hghgg
سید ضیا احمد فرید. متولدسال ۱۳۴۹ در شهر فیض آباد بدخشان. مجموعه یی بنام "تندیسه آتش" آماده چاپ دارد. وی هم اکنون در موسسه بنیادآغاخان به صفت مسوول برنامه های انکشاف اجتماعی مصروف فعالیت میباشد.
hghgg
رويا
سلام برتوکه رويای عاشقانه تويی
سلام برتوکه اوای جاودانه توي
سلام به سرخی خون شفق به گاه غروب
سپاه لشکرنوراندرين زمانه تويی
سلام به واژه رنگين عاشقانه عشق
سلام به بزم خوشی که درآن ميانه تويی
سلام به قدسيت استغاثه سحری
در آن ميانه به اوصاف عارفانه تويی
حمل سال 1375فيض آباد
hghgg
قهر
ديگر دريچه های بلورین ماهتاب
برروی شام پنجره دروا نمی کنند
ديگرقناريان به افق ها نمی پرند
شهرپرازستاره تماشا نمی کنند
ديگرنگين ياد تودردستهای عشق
سوسو نمی زنند وتجلا نمی کنند
ديگرکبوتران نگاهت به سوی اوج
پرپرنمی زنند وتقلا نمی کنند
ديگرميان مجمرفانوس روح من
گلواژه های نورنفس وا نمی کنند
ديگرسرود ناب غزل را به نام عشق
دردفترنگاه توپيدا نمی کنند
فيض آباد
hghgg
فسانه شب
چو کودکی که نهد گوش برفسانه شب
گذشت زنده گی مادرين زمانه شب
خموش باد، هوس گربودترانه من
چوقصه های دروغينی درميانه شب
سربريده خورشيد چون شفق خونين
بروی مصطبه سرخ ظالمانه شب
سکوت، مهرخموشی نهاده برلب ماه
زبسکه خورده به تن ضرب تازيانه شب
نمانده لغزش اشک ازمژه به دامن دل
نمانده آه سحروردعارفانه شب
شود که جل جل ازکهکشان نورآيد
شود شکسته طلسم سياه خانه شب
فيض آباد ثور1379
hghgg
واژه جنگ
بهار مازگل وسنبل وجوانه تهيست
پرنده هاهمه رفتند وآشيانه تهيست
گلوی سبزچمن بغض پائيزی دارد
زچشم نرگس ماشبنم شبانه تهيست
نوای سلسل وقمری به گوش عرش رسيد
چه گوش جغددريغا ازين ترانه تهيست
به جام سوخته گان جزشراب عشق مباد
سبوی مهرزدورنگی زمانه تهيست
به برگ برگ کتابم واژه جنگ است
زشورومستی اشعارعاشقانه تهيست
ايران فروردين 1376
hghgg
بهار
بگو به آب به دريا به سنبل ونسرين
بگوبه ماه به خورشيد ولاله خونين
بگوبه چلچله وقمری وقناری وقو
بگوبه سبزه وصدبرگ ولاله خونين
بگوبه کوه به جنگل به سخره هاوبه سنگ
بگوبه سرووصنوبربه چشمئه خونين
بگوبهارميرسد وتخم مهرميرويد
زشهرعشق رساند پيام عطرآگين
ايران فروردين 1376
hghgg
اميد
برگ زردی ازدرخت عشق برجا مانده ام
چون پرستوی غريبی سخت تنهامانده ام
درکويرآرزووامانده ام ای وای من
دودلم چون غنچه گه پنهان وپيدامانده ام
درحريربستررنگين يادی خفته ام
شبچراغ انتظارم تاسحرجاماند ه ام
درسپهرسينه سرخ شفق گون سپهر
اخترکم رنگ بی نوری هويدامانده ام
موج ازخودرفته ام آرام دردريای غم
براميدکشتی نوح ام که اينجامانده ام
hghgg
تنديسه آتش
يک دلی بود چودانه به کبوتر داديم
قصه کوتاه که دلی بودوبه دلبرداديم
همچوجنگل که بسوزد تروخشکش آتش
هرچه نقدينه به کف بودبه آزرداديم
دل ما ساخت به بيتابی ويک عمرتپيد
کاش اين شعله بسوزد که به مجمرداديم
بسکه ميسوخت چوتنديسه آتش دايم
همچوشبتاب توگوی بدنش درداديم
درسپهرشب من جل جل ياد توبس است
گل خورشيد به روزوشب ديگرداديم
hghgg
راز
چه راديدی درين بيغوله تاريک
بگوبامن!
نوای تلخترازرودباری زنده گانی رابه گوشت همصدا ديدی؟
بگوبامن!
خطوط سرخ خون برنطع آزادی چه برلب داشت؟
وباد ازژرفنای تيره ای بيداد
نفيرسربی دررهگذاريادهاميکاشت؟
وميدانم نمیگوی؟
توهم ازخنديدن زنجيرهادرشهرميترسی
ازينروبازمهری برلبت
هرگز،
نمیگوی:
ومن اين رازراازنی
ميان دلد ل مرداب درنيزار
بشنيدم
ومن اين رازراازکرمک شبتاب درنيزاربشنيدم
وهردوباهمان وهم صدا
آهسته ميگفتند"
خدايا!
نوجوانی رابه روی دستهای مهرمادرمرده ميبينی
وگرتوطفلکی رابی پدرافسرده ميبينی
نمی گوی
وما درانتظاررحمتت
ازهرگاهی شفق درخون ميغلطد
ميناليم
وای پروردگارصبح!
فلق را زود روشن کن
فلق را زود روشن کن
فيض آباد 137
hghgg
شهيد
امشب صدای قهقه مستانه ترا
من ازدهان تنگ تفنگ گوش ميکنم
من ازشراب گريه چشمان خسته ات
شرب حيات ورمزبقا نوش ميکنم
برمن زروزمعرکه حرفی ديگرمگو
ناپخته شقاوتم وجوش ميکنم
درمن هزاردوزخ درداست زبانه زن
برتابه های خنده نگرپوش ميکنم
مارا خدا زروزازل قبرکن سرشت
هرآن جنازه حاضروبردوش ميکنم
آری شهيد قهقه ای مستانه ترا
من ازدهان تنگ تفنگ گوش ميکنم
hghgg
آزاده گی
ميرود خون جای اشک ازديده گريان من
زانکه ميسوزد به پيش ديده ام انسان من
ميشوددرواژه های تلخ وشيرين اشکار
درد هاوقصه های سينه پنهان من
ميزيم چون شعله اندرزيربارخويشتن
بهترازقصرشهنشه خانه ای ويران من
مردنم بهترکه تاپابوس زوروزرشوم
زنده گی اينست ای جان برسرپيمان من
رسم ماآزاده گی فارغ زقيد وبستن است
ميدهم جان برسرآزاده گی جانان من
درسپهرزنده گی خورشيد ميخواهم هميش
تا فروزان افگندانديشه راچشمان من
کوه سنگينم ميان بهرطوفانزای دهر
استوارم تا نجنبد درتنم ايمان من
20حمل سال 1378
hghgg
گناه
"برمن دگرببخش تواين اولين گناه"
زيراکه درخط نگه ات اين گمان نبود
برمرغ پرشکسته ببخشاکه ناگهان
کوراخيال ضربت تيروکمان نبود
ديريست کزهجوم شبی خونی غمت
ديوارهای قصردل ازهم شکسته است
گوی که بين زنده گی ومرگ زنده ام
يادتوتارزنده گيم راگسسته است
برمن مگيرخورده مياشوب چاره چيست
ای کاش قلب سرکش من رام من شدی
من خسته ام زخويش وزپيدايش خودم
زيراکه عشق مذهب بدنام من شدی
وان شب نخست که ديده برویت گشوده شد
آتش به جنگل تنم افتادوسرکشيد
گفتم بهوش باش نسوزددرخت تن
چون شاخ زخم خورده شدم قامتم خميد
خواهم گريزم ازتواما کجا گريزم
خواهم زلوح قلبم نام ترابشويم
خواهم به پيش چشمم تصويرتونبينم
شاهين بخت گردم راهی دگربجويم
خواهم که گريه سرکنم اما غرورمن
برناتوانيم چقدرخنده ميزند
اما طلسم چشم زخويشم ربوده است
با خنجرنگاهی به من طعنه ميزند
دردام زنده گانی بس دام ديده ام
چون مرغ نيم بسمل وزدام ها رهيدم
دردام توفتادم مشکل توان رهيدن
زين چنگ سخت صيادمن سخترنديدم
"برمن دگرببخش تواين اولين گناه"
زيرامراتحمل وطاقت بسررسيد
عشق است گناه سرکش من نی غم هوس
چون تارعنکبوت به تن وجان من تنيد
ای شعر!ای رفيق غم وشادمانی ام
تنها توی که همدم وهمرازمن شدی
تنهاترازهميشه شدم ياروهمسفر
برتوسپاس باد که دمسازمن شدی
عمريست چون پرنده ناکام آرزو
اندرسپهرسردفلک پرسه ميزدم
ديگردوباره شام سياهم به سررسيد
ديدم به خواب دست ترابوسه ميزدم
14سرطان 1377مزار شريف
hghgg
شب
شب میرسد زديده ودل خواب ميرود
کزپيش ديده گوهرناياب ميرود
عمری نشسته ام زسفرباز ميرسی
عمريست کزدوچشم ترم آب ميرود
آنی که ياد آيد وصد عقده بشگفد
آنست زپيش ديده که احباب ميرود
آنی که ذوق جستنش اندردرون فزود
اندرفروغ کرمک شبتاب ميرود
عمری به جستجوی حقيقت خيال رفت
عمری دگرزروح وروان تاب ميرود
کابل 8حوت 137
hghgg
برای تو
اگر مرگم رامژده شاذ
درخطوط نگاهان منتظرت ميدانی
درانتظارمباش!
که درحجم شرائينم انديشه بودن
جاريست
"ونبض هستی را ديگر
درحجره های خوداحساس ميکنم"
فيض آباد عقرب 1379
hghgg
استغاثه
دستانم را به بيکرانگی آسمان گشوده ام
ولبانم را به گسترده گی واژه ها
تا باری
برای گناهان ديرپای تو
استغاثه کنم
فيض آباد
hghgg
بهانه
باری برای دخترباران سروده ام
شعری که درميان غزل ها يگانه بود
پرميکشد عقاب نگاهم به آسمان
تا انتهای قله خورشيد ميپرد
کانجا که تخم چشم توراآشیانه بود
وانجا که چشم گريه ای شب کوربودوماه
سلطان اختران سپاه شبانه بود
وآنجا که درسپيدی کم رنگ نورماه
من بودم توبودی وصد ها بهانه بود
فيض آباد 15/10/2006
hghgg
رباعيات
خواهم زخدا قيامت امشب
تسبيح ونمازوقامت امشب
نی مسجد وخانقاه ونی دير
ابروی تووامامت امشب
hghgg
افسوس که آينه رخت ديد وشکست
مدهوش به دامن توغلطيد وشکست
ميخواست نمايد قد دلجوی ترا
زيبائی تودران نگنجيد وشکست
hghgg
وان جفت ستاره يادگارمن وتوست
همرازوانيس شام تارمن وتست
وان لاله که دردشت شفق ميبنی
روئيده زقلب داغدارمن وتست
hghgg
واندم که خداضميرآدم بسرشت
درخرمن جان آدمی دانه کشت
وين دانه نه گندم است که آدم آورد
وان دانه عشقست که آورد زبهشت
18/9/2002
فيض آباد
hghgg
تودرتنوردلم آتش نهفته شدی
گلی به سرخی خون شفق شگفته شدی
آگرچه نام ترا برزبان نياوردم
به قطره قطره اشکم چکيده گفته شدی