به در بنشسته چشمانم به راهت مگـر روشن شود از روي ماهـت
hghgg
ظهورالله فرزند مرحوم محمد واصل خان متولد 23حوت 1323هجري خورشيدي در روستاي “ نوا”ي جرم بدخشان. فارغ التحصیل دانشکدۀ ادبیات دانشگاه کابل.
فعالیت های فرهنگی؛ عضو هیأت تحریر مجله عرفان، عضو علمی ریاست تآلیف و ترجمه، مدیر در مجله هنر. اکنون مصروف فعالیت های بازسازی در ولایت بدخشان.
hghgg
ترجيع بند در وصف جرم بدخشان
طراوت از صفاي صبح جـوشد تبـسٌم كسوت گلبرگ پوشد
گل اندر بوستانش شعله كارد به جـاي آب، باران عطـربارد
نسيمـش كاكـل عنـــبر فشاند سحـربرغنچـه بال و پرفشــــاند
چمن يكسرشراب غنچه نوشد شقـايق آفــــتابِ غـنچه پوشد
طراوت سر ز ند از شاخـة تر سحرپيچد به عطرومشك وعنبر
به زير شاخه ها بلبل زند شور صـداي عند ليبان بشنوازدور
صفا جـوشد ز ابر نو بهارش نوا خيزد زهر كنج و كنارش
كه اينجا همچوفردوس برين است
جرم آيينة روي زمين است
سـويداي شقـايق رنگ ريزد نسيـم صـبح ،خـاك گل ببيزد
نفس زنگـار غم ازدل كـند دور هـوس سودايي آن عشق پرشور
اگر لعـلـي به كـوهستان نباشد شفـق خونين تر از رزبان نباشد
دران بـالا و بالاتر چـه بيـني ؟ به اوج قلـه ها اخگر چه بيني ؟
تلالـو مـيزند خـورشـيد تابان شكـوهِ تازه دارد چشمه ساران
هوايش جانفـزا دربوستان است عبيرش غنچه راگل درميان است
به چشمم سرمه مي آيد غبارش نوا خـيزد ز هـر كنـج و كنارش
كه اينجـا همچـو فردوس برين است
طـربگاه محبت شعله خيز است تمنٌاي دلـم شور و ستيز است
گلستـان آتش حسن بهار است خرام انگيـزِ پاي اندازِ يار است
برا ازكـنج خلـوت تا به صحـرا جـهاني در جهـان افگنده غوغا
دو عالم مست نيرنگ بهار است دوگيتي غرق دربوس وكناراست
به دور چشمه ساران كبك خوشخوان ازان بالا زند صـد پرده اَلـحان
زكوهـستان طنين ني زند شور كه چوپان رمه را مي آرد ازدور
تو هم باري به كوهستان گذركن ازان بالا به دشت گل نظـر كن
خـيال انگـيز باشد هـر شرارش نوا خـيزد ز هـركـنج و كـنارش
كه اينجاهمچو فردوس برين است
جـرم آيـينـة روي زمـين است
ثور 1343 جرم بدخشان
hghgg
موجِ عطـر
اي بهـارِ امٌيـدم چـون سحـر شگـوفان شو
موج ،موجِ عطرانگيز ،يك قلـم گلستان شو
در سپهرخامـوشم يك ستاره پـيدا نيست
همچوچشمة خورشيد ماهِ من درخشان شو
در بهشتِ آغـوشم لالـه هاي عشق افروز
بوي گل چه مي پيچي غنچه باش وخندان شو
چون ستاره ميريزد اين شگوفه هاي عشق
اي نسيم در رقـص آ بـرسرم شگـوفـان شو
موج حسن میکارد هر خرام ناز او
بوي عـشق مي آرد ، اي صبا پريشان شو
گوهرِ سخن پنهان ،كن “ ظهـوري” اندر دل
شعله ازچه مي خيزي ،لعل در بدخشان شو
hghgg
جادهً غروب
تو اي مسافرِ گمگشته راهِ شهرِ روياها
مگر به جادة طلايي غروب نديدي ؟
كه آفتاب نمي تابيد ؟
و شهر خاموش است!
و سايه ها همه از بيم و وحشت آواره
و دلقكان همه سرمست و شاد و بدكاره!
*************************
درين ديارِ فراموشان
و سرزمينِ سيه پوشان ؛
كه ذرٌه ذرٌة خاكش نشان چكمه به تن دارد
و سنگفرشِ خيابانش؛
زخونِ رهگذران سرخ
و آبهاي خروشانش ؛
سرودِ هستيي رزماوران همي خواند
و قلٌه هاي فروزانش ؛
به جاي لاله زسيمابها كفن دارد
***********************
تو اي مسافرِ تنها نوردِ شهرِ روياها
هنوز گردِ رهت رنگِ كس نيالوده
و كاروان بر جاست
نه شبنمي كه بشويد غبارِ راهِ تورا
نه شعله اي كه فروزند پيشِ پاي تو را
و همسفر تنهاست
و كوره راه تو ، هرچند تار و بي پهناست
ولي بسوي افقهاي روشنِ فرداست
**********************
تو اي مسافرِ گمگشته راهِ شهرِ روياها
زكوره راه اگر پا كشيده اند تورا
هنوز نقشِ قدمهاي كاروان برجاست
و سيلِ رهگذران تازه پاي اندر راهست
تو دل منه از دست ؛
و پا مكش از كار؛
شفق دريچة يك شهرِ آفتاب شود
و راهِ رهگذران در پناهِ صبحِ اميد
فروغِ تازه دمد ، جلوة شهاب شود
و كوره راه نماند تهي ز گردِ سفر
كه راهَ دور ؛ ولي راهِ شهرِ روياهاست!
ميزان 1354 هجري خورشيدي فيض آبادِ بدخشان
hghgg
جنگلبانِ شب
و روزي روزگاري بود،
شبي در جنگلِ تاريك ،
كه مرغان بر بلندِ كاجها بودند هرجا در نشستنگاه
و جنگلبانِ شب از دور با چشمانِ خون آلود
هزاران سوزنِ پر سوزِ سرما را
به جانِ آشيان گمكرده ها ، هرجا فرو ميكرد
و با دستانِ پولادين و وحشتزا ؛
قباي پيرجغدِ پارة شب را رفو ميكرد0
*********************
به پاي نارون مرغي درخشان شعله ها را ديد
زبرجِ كاجِ سوزنبرگها فرياد را سرداد
كه آنجا شعله ها برپاست !
هياهو هر كجا بر خاست
و مرغان هيمه آوردند
به گِردِ آن درخشان شعله ها چيدند
مگر هرچند دم كردند؛
مزاميرِ دميدن را
نشد دودي ازان بالا
و نه زان آتشي افروخت ”تا بار آورد گرما ( 1 )
و آن “شبتابها ” از بيمِ جان ، هرسو فرا رفتند
و مرغان بيمناك از سوزِ سرما هركجا رفتند
hghgg