غــــــزل
چشم عبرت بین، ادا سنج پیام جـــاده است
هر که در امروز فردا را نبیند ســــــاده است
گرد باید جمـــــع کردن بر بقـــــــای آبرو
دانهء امید اگر در آسیــــاب افتـــــاده است
تکیه بر بنیـــــاد خویش است مردم آزاده را
سرو این بستان بپــای خویشتن استاده است
قابلیت در تحرک میکنـــــــــد سب حضور
بی خبر از زور خویش است، آب تااستاده است
دانه بی پیوند اجزا سرنبردارد ز خــــــــاک
فیض وحدت رهکشــــــای مردم آزاده است
شد فرو در گوشـــهء جمعیت دریا نیــــافت
قطرهء کز کاروان شوق دور افتــــــاده است
از صفا هر کس که گردد همرکـــــاب آفتاب
در دل شب گر سفر بندد، سحر آمــاده است
گر نخواهی سنگت از چشـــــم ترازو کم زند
رسم و راهی گیر، کایجاب زمـان بنهاده است
سر نمی پیچد نمــک پروردهء از راه وفـــــا
خیره سر را ناسپاس، فخر بر قــــــلاده است
هر که گردن میفرازد، از خط فرمـــــان وقت
هر نفس کز دست بازد، عاقبت غمبــاره است
جز صلاح ملک نندیشد بســـــود خویشتـن
آنکه راه آبرو بگزیــــــد گوهــــر زاده است
میروی با پاکبازان بر عــــروج افتخــــــــار
عشق مردان گر به سوزت دست وحدت داده است
کعبه در دل گیر و منزل نبض اخلاصت شمـــــار
نقش پیشانی تسلیمت خط سجــــــــــاده است
واصفی از آتش دل خط به صهبـــــــــا میــزند
مستی دل دادگان کی احتیــــــــــاج باده است