تبليغاتX
چندشعر، چند شاعر
آبگینه شعر معاصر بدخشان
 

نوروز کابل....

 

بیا که باز تقویمی بهاری تر شود باتو

به "کابل" جشن نوروزم "مزاری" تر شود باتو

 

گل لاله، گل سوری، دل عاشق من و دوری

بیا که باز این دنیا کمی بهتر شود باتو

 

من و سودای بودن ها غم این دلسپردن ها

بیا از این همه بی تو، دمی هم سر شود باتو

 

برایت یک  "بدخشان" پیرهن  از "کابلت"  آینه می سازم

که تا "هفتسین" دیدارم منظمتر شود باتو

 

قبول خاطرت فرما، من و این آرزوهایم

نخواه تنهایی من را که ویرانگر شود باتو

 

بیا در صفحه ی چشمم خودت را باز خوانی کن

که تا آیات خوبی ها همه از بر شود باتو

 

عزیزم سال نو آمد؛ ولی غمهایمان کهنه

مگو که این من دیرین کسی دیگر شود باتو

+ نگارنده     دهزاد  | 

 

یک قرار

 

در انتهای جاده کسی انتظار ماند

 

با لحظه های سخت خودش سازگار ماند

 

شاید خودش  نخواست مسافر شود، رود

 

اما دلش برای شما یاد گار ماند

 

در انتحار مهر و وفا هیچکس نمرد

 

الا کسی که ماند فقط یک قرار ماند

 

صبح است و از ستاره خبر نیست نازنین

 

یک آسمان به رفتن از این شام تارماند

 

از راهیان خسته ی پاگیر این سفر

 

مردی میان وهم خودش بیقرار  ماند

 

**

تصویر گامهای  که رفتی ز پیش من

 

چیزی که ماند، از همه ی روزگار ماند

+ نگارنده     دهزاد  | 

 

منتظر

اینجا کسی به شانه ی  دیوار منتظر

با اضطراب و دلهره ی پار منتظر

اینجا کسی به یاد نفسهای گرم تو

با بغض های مانده زتکرار منتظر

حرفی برای پاسخی این منتظر بگو

هستم برای واژه ای  بسیار  منتظر

آخر غروب گشت ومسافر نمی رود

در خود نشسته  گوشه ی دیوار منتظر

گنجشک آروزی من  و  وعده های تو

بر شاخه های خشک سپیدار منتظر

 

“h“g“h“g“g“

 

رفتی!

آخر سفر نمودی زمن نازنین من

آتش زدی به هستی درد آفرین من

پرشد غم نبود تو در کوچه های دل

فریاد گشت بی تو همه سرزمین من

مخروبتر ز "کابل" دیروز گشته ام

در هم شکست باور شعرآفرین من

رفتی و از صدای دلم ریخت ناگهان

تندیسه ی خیال تو روی زمین من

از تو دلم گرفته، ولی مهربان من

نه! باور نکن این سخن آخرین من

 

“h“g“h“g“g“

 

تنها تر از همیشه

تنها تر از همیشه کنار شما، منم

دراین سفر، جاده ی بی انتها، منم

غمگین و دل شکسته، کنج اتاق سرد

با دست های یخزده پیش خدا، منم

دلسرد از هزار خواهش بی پاسخ خودم

آزرده از شقاوت یک بیوفا، منم

اندوه اشک های خدا برف گشته اند

فریاد گفته های دل بی صدا، منم

پروانه ی تکیده ام پیش نگاه تو

با آتش دو چشم تو دیر آشنا، منم

از خیل  عابران زمینگیر این سفر

تنها کسی که ماند درین ماجرا، منم

نکته: سه سروده بالا از تارگاه خاوران برگرفته شده است.

“h“g“h“g“g“

+ نگارنده     دهزاد  | 

 

سفر
تو رفتی جنگل و دریا سفر کرد
سکوت از دامن صحرا سفر کرد
به روز رفتنت یک شهر کوچید
خدا از کوچه ی دلها سفر کرد


“h“g“h“g“g“



گودی پران
بر دست زمان حلقهء دارم افتاد
تا از بری تو گره به کارم افتاد
چون گودی پران کودکی ات گشتم
در دور و برت چرخهء تارم افتاد
“h“g“h“g“g“


شکست عقرب ساعت
بیاکه قصهء شبهای انتظار رسید
و راز بودن ماهم به روز گار رسید
شکست عقرب ساعت میان وعدهء تو
و باز لحظهء دیدن چه بیقرار رسید
دو باره منتظرت جاده ها و غمگینی
و رنگ سرد شکستن به هر چنار رسید
نگاه منتظرم پشت هر درخت نشست
سکوت سرد نبودت در این دیار رسید
بیاکه عاشق تنها چشم به راه تو ماند
بیاکه قافلهء غم در این قطار رسید

“h“g“h“g“g“

 

دیگر یادت نمی آیم
شبی از شهر بگذشتیم
به سوی خلوتی رفتیم
من و تو با هم و
خورشید
فرو خوابیده در بستر
من از عشق با تو می گفتم
که دست باد آویزید
میان حلقه ی زلفت
غرور افروخت بر چشمت
نگاهت خیره بر من شد
شبی من تیره تر گردید
و اشک از چشم من بگریخت
تبسم با لبت آمیخت
تو گفتی: من و ماهم
تو و آهی...
من و کوکب میان آسمان شهر
تو و جغدی به روی تک درخت دهر
تو و من کی توان بودن
درین ره راه پیمودن"
و ...
من و آن دشت و آن صحرا
من و آن موج و آن دریا
که با هم یکصدا گفتیم
سکوت وادی بشکستیم
نگاهت آتش سوزان
رخت شمعیست افروزان
لبت از لاله ها رنگین
کلامت شهد و آهنگین
قدت سرویست در بستان
شمیم از گیسویت پاشان
و من تنها و سر گردان
چو مرغ شب در آن سامان
بروی یک درخت خشک
در جا مانده ی از باد
من و آن قبر بیگانه
"که رفت از خاطر و از یاد"
نهایت خشک گردیدم
و بر خود سخت لرزیدم
نهال آرزو بشکست
ز چشمم رخت رویا بست
سرودی بینوایی را
به پای آبشار و رود
به فرق صخره های کوه
به زیر هر درخت خشک
میان کلبه ی ویران...
بیامد ابری بر قلبم
ز سینه ام رعدی برپا جست
ز چشمم شد فرو باران
به آب اشک بر سشتم
همان سنگی که بنشستی
برویت تلخ خندیدم
مپنداری که ناشادم
ولی آن شب دگر صبحی نمی دانست
وداع گفتم با ماه و با خورشید
با کوه و آن وادی
با موج و آن دریا
و در تنها ترین شب ها
دگر آنم که در بندت
میان کلبه ی تاریک
شبی از صد هزاران شب
به هر تاری ز گیسویت
دیگر یادی نمی ماند
از این دنیا و آن شب ها

 

“h“g“h“g“g“

 

زمانه....
زمانه خیلی عجیب است.
سرود یک تکلم. احساس بیگانه است
هرقدر دور میشوی
چشمهایت را خوبتر حس میکنم.
اگر فریاد ها در میان دو لب زندانیست
واژه ها را باید نویشت
در تن یک غزل بارنگ باران
هنگامیکه پنجره ها تعمید میشوند...
رفتن و رفتن...
اگر دشوار است
ایستاد شدن را باید پیمود
وکوه را راهبر گرفت..
کوه نشانهء خوب است..
رود خانه ها در رفتنشان گم میشوند و یا هم خشک
ولی کوه پا برجاست..و...
“h“g“h“g“g“


رفتن
از بودن ما دل کسی شاد نشد
در رفتنمان بند غم آزاد نشد
از بود و نبود ما همین باقی ماند
دادیم دلی که مرد و آزاد نشد

“h“g“h“g“g“


نگاه نازنین

نگاهت نازنین سبز و بهاری
و از چشمان تو الهام جاری
تبسم بر لبان شعر زیبت
فرا تر از سرود هر قناری
“h“g“h“g“g“


ماه من
دو چشمت ماه من از جنس دریا
نگاهت بی تکلف خیلی زیبا
نسیم عشق میبارد ز گیسوت
حضورت در کنارم چون مسیحا

“h“g“h“g“g“


کوچه ی رویا
گذر از کوچه ی رویا نکردی
تو گشتی و مرا پیدا نکردی!
فقط در بند چشمان تو بودم
ولیکن پلک خود را وا نکردی
“h“g“h“g“g“


انتظاری
دلم تنگ و زمستان سردِ سرد است
بهار آرزو ها زردِ زرد است
و چشم روزنه از جاده خالی
براهت انتظاری خیلی درد است

“h“g“h“g“g“

+ نگارنده     دهزاد  |