مادرم باز خیالات مرا
خمیر نمود
مادرم باز تنور دل تنگ مرا آتش زد
که در آن نان پزد غیبت همسایه ما
ویاد کند
با گرمی هر نان
پدر خسته و دق مرگ مرا
مادرم باز خیالات مرا آتش زد
و گفت
کاش پدرت زنده می بود
که امروز عصر آزادی زن است
به او می گفتم
که من آزادی خود را
یک عمر بدست داشته ام
مادرم باز خیالات مرا محکم زد
تکرار تنهایی
این بارخود را تکرار کردیم
در خیابانی که مارا نمی شناسد
وهوای بارانی اش
قصد گریستن دارد
تلخ
این بار خود را صدا کردیم
بنام بیگانهء که هرگز
کسی نمی شناسدش
ودل تنگش
هوای دیوانگی دارد
در خیابان ناشناس
این بار خود را گریه کردیم
از چشمه های که
غروب کرده بود خورشیدش
در فصل های شاد
این بار خود را بدنام کردیم
بنام عشق
در کوچه های خرابات
لای انگشتان رباب نوازی که
از دل برهنه اش نواخته بود
این بار خود را ترانه کردیم
با این واژه های شکسته
از حنجره مفتون بدخشی
که بوی کوه پایه های پامیر را
در تار گسسته دوتارش می نوازد
و این بار
خود را محکوم کردیم
محکوم بمرگ
در جاده های انتحار
که درختان جوان را می کشند
و ما از تبر های ناشناس
میمریم
این بار عشق را برهنه کردیم
درشعر که مارا مجبور به سرودن می کرد
وواژه ها بقدر انتظارمان
اشک داشتند
برمژگان خویش
وشاید این بار تکرار تنهائی بود
سنگ
از شیشه می گفتیم و شاد بودیم
زمان نگذاشت مان
و به سنگ مانند مان کرد
که در سومنات هستی
بتی شکسته ای باشیم
از آن سو
تسبح سنگی ذهن من
که ذکر لبانم را
سنگ می زند
و از اين است که
سجده بر سنگلاخ عشق را سالها تکرار کرده ام
و خو گرفته ام به سنگ بودن
زمان نگذاشت مارا
که از سنگ مان شيشه گران
شيشه آب سازنده
يا خم شراب
هی! ما سنگ رهگذر عشق هم نه شديم
که سرديوانه اين ره بشکنيم
خيال کنيم
خود شکسته ايم خود را
از بس به سنگ ها آميخته ايم
در هر قدم سر انگشت پا زخم شده
کودکی را تکرار می کنيم
ودر اين کوهسار
درد دل ما هم سنگين شده است
در بيدار باش يک شب سياه
که خواب را
تعبیری
از درد های دیروز است
من تمامی آرزوهارا
در ترازو پایانی اش ترسیدم
هی!.. هی! همسفران درخواب
همسفران ترسیده از رویا های منحوس
همسفران در باران های وهم مانده
در قدم های تان
بد شانسی قدکشیده است
اینجا همین گونه تاراج را
بنام آدم کشت کرده اند
و عشق را
چنین بدنام کرده اند
که آدم
بد شانسی را
از هند پیاده می رفت
تا شب زفاف تلخی هایش را دریابد
هی!... هی! تو که فرزندش هستی
باید از قلب بهشتی ات
دریک شب منفور
بیزار گردی
و بیدار باش خاطرات
تلخترا
گریه کنی
که زنده گی ترا
در کوچه بن بست زاده است
در بيدار باش يک شب سياه
که خواب را
تعبیری
از درد های دیروز است
من تمامی آرزوهارا
در ترازو پایانی اش ترسیدم
هی!.. هی! همسفران درخواب
همسفران ترسیده از رویا های منحوس
همسفران در باران های وهم مانده
در قدم های تان
بد شانسی قدکشیده است
اینجا همین گونه تاراج را
بنام آدم کشت کرده اند
و عشق را
چنین بدنام کرده اند
که آدم
بد شانسی را
از هند پیاده می رفت
تا شب زفاف تلخی هایش را دریابد
هی!... هی! تو که فرزندش هستی
باید از قلب بهشتی ات
دریک شب منفور
بیزار گردی
و بیدار باش خاطرات
تلخترا
گریه کنی
که زنده گی ترا
در کوچه بن بست زاده است
آهسته آهسته
در تمام شب فقط عشق رنجید
ماقصد تردد
از خیابان بن بست را نداشتیم
خیابان باز بود
که سیم های خار دار را کشت کردند
وعشق مظلومانه
در صف گذشتن از نور
به شب خورد
و ما در کنار عشق
خار از پا کشیدیم
خیال نمی کردیم
که خیالها دشمن سالها باشند
آهسته آهسته
موهای سپید عشق ظاهر می شد
وفصل که معشوقه های بوقلمون
در خیال
جوانک های خوش ریخت می خوبیدند
جای فصل های مارا پر می کرد
خیابان بن بست ما را
یک عمر در انتظار گذاشته بود
و عشق را
ما نرنجیدیم
فقط عشق رنجید
در تمام شب در این کوچه های بی عبور
سه کوچه خیال و
یک کوکچه اشک
تو دختر کدام دره پرخم هندوکشی
که ما در میانه سالی
اسیر زلف تو
که چون «زلفان چنگ راغیست»* گشتیم
ای که در چشمت مادر عشق لانه کرده
اگر دختر زردیوی : سبز پری را مانی...
اگر ازچشمه یمگانی : جانی ...جانی جانی...
hghgg
جواب
به دردت نمیخورم
مرا پیاله پیاله
از چشمانت بریز
که تن فرسوده ام
بد مستی خاک را کافیست
مشت مشت بربادم ده
که اسیر غربت های دورم
کورم
با اعصای باد میخواهم سفر کنم
به دردت نمیخورم
نه ایاغی
نه چراغی
فقط فریاد بارم کن
مرا پیاله پیاله
از چشمانت بریز