تبليغاتX
چندشعر، چند شاعر
آبگینه شعر معاصر بدخشان
 

حرف ملت

هر که رشوت میخورد تاج سر است

حاکم و فرمانروای کشور است

قوت بازوی او آهن مزاج

زور او افزونتر از بلدوزر است

از اراکین جملگی مهمان او

خوان او رنگین وبا زیب وفر است

فارغ از تشویش تفتیش و دیگر

پشت او محکم چو کوه جلغر است

چکمن خوب و عسل با پول نقد

بهر هئیت تحفه اش در موتر است

نه غم نان دارد و سودای تیل

خانهِ او روشن از جنریتر است

بر اساس ارتباط نادرست

بیسواد محض امیر دفتر است

درد ملت کی به درمان میرسد

موتر بختش خراب و پنچر است

تا مقرر میشود داروغهِ

امتیازش دستگاهِ پودراست

موتر مودل جدیدش زیر پا

دیگرش آماده اندر بندر است

وند خود را گیرد از قاچاقبر

وانگهش تا ناکجاها رهبر است

از مدار کار قانونی فرار

به امور غیر قانون محور است

این همه گرپول پودر نیست چیست؟

پس چرا گوش تو ای دولت! کر است؟

نیست قانون غیر کاغذ پارهِ

مردم بیچاره زار و ابتر است

امنیت گویی پر عنقا شده

زان جهت مردم همه بی باور است

غارت و قتل و چپاول عام گشت

هر که رابینی به فکر دالر است

حاکمیت رفته بر باد فنا

زانکه زیر پای حاکم ، خود تر است

تا نگیری و نپردازی حقوق

التفاتت از بزرگان کمتر است

کس نمیداند که زیر کاسه چیست؟

پش پرده راز های دیگر است

گر کس از تطبیق قانون دم زند

بر سر او زندگانی محشر است

همچو من قربانی قانون شدن

دیگران را عبرت و پند آور است

کی نمیپرسد زمردم حرف حق

تکیه هرجابرحدیث نوکر است

با جهان گویی که خویشی کرده او

کی زمخلوق شرم و ترس داور است

لاابال و دلقک و منفور عام

نور چشم وکدر ووالا گوهر است

دانش وتقوی دیگر معیار نیست

دالر امروز حاکم این کشور است

زآفت مور و ملخ ها دردیار

گلشن اقبال ملت پرپر است

این نظامی را که نامش مردمیست

نقش مردم در حکومت کمتر است

کی شود اصلاح ابنایی وطن

چونکه دولت باجگیر دیگر است

این حقیقت بر کسی پوشیده نیست

رشوت وقاچاق با یکدیگر است

قضیه تا مربوط دولت میشود

زورش از تصمیم ، خیلی کمتر است

چاشت برخیزد زخواب از فاقگی

آنکه تقدی دارد ودانشور است

چهرهِ افسرده و غمناک او

قلب هر بیننده را چون نشتر است

طفلکانش بی لباس و آب و نان

در زمستان زرد وزار و لاغر است

می برند اینجا زبان راستگو

حاکمیت در کف زور وزر است

ناصحا! پندم مده دیگر ، که من

طاقتم طاق آمده، صبرم سر است

در کجا دیدی که یک رشوت ستان

نزد قانون عدالت مضطر است

یک نگاهی ای محبان سوی ما

سرزمین ما به کام اژدر است

سر نوشت آخر چه خواهد شد؟" ذیغم"!

مملکت همچون سرای بی در است

 

 

“h“g“h“g“g“

 

چه حاجت است؟

برق وسرک به ملک بدخشان چه حاجت است؟

روشن چراغ بیت ضعیفان چه حاجت است؟

دارم سرای و خانه و موتر به زیر پای

نان و پلاو بهر غریبان چه حاجت است؟

در پارلمان رفته و گردیده ام وکیل

فکری به حال مردم حیران چه حاجت است؟

تنخواه به دالر است ز الطاف خارجی

خدمت برای مردم افغان چه حاجت است؟

امضای من که قیمت یک موتر است و بس

در روی میز دفتر و دیوان چه حاجت است؟

تریاک و پودر است کنون شغل و پیشه ام

زرع برنج و گندم، دهقان چه حاجت است؟

"حضرت" فغان وناله وزایر به گوش کر

خوانی هزار بار فراوان چه حاجت است؟

سروده  های "حرف ملت" و "چه حاجت است؟" از ویبلاگ صدای بدخشان گرفته شده است

 

“h“g“h“g“g“

+ نگارنده     دهزاد  |