تبليغاتX
چندشعر، چند شاعر
آبگینه شعر معاصر بدخشان
 

بیاد زنده یاد صوفی عبدالرشید بهارستانی ( سرار )

تهیه ازآبادی بیاری مهندس ضیا بهاری

 

اندوهنامه

به مناسبت درگذشت صوفی عبدالرشید سرار  

یکی ازپایه گذاران جنبش ضیاییان در بدخشان

20 میزان ( مهرماه ) 1386 خورشیدی

  برابربا  12  اکتـــوبر 2007  میلادی

 

بسم تعالی

مانی که چه؟ در جهان سرگردانی        وین عمر دوباره سرمکن گردانی

سرکن همه خاطرات خود اما لیک        آزار چه میکشی! چه  بر گردانی

 

دیروز ( پنجشنبه ) روز پایانی رمضان، روز آخرین نفسهای بازمانده  در رمق واپسین زنده یاد صوفی عبدالرشید، شاعر، فرهنگدوست، دانا و یکی ازآگاهان نسل یادگاردوران درگذشتگان بدخشان زمین بود. اوکه ازدامن خانواده بزرگی درآن دیار برخاسته بود، نمونه و نماد فرزانگی وفراست، نیکرویی وتربیت ومیهن دوستی وانسانیت بود. نبود اوکاهش عظیمی خواهد بود، دروسعت فرهنگ بدخشان و فقدان اورنج نسل ماست. اوازشماربزرگان بدخشان درردیف، درگذشتگان و مرحومانی چون: محمد هاشم واسوخت، صوفی قربان محمد، سودا، وکیل شمس الدین یفتلی، عبدالروف ضیازاده بهارستانی، وکیل سید احمد دهقان، واصل جان جرمی، سید عبدالله، ضمنی، وکیل صابر، حاجی بیک چنگیزی، حاجی حافظ جان، حاجی آصف جان، حاج محمد نبی واصف، ایشان نجمدالدین خان، پیرسید جان، مخدوم عصمت الله خان،  و ... قراردارد.


ادامه مطلب
+ نگارنده     دهزاد  | 

 

بـرق حسـن

 

پـای را عـزم دويـدن به سـر کوی تو بود 

عشـق را ميـل تپيـدن بـه تکـاپوی تو بود

چشـم بيننده فـرو مـاند ز نظـاره حســن

گـوش را لـذت از آن لعـل سخنگوی تو بود

فـکر آزاد به اطـراف تو ميـخواست طواف

عقـل را ديـد کـه پيوسته به هر موی تو بود

جسـم زيـر قـدم نـاز تو گـرديد غبــار

روح مشتاق به محـراب دو ابـروی تـو بود

فهـم از راه بصـيرت طـلب رنگ تو داشت

ذهـن هـا تـازه به فـکر هوس بوی تو بود

درد مـهجوری مـن، بيـخودی و تاب و تبم

بـرق حسـن تو و خـوف رم آهـوی تو بود

کـلک استـاد ازل چـونـکه الف را بنوشت

خـط سـر مشـق در آنـا قد دلجوی تو بود

چـونـکه از کـتم عـدم نـور تو آمد بوجود

در همـه کـون و مکان شعشعه روی تو بود

راه جسـتم به سَـر مـنزل مقصـود ولــی

شـش جهـت از همه جا راهنما سوی تو بود

اين سرار است که با دست ادب در هـمه عمر

رو به محـراب دعـا داشت، ثنا گوی تو بود

 

“c“c“c“c

 

درد فراق

 

آنکه از هـر دو جـهان عشق گزيدست منم

آنـکه دل داده، غـم و درد خريـدست منم

آنکه بر ياد رخت روز و شب از درد فراق

بر اميـد تـو غـم و نـاله کشيدسـت منم

آنـکه شـاد است ز قربان شدن عاشق خود

آنکه بسـمل شـده در خـاک تپيده ست منم

آنـکه هـر دم به کفش تيغ جفا هست تويی

آنـکه از کوی وفـا پا نـکشيدســت منم

آنـکه پروانـه صفت سوخته از شمع رخت

بـال و پـر سـوخـته آهی نکشيدست منم

آنـکه شـاد از تپش قلب حزين است تويی

آنـکه بـويی ز وفـايت نه شـميدست منم

آنکه در خاک درت خفته شب و روز ز غم

از هـمه مـردم دنـيا ببريـدســـت منم

ز مـی عشـق تو سر مست شده جان سرار

آنـکـه کنـج در مـيخـانه  گزيدست منم

 

“c“c“c“c

 

سنبل مو

 

نـازنيـنم  بسـکه جولان می کند

رخـنه ها در دين و ايمان می کند

فارغ از مـهر و وفـا دارد دلـی

بسـملش را زود قـربان  می کند

يـک نـگاه گرم او دل برده است

غـارت هوشم  دو چشمان می کند

سنـبل مـويش اگـر گـيرد صبا

صد هزاران دل پـريشان می کند

هـر  دمـی دارد رفـيق ديگری

شـهر را پـر  از رقيبان می کند

جيبم ار پر بود لطفش با من  است

ور نبـاشد پـول  طغيان می کند

از لب لعـلش ربـودم  بوسه ای

قيمت اش ملک بدخشـان می کند

نسـبتی با گـل چه دارد روی او

عاشـقانـش را غزلخوان می کند

اين موشـح را نـمی  گفتم سرار

ليـک مجبورم (سيد جان) می کند

 

“c“c“c“c

 

عيد

 

عيـد آمد ای عزيـزان زار و نالانم  هنوز

دردمنـد عشقـم و محتـاج درمـانم هنوز

هست  عيدی ها ز لعل يار شيرين بوسه ها

مـن کـه محروم همان لبهای خندانم هنوز

بر امـيد وصـل آن محـبوبه ناز آفـرين

سالـها شد سـاکن ملـک بدخشـانم هنوز

کـی شـود درمـان دردم نرگس بيمار او

ای عزيزان والـهٌ آن چشـم فتـانم  هنوز

تا که داده کاکل مشکين خود را پيچ و تاب

چـون خـم زلـفان پيچانش پريشانم هنوز

می تـپم در خاک و خون ای دلبر بيداد گر

خوب بـنگر بسـمل آن تـير مژگانم هنوز

تا کـه بـرده آن پريرو از بر من قلب زار

بيـدل و سر گشته و مسکين و حيرانم هنوز

قامـت چون سرو نازش صد قيامت می کند

از خـرام او به مثـل مـار پيـچانم هنوز

رفـت اسـکندر ز دنـيا و نديد  آب حيات

از لبـش جويـندهٌ آن آب حـيوانم  هـنوز

گر چه گـويد صوفی  ما عيد را تبريک او

عيـدی ما را نداده لـعـل جانـانم هـنوز

 

“c“c“c“c

 

رشک گلستان

 

چهره ات رشک گلستان ای صنم

قامتت سرو خرامان ای صنم

از رخ گيتی فروزت اقتباس

می کند خورشيد تابان ای صنم

در زمانه شهرهٌ آفاق شد

از لبت لعل بدخشان ای صنم

آرزو دارم معطر کن مرا

از دو زلف عنبر افشان ای صنم

گاه می گويم لبت را انگبين

گاه خوانم آب حيوان ای صنم

سلک مرواريد داری در دهان

نيست حاجت بحر عمان ای صنم

از غم و درد شب هجران تو

در وجود ماست توفان ای صنم

گر قدم بنهی شبی در کلبه ام

جان کنم بهر تو قربان ای صنم

يک قلم گرديد صوفی بي نياز

از مداوای طبيبان ای صنم

 

“c“c“c“c

 

 

نگهت گل

 

نگهت گل می دهد زلف پريشانش هنوز

بشکند بازار سنبل موی پيچانش هنوز

ظلم ها بر عاشقش از تيغ ابرو می کند

می برد دل را دو چشم مست فتانش هنوز

فرق دارد دلبر ما از همه سيمين تنان

صد شکر ريزد ز لعل شکر افشانش هنوز

همتی بايد که يابی فيض ها از مقدمش

ور نه خونها می چکد از تير مژگانش هنوز

جلوه ها دارد به پيشم همچو آهوی ختن

مشک تر بيزد کمند عطر افشانش هنوز

از غرور آن بت زيبا بسی ترسيده ام

می چکد خون دلم از نوک پيکانش هنوز

ديد او را صوفی ما تا ميان گلستان

گفت جان تازه بخشد لعل خندانش هنوز

 

“c“c“c“c

 

شمع شبستان

 

نور دو چشمان من، شمع شبستان من

بلبل خوشخوان من، سرو گلستان من

ای بت شيرين ادا ظلم نباشد روا

رحم نما و بيا، يوسف کنعان من

لعل بدخشان تو، نرگس فتان تو

سرو خرامان تو، آفت ايمان من

رفته ای تا از برم، هوش ندارد سرم

خون جگر می خورم، ای گل ريحان من

وعدهٌ وصلی نما، ای صنم مه لقا

کردی به نيم نگاه، غارت ايمان من

ناز مکن اينقدر، ای رخ تو چون قمر

لعل لبانت شکر، نو گل خندان من

از رهٌ لطف و کرم باز بيا در برم

به که کنی دلبرم گوش به افغان من

سنبل مويت اگر، حلقه شود در کمر

عقل ربايی ز سر، ای شه خوبان من

جلوه ای کن ای پری، زهره و هم مشتری

از همه خوبان سری، ماه درخشان من

نسبت رويت به ماه، کردم و باشد خطا

ماه ندارد ضيا، پيش تو جانان من

آه سرارت شنو، باز به سويش برو

گشته دل او گرو، ای مه تابان من

 

“c“c“c“c

 

عطر نسيم صبحگاهی

 

دو چشمش خوی آن بد خو گرفته

خدنگ و ناوکش آهو گرفته

بنازم جوره تيغ تيز دلبر

که نامش مردمان ابرو گرفته

خوشا عطر نسيم صبحگاهی

عطر از جنبش گيسو گرفته

هر آن عاشق که از دنيا نترسد

کمان و تير از ابرو گرفته

بنالم از غم فردای دوری

که دانستم ز من او رو گرفته

سرارت را ز لعل لب بنوشان

که بر نوش لبانت خو گرفته

 

“c“c“c“c

 

شگوفه

 

مزين دشت و دامان از شگوفه

چمن بگرفته سامان از شگوفه

مزن مطرف دگر در پرده سازی

که ميرقصند خوبان از شگوفه

کند قمری و بلبل شادمانی

به صحن باغ و بستان از شگوفه

ايا ساقی ميافگن می به جامم

که پر گرديده پيمان از شگوفه

نخواهم نافه و مشک ختن را

که آيد بوی ريحان از شگوفه

چو بلبل می گزينم کنج باغی

ندارم تاب هجران از شگوفه

صفا باشد حريم (خواجه معروف)

که دامانش درخشان از شگوفه

نهادم دل به پای ارغوانش

که ما را بوده فرمان از شگوفه

سرارا نيک بنگر تا ببينی

خجل لعل بدخشان از شگوفه

 

“c“c“c“c

 

لعل می پرست

 

دين و دل را برده لعل می پرست

خاطرم افسرده از چشمان مست

دانه و دام بلا افگند و رفت

خط سبزش گرد عارض تا برست

سينه ما شانه سان صد چاک شد

تا گرفت آن زلف مشکين را بدست

گل کجا دارد نشان از روی او

سرو پيش قامت بالاش پست

دل نماند در بر عاشق دگر

تا به کنج لعل او هندو نشست

بود سرشار می لعلش اياغ

ليک از دوران چشم او شکست

 

“c“c“c“c

 

شب مهتاب

 

حسن خوبش در شب مهتاب غوغا می کند

پرتو مه پيش رويش که تجلا می کند

سنبل مويش به گرد عارض زيبای او

فتنه ها بر اين دل آشفته بر پا می کند

يک نگاه گرم او دل از بر ما ميبرد

رخنه ها در دين و دل آن چشم شهلا می کند

نسبتی دارد به دل رخسارهٌ گلفام او

بلبل جانرا نگر هر لحظه غوغا می کند

جان برد از پير و هم از "خواجهٌ احرار" ما

"صابر" و "معروف" را او سخت شيدا می کند

لعل ميگونش نگر "رشته" مرو "کوه دراز"

قيمت آن لعل را اين لعل رسوا می کند

نازم آن خال و خط مشکين و چشم مست او

صوفی افسرده دل را سخت گمراه می کند

 

“c“c“c“c

 

گلستان روی

 

ای گل چو رنگ و بويت من در چمن نديدم

در گلستان رويت زاغ و زغن نديدم

بسيار بلبلان را در باغ دهر ديدم

چون عاشقان رويت شيرين سخن نديدم

چون تو نزاد مادر در گلشن جهانی

اينگونه مه جبينی من در زمن نديدم

گلها به باغ و بستان چندی اگر برويند

اما به اين قشنگی گل پيرهن نديدم

پوشند مه جبينان الوان مختلف را

ليکن نزاکت تو در هر بدن نديدم

مشتاق توست افزون اما اگر پذيری

مدهوش چشم مستت چون خويشتن نديدم

 

“c“c“c“c

 

فصل گل

 

به فصل گل همه پير و کهن شاد

ز جوش ياسمن صحن چمن شاد

عروس ارغوان گرديده زيبا

به پای او دل کوه و دمن شاد

بشارت می دهد از سوی بستان

که آمد بلبل شيرين سخن شاد

رسيده فصل کشت و کار دهقان

ازين مژده بود اهل وطن شاد

به کف بگرفته می در ساغر گل

خرامد ساقی شيرين ذقن شاد

ز بس پروانه با گل خو گرفته

بود بی روی شمع انجمن شاد

بدست ما بده جام شرابی

که نوشم در بن هر ياسمن شاد

 

“c“c“c“c

 

بالا بلند شوخ

 

بالا بلند شوخ چون از تن قبا کشد

گل روی چهره پردهٌ شرم و حيا کشد

هر دم ز راه عشوه و آيين دلبری

اندوه و درد و غم ز دل آن دلربا کشد

با خنده های مست و نگاه های می پرست

سودای زلف خود ز سويدای ما کشد

بر چشم سرمه، غازه به چهره حنا به کف

آيا چه فتنه باز درين ماجرا کشد

گر شانه را به زلف سمنبوی مشک فام

در لحظه وزيدن باد صبا کشد

ناگه غزال چين به زمين می نهد جبين

يعنی به مشک خويش خطوط خطا کشد

شمشاد مدح قامت سروش کند به باغ

گل هم بياد گلشن رويش نوا کشد

عمريست انتظار بماندم به درگهش

شايد ذکات حسن من بينوا کشد

يابد هر آنکه لذت آن لعل جانفزا

کی رنج خضر و منت آب بقا کشد

صوفی بياد گوشهٌ محراب ابروان

پيوسته ورد خويش به دست دعا کشد

 

“c“c“c“c

 

نوروز

 

روز نوروز است سرو گلعذار من کجاست

در چمن ياران همه جمعند يار من کجاست

رفته مردم هر يکی امروز در دشت و دمن

آهوی صيد افگن مردم شکار من کجاست

نيست يک ساعت قرار اين جان بی آرام را

خم شدم از بار غمها غمگسار من کجاست

همچو مجنون در دل صحرا بود مسکن مرا

مانده ام در دشت غربت شهسوار من کجاست

گلشن اميد من پژمرد و روزم شد سيه

طعمه باد خزان گشتم بهار من کجاست

آنچنان از خويش بيخويشم که يادم رفته است

من که بودم، صوفی من کو، سرار من کجاست

 

 

“c“c“c“c

 

نو جوان کاکه

 

ای نوجوان کاکه بگو چيست کار تو

در پيشرفت ملک وطن کو شعار تو

زلف دراز و کاکل کج، موی بيتلی

هرگز نبوده حافظ شان و وقار تو

از علم و معرفت بنما جامه ها به تن

گردد بلند هر دم از آن اعتبار تو

باری مشو مقلد افعال ديگران

تقليد فعل نيک بود افتخار تو

چرس و حشيش و سگرت و سيگار و هيرويين

دشمن بود به سينه و قلب فگار تو

هر شب که ساعت يک و دو ميروی به خواب

تا ظهر پر زخواب دو چشم خمار تو

از فيض صبحدم که ترا نيست در نصيب

با روح خسته می شود آغاز کار تو

+ نگارنده     دهزاد  |