرد کاکه نیست
گیرد زپــــادشاه و نهــــد بر کــــــــف گدا
هرکو به زورنان کسان خورد کاکه نیست
جغدان بود معــــابر و شب زنـــده دار نیز
هرباژگیر و رهزن و شب گرد کاکه نیست
او یــار عاجز است و ستمدیـــده و فقـــیر
هرقاتــل و ستمگر وبـــی درد کاکه نیست
ازجان خویش بگــذرد از قول خویش نـی
گـرسرفدانـــکرد دراین نــــرد کاکه نیست
استاده همچو شـــیر به میــدان سرخ رزم
تــرسو و بیکفا یت و رخ زرد کاکه نیست
گــربرحریف تیغ زد از پشت مــــرد نیست
چون ملجم و شغاد عمــل کـرد کاکه نیست
پــــاس نمک بـــداند و آیــــــــین کاکه گی
هــرناسپاس و خایین و نامرد کاکه نیست
((صدای ملی امروز اگر صدای ضعیفی بگوش ها میرسد فردا به غرش سهمگین مبدل خواهد شد...)) محمد طاهر بدخشی1965
به تأیید از مقاله ی جناب داکتر همت فاریابی ....
شناســــــــــــــــــنامه
گاه بر(( نسل کشی)) میتازند گاه بر((اصل کشی))
نپذیرم، نپذیرم، نپذیرم هرگز
جامه ی را که به من دوخته یی
به تن تو زیباست
کونمایانگر فرهنگ نیاکان تو است
هویتت،نام و نشانت همه وابسته به اوست
حق آن هم با توست.
اژدهــــا...
ازین بی همدلی ،بی آشنایی
از این بیداد، استبداد
ازاین زندان طلایی
روند زندگانی پوچ ودرد افزا
((جهان ماشینی)) بی روح بی معنی
دراینجا جمعی از کفتار با چند اژدهای بی سر ودم
(غاصبان سرزمین بومیان بخت برگشته)
که چون فرعونیان برزیردستان حکم میرانند
وحق هرنوع بیداد و استبداد را دارند
که ایشان نیزطراحان و طراران هشیار اند...
وباقی بردگان و گوش بر فرمان...
من اینجا سخت دلتنگم
تو که از سرزمین جان نثاران،عارفان و پاکبازانی
برایت زیستن در سرزمین قاتلان ((مهر))دشواراست
که درقاموس ایشان عکس فرهنگ عمید و دهخدا
هرواژه رامعنیست وارونه:
توفرد صادقی گربهر نفع سودخواری چند
صد سوگند ناحق برزبان آری
ویا تأکید بر وجدان سالم کردی، بیماری
وچون هرواژه ی دیگر
همه از معنیی اصلیی آزادیست بیگانه:
به هردامی که نفعش سودخواری را رسد، بنشان تو آزادی
ویا ازبی لگامی ها
به نام نشًه یا((استایل)) از تن گرکشی پیراهن و تنبان
تو آزادی
ولی برعکس نتوانی کلامی از شرافت برزبان آری
که اینجا ارزش انسان به اخلاق و فضیلت نیست
که اینجا آدمیت نیست عزت نیست...
و در(( مارکیت)) های این سیه کاران خون آشام
حیا،عزت،شرافت،راستی،وجدان،صداقت،شرم و از این دست
مروارید های بحر بی پهنای انسانی
بهای اندکی دارند
ویا افتاده از ((مود))اند...
حقوق(( زن))؟
حقوق ((سگ)) بلی
که دو انسان بود خادم به یک سگ تا دم مردن
ولی زن امتیازش تا زمانی هست کو دارد خریداری
وباقی عمر سرگردان
چوجنس بی بها افتاده از چشمان...!
دراین صحرا همه گلهای مصنوعیست
دراینجا تخم های معنویت زود می پوسند
زمین آلوده ی((کود)) است
طبعیت دست و پا بسته
روانها از تلاش بیکران خسته
((اهورای)) من ای هدیه گر ((اندیشه و گفتار و کار نیک))
ای قرنها خاموش
ببین اینجا چه بیداد است
چه دربند و چه آزاد است
کی غمگین است و کی شاد است
جهان از کینه ء اهریمنان برباد ، برباد است
من اینجا سخت دلتنگم
دراینجا اژدهای هار
با قانون ((استثمار))
چه بی شرمانه
خون ما را شاد مینوشد و نفع مزد مان را میکند انبار...
و این خوکان بی افسار
قناعت را به ما و حرص را بر خویش میخواهند
و با صد مکرو شیادی
مفاد خویش و مزد اندکت را نیز
چه آسان میستانند و چه مشکل میسپارندت
وهم این مدعیان مساوات ومبلغًٌان عدل و داد
ز((صد))(( یک )) برمن و باقی بجیب خویش میریزند
و آن یک حصه را با نام ((تکس)) و(( رینت))
دوباره نیز میبلعند
که تا قامت نیافرازی و تا هستی گدا باشی...
و این غولان(( استعمار)) نیز از قسمتش خمپاره میسازند
و با خم پاره ها بر فرق ملت های ((بافرهنگ))
میکوبند و
میکوبند و
میکوبند
که تا از کشته پشته از زمین دریای خون سازند
که تا آزادگان را آشکارا سرنگون سازند
که تا حاکم بر آن ملت ز افراد جبون سازند
بنای ملتی آزاده ی را واژگون سازند
وبا این مکر و استبداد خواهان اند:
یا از نوجهانی چون جهان خویشتن سازند...
(جهانی خالی از انصاف، دنیای بلند و پست ...)
ویا خاکش به غربال عداوت بیخته افراد آنرا بی وطن سازند.
همه اندیشه ها جز پیروی زین امر مردود است
و هرکی روبرو ایستاد
نابود است...
که تا با این همه بیداد
با یک تیر صد نخچیر دردام افگنند آسان
ویا زآلودن دریا به تور آرند ماهیان
که تا این تیره بختان ماهیان بیخبر از مکر ماهیخوار
به پندار نجات از ناگذیری خویش را درتور ماهی گیر اندازند
که این فرعون ها بسیار مکاراند
که ایشان نیز طراحان و طراران هشیارند ....
همه(( گیم ))است میدانم
همه ((فن )) است میدانم
همه دام است میدانم
همه کین است میخوانم
سرزمین فراعنه....08/23/2007
بنام آنکه هر چه هست از اوست شب و روز و بلند و پـست از اوست
نیی مالک هرانچه درکفت هست که ما را هرچه دردست است از اوست
سفردر پیش رو دارم خدایا نهانی جستجو دارم خـــــــــدایا
گشا هر بند و خارم گل بگردان که چون شیطان عد و دارم خدایا
به نام آنکه جان بخشید ما را نبات و جسم کان بخشید مارا
دلی بخشید کو گنجد دران دل به تذ کارش زبان بخشیـد مارا
hghgg
مادر
الا مادر فدایت هست و بود م پس از ایزید به تو باشد سجودم
د و چشمم از تو روشن هست دایم بود شیرین ز تو شعر و سرودم
چه اسمی خوشتر است از نام مادر که دایم باد شیرین کام مادر
به ذره خاک پایش هم نیرزد اگر جانرا کنم انعام مادر
چومادر گنجی در روی زمین نیست چنو غمخوار و یاری راستین نیست
بود فردوس فرش مقد م او که مثلش دربهست هفتمین نیست
رخ مادر بهشت هفتمین است دودستش فرش وعرش عالمین است
به شب ها آیه های لای لای اش تلا وت های قرآن مبیین است
ز اشک بحر گوهر آفرید ند ز شاخ سبز اخگر آفرید ند
دو عالم عشق را عصاره کرد ند از آن یک قلب مادر آفرید ند
hghgg
دل آیینه دارم
دل دارم دل آیینه درم د ل دور از غبار کینه دارم
بدی را پاسخش نیکیست دایم دو عالم مهر دریک سینه دارم
دلِ دارم که گنجد چرخ گردون اگر چه سینه از غم هست پر خون
مخوانم بد که یزدان داند این نیک که تو چونی به نزد او و من چون
hghgg
نوروز
ایا نوروز گشته از تو خرم بود بیتو به من نوروز ماتم
ز سر تا پا بهار جاودانی مبادا برگی از شاخ گلت کم
گل لاله گل زیبا دل انگیز ایا گشته چو من از عشق لبریز
من و تو اشک چشم کربلا ایم ترا دا غی بود بردل مرا نیز
کجایی ای نگار عالــــــــم افروز مبارک باد بر تـــــو روز نوروز
بو د روز ومه و سالت گل افشان شوی بر هر چه میخواهی تو پیروز
بهار آمد که زنگ از دل زداید گره از کار سخت ما گشاید
عزیزش دار و بستان کام دل زو که چندی بیش این مهمان نپاید
چو مهر از پشت کٌه رخشید نوروز هریمن را اهورا گشت پیروز
طبیعت جامهً نو کرد بر تن دلا زین راز حکمت ها بیاموز
پس از سال دگر نوروز بر شد رخ گلها زشبنم باز تر شد
خزان بگذشت و بیداد زمستان غم یک ساله از دل ها بدر شد
دلا آیینه ات را زنگ تا کی به یاران خدعه و نیرنگ تا کی
به سحرا شو که ایام بهار است به کنج خانه ات دلتنگ تاکی
بهار امد بشو آیینه ات را زدا از دل غبار کینه ات را
لباس مهر کن بر پیکر روح بیفگن کینه ای دیرینه ات را
hghgg
عاشقانه ها
((ای خدا این وصل راهیجران مکن)) جان جدا از پیکر جانان مکن
باغ را آماج طوفان ها مساز آشیان بلبلان ویران مکن
عشق را در سینه ها لبریز کن عاشقانرا بی سرو سامان مکن
غنچه ای لبخند بر لب ها فشان از جدایی دیده ها گریان مکن
ابر کینه زاسمان ما بران مهررا از چشم ما پنهان مکن
ترا مانند گل ها دوست دارم چو سارا و مسیحا دوست دارم
سراپای تو ناز و نازنین است ترا جانا سرا پا دوست دارم
ایا بخشیده شب های مرا نور فگنده بر تن و جانم شرو شور
به شعرم شهد و بر شهرم هیا هو به خود نزد یک واز خویشم مرا دور
قلم بر دار و بنویس این ترانه ایا زیبا تر از چنگ و چغانه
که آخر مانمانیم و بماند پس از ما این سخن ها جاودانه
شب عشق است ای جان جگر خیز ز لعلت بر دهان من شکر ریز
شب کام است امشب عاشقانر ا گشا آغوش و در جانم شرر ریز
دلم را برده شخص ناشناسی فگنده بر تن و جانم هراسی
خدایا با چه فطرت آفرید یش محبت پیشه یا که نا سپاسی
من امشب بر کفت یک جام بخشم ز تشویش زمان آرام بخشم
کنم سرتا به پایت بوسه باران بگیرم کام دل هم کام بخشم
مه من عید قربانت مبارک ز سر تا پا گلستانت مبارک
نشاط و ساز و رقص و شادمانی به تو و جمله یارانت مبارک
چو آیم نزد تو از عطش ای جان کنم سر تابه پایت بو سه باران
زبستان تنت گل ها بچینم بسازم فصل پاییزت بها ران
صدایت گوش جانرا می نواز د غز لهایت روان را می نوازد
به من آواز ناز و دلنواز ت سرود جاودان را می نواز د
چو آیی شاد و خندانت کنم یار به هردم بوسه بارانت کنم یار
بریزم باده ی عشرت به جامت که از گشتن پشیمانت کنم یار
مبارک برتو روز عاشقان باد به دل شادی و قند ت بر دهان باد
پر از گل دامنت ای جان جان باد رخت چون قرص مه پرتو فشان باد
سرودم شعر های عاشقانه دوبیتی های شیرن و ترانه
به دست باد بسپردم تمامش نمودم سوی تو ای گل روانه
همای بخت یار و یاورت باد قبای سبز شادی در برت باد
غم از قلبت شود فرسنگ ها دور خوشی هر لحظه ی همبسترت باد
چو آیی پیش پایت گل بریزم بروی شانه ات کاکل بریزم
زجام بوسه های آتشینم به لب هایت دمادم مل بریزم
به دستانت به جای گل نهم جان ایا زیبا تر از شاه پریان
به پا هایت که بر من رنجه کردی نهم در و گهر از بحر چشمان
hghgg
غرورم عزتم شانم
عروج عشق و ایمانم
بدخشانم بدخشانم
من از این دور ازین پایان
از این آباد ازین ویران
ازین کابوس ازین زندان
جنان زرپرستان ((برده گان آز))
تفرجگاه قارون زادگان فرعونیان هامان
دیار زورمندان
نسل قابیل
(( محور شیطان))
کویر مرگ وجدانها
هبوط گوهر انسان
ترا پیوسته میخوانم
بدخشانم بدخشانم
مرا با نام زیبایت
به تصویر قشنگ تو
به پامیرت که سر بر آسمان دارد
به جیحون همیشه در خروش و بی درنگ تو
به کبک و کفتر و شاهین مست و تیز چنگ تو
به آهوو پلنگ تو
به صحراهای سبزو چشمه ساران شفا بخشت
به گلهای سفید و سرخ و زرد و رنگ رنگ تو
به سیب وناک و انگورت که نتوان یافت در فردوس
به لعل و لاجورد و ریگ سنگ تو
چنان پیوند و پیمانیست
کای آرامش جانم
که بی یاد تو یکدم زیست نتوانم
بدخشانم بدخشانم
ایا پامیر ای بام جهان ، شهنامه ء خاور
تو یی سمبول رادی ،استواری اوج
تویی خورشید را بستر
ایا ککچه چنان مهر زلالت در رگان یاد من جاریست
که هر شب آسمان از دیده گانم میبرد اختر
بدخشان ای مهین مادر
ایا پرورده در آغوش صدها شاعر و رهبر
خداوند سخن بیدل
سخن پیرایه گر مخفی
غیاثی ،باقری مرتاض و جیحون زبان اخگر
سخنور پرتو و پدرام و سیحون وخراسانی
سرایش گر ذیغم،دهزاد و بهمن لاجوردین شهر
زعیمان شهید وجاودانی نام تا محشر
بدخشی، شه ولی، باعث
وصد ها قائد دیگر
غبار از چهره ات گم باد ای فخر خراسانم
بدخشانم بدخشانم
توچون از فیض آبادی
فدای نام کشم و یفتل و درواز خواهانت
فدای خاش و زیباک و کران وراغ شغنانت
فدای جرم و واخان و بهارستان و منجانت
بیادت ای دیار نازنینم زار ونالانم
بدخشانم بدخشانم
ایا زیبا تر از فردوس
ای گهواره شاهان
تویی گنجینه ی پنهان به سان لعل اندر کان
زمینت چون پرطاووس رنگارنگ و خوش منظر
هوایت مشک میریزد زابر ناف عطاران
ایا در سینه پنهانم
تویی زیباترین تصویر اندر ذهن چشمانم
من این را خوب میدانم
که توصیف ترا آنسانکه بایسته ست نتوانم
ایا شهکار یزدانم
بدخشانم بدخشانم
بدخشانم بدخشانم
hghgg
بوی خدا
بوی بهشت مـــــیدهد سنـبل عنــــبرین تو
آب زمـــــــاه میبرد روشــنــی جبیـن تـــــــو
گندم عشق کشته ی مزرعــــۀ خــــیال را
زان شده کفتران دل یکسره خوشه چین تو
نورخداست در دلت آب بقاست درگــــــلت
نور به آسمان دهـــــد روشنیی زمــین تــو
آه مکش که در دهـــــد از المت خبر دهـد
در دل سنگ اثر دهـد زمزمه حــــزین تـــو
مهردشمنان دهـــی ای همه لطف بیـکران
پاک بودزخشم وکین مذهب و کیش ودین تو
روح دمی تو مرده را گرم کنی فسـرده را
معجزه دم مسیح هــــست درآستین تــــــــو
آب حیات میچـــکد نذر و زکـــــات میچـکد
قند و نبــــــات میچکد از لب شـکرین تــــو
نیست به خوبیت صنم حـوروفرشته و پری
شاه فرشتــــگان بود یاور و همنشـین تـو
آب شود صفا شود مـــحو شود فنا شنود
من فگند خدا شود هر کــه شود قرین تو
hghgg
سرنوشت باغ
دگر بــــهار مگو قصــــــــه ء بهار مــگو
زسرنوشت گل و ســــبزه و هزار مــــگو
مگو چه برسر کاج آمد و بباغ چه رفــت
زشاخه های شکسته زبرگ و بار مـــگو
زبرگ های فتاده به خاک حــــرف مــزن
زبی لگامی طوفـان مرگبــار مــــــــــــگو
چه رفت برسر تاکان چه کرد ضحاکــــان
زآتش و تبروخون و مغـز و مـار مگــــو
زچشم چشمه تو گـــوی کـــه لعل مــیریزد
ززخم هــای شهیدان جان نثــــار مــــگو
مگو چــــگونه عقابـــــی زاوج درغلطید
زغــدر اهریمنان ســیاه کـــــــار مـگو
چه رفت بر سر فرزند های مادر پـــــــیر
زجوی خون و پلیگون ز بــند و دار مـگو
تگرگ حادثه بنیــــــاد باغ را برکـــــــــند
زقتل عام درخـــــــتان میوه دار مـــگو
پرنده های مهــاجر چمـن رهـــــــا کردند
زآشــیانه ء خونــــین و پرغــــــبار مـگو
مکن حکایت گــــــــرگان جنگل بـــــــیداد
زنعش بی حد طفلان بـــــه هر کنـار مگو
هزارها گل این بوستان به غـارت رفت
زاشک حسرت چــــشمان انتظار مــــــگو
کنیز کیســت عروس ســــیاه بــخت وطن
زظلم راهـــزنان دسیسه کـــــــار مــــــگو
مگو زوحشت نامــــردمان دیـــــو سرشت
زبخت تــــیره این مـــــرز نامدار مــــــگو
مکن شکایت از این بیش وختم کن شاعر
زداستان غم انگیز این د یـــــار مـــــــگو
برگرفته از ویبلاگ وطن عشق تو افتخارم
hghgg
باز سردار دگر را کشتند
آسمان می بالد
به چنین قامت نستوه بلند
که در آشفته ترین لحظهء قرن
حرم پاک نیاکانم را
از لگد مال هیولا برهاند
خوب یادم هست آن شب ظلمانی
که ا مید سحرش هیچ نبود
صبح پنهان شده بود
و ز خورشید خبر نیز نبود
که سپاه ظلمت
با درفشی که در او مرگ تبلور میکرد
خاک برد یدهء خورشید زدند
تا در آن تاریکی شکنند و بدرند و ببرند
آسمان ژالهء یأس می بارید
و چه بیباکانه
برگ های گل امید فرابینان را
نیز پرپر میکرد
همه از وحشت این فاجعه
بار بستند و دل ازمهر وطن بگسستند
تا چه آید به سرش
ره نگر دست به سر بنشستند
ناگهان نعره ی از سینه ی کوه ها بر خاست
کز دم هیبت او
مرگ را لرزه بر اندام انداخت
شیرمرد نستوه
بانگ زد های مترسید از ین لشکر شب
یادتان هست که ما
خرس ها را به زمین افگندیم
اینها خفاش اند
معنیی زندگی در آزادیست
مرگ بهتر ز اسارت باشد
من و میدان نبرد
شرم بادا گر از ین سنگر حق بگریزم
تا بود در رگ من قطرهء خون
نگذارم که هیولای "دوسر"
حاکم ملت با نام و نشانم گردد
به لبم نعره ی تکبیر و به دستم شمشیر
سینه شان پاره کنم همچون شیر
دستهاشان شکنم
تا دگر دست درازی به حریمم نکنند
نعره اش در دل کوه هاپیچید
و یقین لرزه بر اندام شغالان انداخت
لیک غداری دگر غدر دگر ساز نمود
این زمان مهر به دیوان اخوت کردند
و چو مهمان به در خانهء او پرسه زدند
وچه نامردانه
مرد را دشنه زدند
مرد را د شنه زدند