hghgg
موج دريا
از دل ما داستـان عشق ناپيــــــدا بپرس
ديدهء بيدار ما در عالـــــم شب ها بپرس
راه و رسم زنده گانی نيست با ما سازگار
نقش نام ما بهر جـــا بيدل و شيدا بپـرس
ما که دل را پاک داريم از ريا و روی مـکر
قصهء اين ماجرا از مـــا شنو تنها بپـرس
گر فغان است بر در ما ناله يی يا شيـونی
آه و سوز و گريهء مــا از دل ليــلا بپرس
بر غرور و همت ما کارگر شد تير عشــق
اين نشان جاودان را بر تن چون ما بپرس
همـــــدم مجلس شمع و حالت پروانه ايم
راز ســوز و ساز ما از دفتر معنا بپرس
در ميــان پردهء تاريک و ظلمت زای شب
اشک حســرت را ببين وموج از دريابپرس
ناله "نی" گــر بسوزد عالمی را در فراق
اشتياق و سوز نی را از دل "صبا" بپرس
hghgg
ذوق مدعـــــا
هـــــوای یار در سر در پی یک آشنــــا گردم
چه سانی بی سروپا همزبانی یابم و ازغم رها گردم
بسوزم همچــــو شمـع و دامنی از اشک تر دارم
ندارم بال پروانه بطوف کعبــــــه آن دلربا گردم
دلم دیوانه و بسمل بیادش میطپــــــد هـر دم
میـــان پنجهء ظلمت ندانم تا کجــا گــــردم
فغان خفتــــه ام را برکشم هوشی و گوشی نیست
مگر در منجلاب فسق انـــدر پی عشق خدا گردم
کجا شد ساقی بزم دل افگـــــاران پشمین پوش
بسودای لب جام و در میخانه باشـــم بی بقا گردم
سبو بشکست و قلقل از صراحی نغمه پنهــان کرد
چه دانم راز پیران مغان و در پی بزم وفــــا گردم
شکایت از جدایی نیست بر لب نای دل خـــون را
چرا با حافظ و یا مولوی یکتن صـــــــدا گردم
نه راه سینه تنگـــــان است راه شمس تبریزی
قدم هرگز نشایم با چه ذوقی مدعی این مدعا گردم
عجب تنگ است دنیا ای "صبـا"ی تنگ دل برتو
بگو با این تغافــل پیشه گی از دل جــــدا گردم