عشق ما ای عشق بی همتای ما
عالــــــــم انديشــــــه و غوغای ما
هر کجا رفتيــــــــــــم دل ياد تو کرد
ای اسيرت روز ما، شبـــــــــهای ما
جز تو چيز ديگری ديدن خطـــاست
ای منـــــــــــور از رخت رويای مـــا
با تو بودن را تمنــــــــــــــا می کند
کوه ما، مهتاب ما، دريــــــــــای ما
بی تو هيچيم و ز هيچـــم کمتريم
با تو با پهناست هر پهنــــــــای ما
مست کردی و شکستی بعداز آن
جام ما، مينای ما، صهبـــــــای ما
هر ادايت را خـريــداريـــــم مــــــا
ای شه ما دلبـــــر و مـــــولای ما
سر سپــــردن آرزو دارد مـــــــدام
اخگرا اين عشـــــق بی پروای ما
hghgg
مطهرشاه اخگر فرزند منورشاه اخگر نواسه مولوی ميرزاشاه اخگر متولد سال 1350 هجری خورشيدی در ولسوالی جرم ولايت بدخشان. فارغ التحصيل دانشکدۀ زبان و ادبیات دری دانشگاه کابل ( 1375)
يک مجموعه نيمه چاپ شده دارد زير عنوان ( در سوگ باغ ). از کلاسيک ها به مولانای بلخ و حافظ و بيدل، و از معاصران بيشتر به عاصی و افسر رهبين و پرتو نادری و ... علاقه مند است.
غزل و دو بيتی را بيشتر دوست دارد و به شعر معاصر هم بی علاقه نيست.
hghgg
به هر کجا که رسيدم جز آرزوی تو نيست
دل فـگار مرا غير جســتجوی تو نيست
فــراق، ناله ما را به گـوش دار رساند
گمان مبر که حلاج ديگر به کوی تو نيست
نمی شود گـــذرانم در اين محافل غير
که باده ديگران باده صـــبوی تو نيست
مباد ذکـر تو يکـدم ز دل جـدا که مرا
توان ترکِ تو و ترکِ گـفتگوی تو نيست
بيا و اخــــگر غمديده را دمی بنواز
اگرچه بنده و ديوانه نــکوی تو نيست
قوس ۱۳۸۵ فیض آباد
نا باور
اگر گويم ترا خواهم
ترا باور نمی آيد
اگر گويم نمی خواهم
مرا باور نمی آيد
ندانم با کدامين واژه ها
حرف دلم را با تو برخوانم
ندانم با کدامين واژه ها
خود را بفهمانم
ghgg
غزل
جام صبرم بــــــسر آمد يا الهی مددی کن
غمـم از ديده بر آمـــــد يا الهی مددی کن
نالهِ پرشـــرر من، گـــريه هر ســحر من
عاقبــت بی ثــمر آمـــد يا الهی مددی کن
دل ز دلخانه برون شد، به کف يار نگـــون شد
زندگــی در اگـر آمـــد يا الهی مددی کـن
دلـــبرم آن صــنم من، زندگی و عــدم من
از وفا بيـــخبر آمــــــد يا الهی مددی کن
غم پنـــهان من و دل، منٍ غمـديده بســمل
قصه در به در آمــــــد، يا الهی مددی کن
تير رسوايی غمــــها، به هلاک دلِ تـــنها
"اخگرا" در جگر آمد، يا الهــــی مددی کن
ghgg
غزل
مسيحايم که ديــشب باده در پــيمانه می بخــشيد
به جان خـــسته من لــذت خمخانه می بخـــشيد
بسی پيمانه داد و من به يک لحظه به سر کردم
که نور چشم من مستانه و رندانه می بخـــــشيد
نـيــمدانم کــجا بودم، مگــر اين نکــته مــــيدانم
که هرســــو نسيمـم موسم مستانه می بخـــــشيد
گـهی در پيــش چشمـم بود و لختی لامکان يارم
به رفـت و آمـدش ما را دل ديوانه می بخـــشيد
ز بـس بشنيدم از حرفش، چنان اخگر شدم آندم
به جای نکـــته، گوی يار، اخگردانه می بخشيد
ghgg
غــــــــــزل
الـــزام جـفا به ما بــبـسـتــند
ای وای به ما چـها بــبسـتـند
خود قلب غـمين ما شکـستند
غم بر دل بی نـوا بـبــستــند
عشق است و يا هوس که ما را
با فـتـنه و ماجـــرا بـبســـتند
فرياد ز دســت بـــی وفايان
بر نقش دلم جفا ببــســـــــتند
بی مهری و غم به آخر آمد
زين خانه در وفا ببــــســتـند
دروازه درد را کـــــــشودند
دروازه عشق را ببـســــــتند
صد شکوه به دل نهفته دارم
دستِ قلم ای خدا ببســـــــتند
فرياد که را کنـــــم که با غم
اين "اخگر" بی نوا ببســــــتند
ghgg
غزل
فـــــسرده کرد و غمم داد و آشـــــيانم ريخت
ز عقل و هوش رهانيد و جسم و جانم ريخت
دبــــير فـرقت آن دزد عقـل و هـوش و نظــر
به روی کـــاغــذ غــم جــمله داستــانم ريخت
به ملــــک درد جـــدايــی وطـن بـداد مـــــرا
به نـــيمه راه وطـــن جمــــله کاروانم ريخت
به يک پــــــياله مي اين جـــــهان بــــی باقی
ببــين که پـــير غمـم درد آن جــــهانم ريخت
بنـــــای شـــــعر نکردم خدای را "اخــــگر"
نوا و درد دل است ايــــــنکه از زبانم ريخت
ghgg
غزل
قرار بود که امشب شـــريک غم باشی
دل شکــــــــــسته ببينی و در الم باشی
قرار بود که پيــمانه با تو ســــر بکشم
به جان سو خته ام قطره های نم باشی
به بـــزم بی کسی ام نور محفلم گردی
به پـــيشواز دلم خــيلی محـــترم باشی
کتاب خاطره ام را دو سه ورق بزنی
به آگهــیي غمـــم زنجه قـــدم باشــــی
مــــگر دريغ که از تو وفا نخواهم ديد
مگر فسوس که درمن تو دمبدم باشی
ghgg
غزل
بی يار و تـنـــها، در دام غمــها
ناله همــــــــيشه، ما را مســيحا
در کـــوی دلبر، راهم نــدادنــد
بی خانمانم، در دـشت و صحرا
از ناشــــناسی، ما را بــــهم زد
بی اعــــــتباری، ای وای ای وا
در دست عشقم، در دام هجران
موج ســــرشکم، درياســت دريا
در بــزم دردم، پــــروانه سانم
شـــــمع نگارم، غمهاست غمـها
جز جام حسرت، بر من ندادی
ای ســـاقي من، بس کن خـدا را
عمريست "اخگر" بی يار و ياور
می نالــد از غــــم، تــــنهای تنها
ghgg
غزل
به نسيم صبح گفتم که بـــبر به او ســــــلامی
به وصال توست زنده تو بگو که يک غلامی
همه تار و پود جســــمم ز نوای عشـــق گويد
هـله تا به غم نــمانی هـله يار اهـتمامــتــــــی
به ديار بی کســــی ها، به محيط درد هجران
به مثال قــــيس بيخود به لبم ز توست نامـی
بروم به ســــان کُــــهکن، بِکَنم هزار کُوه را
تو اگر به وعده گوی ز شراب وصل جامـی
تو اگر ز من گريزی چه کنم وصـال دولت
تو اگــــر به من نيای منم و سياه شـــــــــامی
مطـــهر ز عـــشق بهـتر به خدا دگر نـيابی
قدمــت مــبر به جايی مـنما هوس مقامــــی
hghgg
غزل
آتش به تنـم کردی، مشـتی شـــــررم باقيست
غم شيشه دل بشکست خونِ جـــــگرم باقيست
خاکســــترم از غمها، بی بال و پـــــرم ای وا
ای کاش که ميشد گفت مشــتی ز پرم باقيست
روزی که وصــــــــال تو غم را ز دلم میبرد
بگـذشت و کــــنون با من نقشِ نظرم باقيست
ما را ز وصـــــــــال تو اميد چه کمياب است
افسانه هجــــرانت دايم به ســــرم باقيست
آيــــــيــنه اميدم، نقشی ز الــــــم دارد
تصــــوير غم و دردی در دور و برم باقيست
گر وصل تو با من نيست، هجر تو مرا شکر است
گر فـــــــــکر خوشی رفته، آهِ سحرم باقيست
گفـــــتا به وصـــــــــال من، قرباني جان بايد
گفـــــتم که فدايــت باد، جانی اگــــرم باقيست
هر چـــــند که گفتـــندم، جنت مفروش اخـــگر
ليــــــــــکن چه کنم با من خصم پدرم باقيست
ghgg
غزل
ای که دل بردی ز دســـتم، لحظه يی بنشين مرو
ای که از تو بوده هســــتم، لحظه يی بنشين مرو
ای که عشـــــق و زندگی را تحفه دادی بهر من
بی تو تنـــها در شکـــستم، لحظه يی بنشين مرو
آمـــدی و انتـــظارم را شکسـتی بـعـدِ عـمـر
از غمان يکســر برستم ، لحظه يی بنشين مــرو
با تو ساز زندگی هر لحــــظه عشق است و وفا
ای نـوا و ســـــاز مســـتم، لحظه يی بنشين مرو
بر حضـــــورت اخـــگرِ ما نـاله يی دارد شـــنو
بر تو ای گل دل ببـــــستم، لحظه يی بنشين مرو
hghgg
آری:
مسلمان
مرا اگر بگذارند
دريچه خانه ام را
به سوی فروردين خواهم کشود
زيرا، من گلها را
و فصل سبز روييدن را
دوست دارم
من گلها را
و فصل سبز روييدن را
ايمان آورده ام
من به گلها و فصل سبز روييدن ها
مسلمان گشته ام
آری:
مسلمان
ghgg
غزل
هـمـه در انــــــتظار و او غايـب
همـــــگی بـــــيقرار و او غايـب
بيرخی هم عجب غميـــست بزرگ
ما غـــمی در کنـــار و او غايب
ديده ها چار گشــــت و او ناياب
ديده ها اشـــــــــکبار و او غايب
من و اشک و شب و تنهای و غم
زلف شب تابـــــــدار و او غايب
چه حجابيست اين حجاب عجيب
ســــايه اش در کـنار و او غايب
ســــــايه اش پاســـبان روز سپيد
پرتــوش آشـــــــکار و او غايب
وام عشقش هميشه بر سرِ ماست
ما ز او وامــــــــدار و او غايـب
چه نگاريـــست اين نگار بزرگ
دل ز عشــقش خمار و او غايـب
"اخگرا" هجر دوست قلبم سوخت
قلــب من داغـــــــدار و او غايـب
ghgg
غزل
ما را قــــدح و نــــــگار بايد
پيـــــچ و خم زلــف يار بايد
مُــــرديم ز بيــکسی عزيزان
زيــبا رخ گلـــــــعذار بايد
تا کی به غــم تو بـــــيقراری
ای دوست مرا قـــــــرار بايد
تـير تو به قـلب من فزون شـد
داغ دل من شـــــــــمار بايد
گفتم که حريص وصـلم ای دوست
گفــــتا دمی انتـــــظار بايد
آتــــــش زده يی به خرمن دل
اشـــکم دو سه جويبـــار بايد
دين و دل من ربوده يی نيک
اکــــنون تن من شـــکار بايد
چـــيز ديگرم نماند "اخـــگر"
جــان در قدمـــش نــثار بايد
ghgg
اميد!؟
بسيار سالهاست
اينجا دو خسته
از غم و درد شب سياه
دروازه های آهني بامداد را
هر لحظه ميزنيم
اما جواب نيست
بسيار سالهای
ما بر اميد روز
شلاقهای سرد و سياه شبانه را
بسيار خورده ايم
اما اميد نيست!؟
بسيار سالهاست
اينجا اميد را به کفن ها سپرده اند
اما،
بيچاره قلب من
مرگ اميد را
مرگ سپيده را
شاهي شام را
باور نمی کند
بسيار سالهاست
اينجا دو خسته
بر سر راه سپيده اند.
hghgg
غزل
هر نيمه شب برای تو من گريه ميکنم
در دام زلف های تـــو من گريه ميکنم
شب را و ناله را به برِ خويش ميکشم
از درد و از جفای تو من گريه ميکنم
با ديده های غرقه و به خون و دل غمين
در حــسرت وفای تو من گريه ميکنم
برباد داد جـلوه مســــــت تو عمر من
بر ياد هر ادای تو من گريه ميـــــکنم
چون اشـک حسرتی که فتد از جفا به خاک
افــــــتاده زير پای تو من گريه ميکنم
ghgg
غزل
چـــــشم بد دور ز سروِ چمن آرای شما
عالــــمی سوخته از جلوه و سيمای شما
ميکشد سوی تو ام اين دل بی خويشـتنم
خاک شـوريده يی دارم به کف پای شما
شش جهت گيتی من نام تو بر لب دارد
چيست اينجا بجز از ناله و غوغای شما
غــــرق اميد شــــــدم هيچ مگو بيشترم
ايـــنقدر بس که به دل هست تمنای شما
کاش صــــد دل بوّدم تا که فدای تو کنم
گاه بر چــــــشم سيه گه به سراپای شما
آنکه نام تو به لـب، ناله به گــــردون دارد
کيست جز "اخگر"شوريده و رسوای شما
ghgg
غزل
قصــــــهِ درد بـــــر زبان آمد
تا که نـــام تو بــــــر زبان آمد
از تو گفــتيم و از تو ميگوييم
گر به لــب نـــام ايـن و آن آمد
آتشی هـــست در تن و دل من
که نه به شرح و نـی زبان آمد
هرچه گشـــتيم در پی مقصود
ما به او، او به ما نـــــهان آمد
چه بپرسم ز راه درگه دوسـت
که نــــــــشانش به لامکان آمد
پاس غم را هميشه خواه داشت
که لطيف است و مهربان آمد
"اخگرا" بس که از سخنگه غيب
سخنــــی را که خواهــــی آن آمد
ghgg
لحظه وداع
نميدانم برای من چه بودی
که در وقت وداعت
سرشکم لحظه يی خشکيد
و جسمم صرف ميلرزيد
نميدانم برای من چه بودی
نگاه هايت:
دو تا خورشيد شهرم بود
و دستانت:
قلم های که شعر آشنای را
برايم تا ابد بنوشت
نميدانم که بعد از تو
زمين کوچک دردم
برای من چه خواهد بود-
- شايد آتشستانی
نميدانم برای من
چه بودی ای عزيز من؟!
ghgg
غــــــــــزل
خيالـــش در دلم تا جــا گرفته
دلــم در کوی او ماوا گــرفته
بحــمدالله رها گشــــتم ز دنيا
دلـــــم در کوی او دنيا گرفته
رســــــيد او تا به دنيای خيالم
ز خاموشی دلم غوغا گرفته
گهی پنهان و گه پيداست يارم
دلم هم مشــــرب او را گرفته
نميــگردد ز عهدش بسمل من
ز جـــام عشق او ميــنا گرفته
مپرس از حال دل ای همنشينم
چو مجنون محمل لــيلا گرفته
نميدانم که عزمش چيست، اما
مکان در دامن صــحرا گرفته
خـــيالم را به وصلش ميفريبد
لبــانش از لـــبانم لا گـــــرفته
خوشا بر"اخگر" پروانه مشرب
که يکسر دور يارش را گــرفته
ghgg
غــــــــــزل
بی وفايت زندگانـی مشکل است
با جفايت زندگانــی مشکل است
تار و پودم غرق گفتار شماست
بی نوايت زندگانی مشکل است
در شبستانی که اسـمش غم بوّد
بی ضيايت زندگانی مشکل است
چهره بـنما، انتــظارم را شــکن
بی ادايت زندگانــی مشکل است
ابتدايت سهل و آسان است، ليک
انتهايت زندگانــــی مشکل است
مطلع را تکرارکن "اخگر" به يار
بی وفايت زندگانی مـشکل است
ghgg
غــزل
من و دلِ نـگرانـم ترانه ميــــــسازيم
نگار و يار سروده فسانه ميــــسازيم
گهی ز درد کتابی و گه ز غم حرفی
گهی ز مهر سخن، عاشقانه ميسازيم
زمانه از پی آزار و ما پی دلـــدار
چه قصه ايست که ما زمانه ميسازيم
به بيکرانه غم عاشقان نگون گشـتند
به بيکراني غمــها کــرانه ميــسازيم
به کوه قاف محبت، به ناکجای زمان
خيال يار به سر، دل روانه ميسازيم
گلو به دار محبت نهاده ايم به شوق
بنای بی عدمی جــــاودانه ميــسازيم
چو همنشين به شمعيم و آتش هجران
سرود خويش چنين اخگرانه ميسازيم
hghgg
غــزل
دفتر شعر است رخسار شــــما
جان شاعرهاست ديدار شــــما
وارث ليلا و شيرينی به حـسن
قيس و فرهاد است دلدار شـما
رونـق بازار عاشـق هاســـتی
نيک و بد گشـته خريدار شـما
يک دهن بی ذکر و يادت کس نديد
نُقـل مجلس هاست گفتـار شما
همدم شب های من اسم شماسـت
"اخــگرِ" تنـهاسـت بيمار شـما
ghgg
غــزل
خدا هــوای ترا از ســـــرم بدر نکند
جنون و چاک گريبان من هدر نکند
نـظر چو ديد ترا از جنون نبود آگــه
کسـی شــکايتی از طفل بيخبر نکـند
سپاهِ درد و غمت لشکری کشيد به دل
که از سرشک هـذر، زآه ِ دل خطر نکند
به پير درد بـگو ما شـــنيده ايم بـسـی
فســـــــانه کهــنش را به ما دگر نکند
نهال بی ثمر آرزوی من خشـــــــکيد
کسی نظر به درختان بی ثمر نکـــند
هوای وصل تو لبريز شوق کرد مرا
چرا جنون زده را هيچکس نظر نکند
چو در مريض نشانی ز مرگ پيدا گشت
طبيب بر سر بيمار خود گــــذر نکند
مـگـو محبــت و نام وفـا بـبر از ياد
سخن به پاره ِسنگ "اخگرا" اثرنکند
ghgg
غــزل
گريه را با ناله های خويـــش هــمدم مي کنم
آنچه مجنون در بيابان کرد من هـم می کـنم
شاد ميگردم چو وصلت را مصّور مي شوم
با خيــالت دامن غـــم را پر از نــم می کـنم
گــــردش پيـــمانه چشـــم تو قــتل عام کـرد
هر کــجا مــيخانه بيــنم ســخت ماتم می کنم
اشـــک بر رخــساره تصوير خوبت ميکشم
بر رخِ همــچون گـلت تـقـليد شبــنم می کـنم
تا که رفتــيم از رهِ منــزل جـوی هم کم نشد
ای دل ای دل بر حضورت عذرِ پيهم می کنم
کی توانم لب کـــشودن در حريم بزم يــار
"اخگرا" زينرو حديث عشق را کم می کنم
hghgg
غــزل
عطر گيــــسويت مرا تا نا کجاها ميـــبرد
لـذت ديدار تو هوشـــــم سراپا ميــــــبرد
چشم مخمور تو عالم را به مدهوشی فگند
ای عجب اين بی سخن عالم به غوغا میبرد
هر متــــاعی را بوّد بازار بـيع و قيمتی
گـلرخ من قــلب ما بی بــيع و سودا ميبرد
يادِ يارِ بیـــوفا کــرديــم و دامـن پــر گـهر
تشـــنه را جــبر عطش نزديک دريا ميبرد
قيمت دل در حـضورش کمتر از نيمی جو است
"اخگر" بـيچاره قـلب خويــش بيجا ميــبرد
ghgg
غــزل
از دلِِ ديوانـه آهی ميــــکشــــم
در دلِ جانانه راهــی ميـــکشـــم
حجم بی پهنای درد خويــــش را
در حضـــور دادخواهی ميکـشم
قصــــه تاريک تنـــهای و درد
در دمِ شـــــــام سياهی ميکشـــم
صد ســخن دارم، نگاهِ يار کـو؟
صــد تمنا در نـگاهی ميکــــشم
دل پر است از قصــه درد و الم
اين سخن را گاه گاهـــی ميکشم
با اميــــد لـطف يار بـی مکــان
در دلِ شـــب لا الــهی ميکــشم
hghgg
غزل
آرزوها در حـــــــــريم دل شکست
هر پر اين قمريی بســــمل شکست
شـــــــــــکوه ها از ناخدا بايد نمود
کيشـــتيی ما بر لب ساحل شکست
دل نمــــــــــــيدانست از جبر نگار
عاقــبت اين ســــادهِ غافل شکست
شــــــکوه از ديوانه ها نتوان نمود
لانه ام را عاقــلِ عاقــل شــــکست
قيــــمت دل را نمــــــی دانست يار
زآن سبب دل را بـــسی نازل شکست
با خدا بوديم و بس بی درد و رنج
عهد ما را نسل آب و گِل شـکست
"اخـــــگرا" دل مُرد اما عـــهد را
کاش بـتوان با دوصد مشکل شکست