hghgg
فروش نيرنگ
چه نيرنگی به کابل ميفروشی
که زاغی را چو بلبل ميفروشی
ايا تجارک کوچه به کوچه
چرا امتاع باطل ميفروشی
نميترسی مگر از آه طفلان
فريبش کرده پاپل ميفروشی
پی تشويق طفلان خريدار
چو بلبل شور و غلغل ميفروشی
متاع ات ارزش خر را ندارد
به ما گويا تو دلدل ميفروشی
ازين پوقانه بازی غصه دارم
که جای دستهء گل ميفروشی
بغير از چسپک و گودی پرانک
به صدها زهر قاتل ميفروشی
خدا را ای تجار کشور ما
چرا بر ما تغافل ميفروشی
برای وارداتت ارزشی بخش
به کشور گر تطامل ميفروشی
نداری ای "پژوه" ديگر متاعی
دو سه حرفی به عاقل ميفروشی
hghgg
جلوۀ ناز
لب پرخنــــده آييـنش، نــــگاری ايــنچنين بايد
نگاهش صيد دل خواهـد، شـــــکاری اينچنين بايد
نــــگاه الفت آغوشش، نويد زنــــــــده گی دارد
زمين منجمد خو را، بهـــــاری اينچنـين بايــــد
ز شش سو جلوهء نازش، نگاهـــــم را کنــد محصور
نگاه هرزه شهرت را، حصـــــــاری اينــچنين بايد
از او ديگر چه ميپرسی، سوارتوسن نـــــــاز است
خــرام اسپ حسنش را، ســواری ايــنچنين بايــد
عجب شهرت نصيبی ها، که از کسب حيـــــا بودش
جمال شهره بستر را، عــــــذاری اينچنين بايـــد
چو وصلش ای پژوه خواهی، به عجز اندرشــدن بهـتر
به رخساری نشستن را، غبـــــاری اينچنين بايــد