تبليغاتX
چندشعر، چند شاعر
آبگینه شعر معاصر بدخشان
 

                                    WaliAsyoon.jpg Wali Asyoon book1 picture by seema-e-shahrwand

 

گاه گاه به خودم

 

گاه گاه به خودم بهانۀ میسازم

            کز خلوت خود زمانۀ میسازم

تقسیم به تار های سی تار کنم

            این درد که من ترانۀ میسازم

”گاه گاه به خودم“ اولین مجموعه شعری ولی محمد آسیون است که در حمل سال هشتاد و هفت  اقبال چاپ یافت. این مجموعه دارای 89 برگ بوده به تعداد 81 قطعه شعر در آن گنجانیده شده است که شامل 25 عزل، 2 مخمس، 20 رباعی و دو بیتی، 2 چهارپاره، 13 قطعه شعر نیمایی و سپید و 3 قطعه ایکو میباشد.

 

گاه گاه بخودم، با قطع وصحافت زیبا، یکی از مجموعه های زیبای شعری است که  توسط یکی از جوانان بادرد بدخشان سروده شده است.

 

ولی محمد آسیون درسال 1358 درشهر فیض آباد دریک خانواده زراعت پیشه بدنیا  آمد، درسال 1377 از لیسه سایف شهید فارغ گردیده و درسال 1381 شامل دانشگاه کابل گردید  و درسال 1384 از دانشکده زبان و ادبیات این دانشگاه سند فراغت اخذ نمود.

آسیون در سال 1374 به سرایش شعر آغاز نموده و   تابحال قالب های مختلف شعری را تجربه نموده است.

صبرم به خدا

 

صبــرم به خـــدا اگرتباهـم کردی

همبستر اشک و سـوز و آهم کردی

تند بادشدی به شـــاخه هستی ام

خاشاک صفت به خاک راهم کردی

+ نگارنده     دهزاد  | 

 

اثر غزل

 

صرف خیال خامم به کنار ساحل تو

گهر فخر فروشی که شدم مایل تو

صنمی صفا به تصویر کشمت ولی چی چاره

به کتاب من نه گنجد صفت خصایل تو

همه جان کند چو فرهاد به حریم کوه وصلت

همه فرق تیشه جوید، چو شیرین شمایل تو

به فسون و مکر و حیله به دلت نه کرده ام جا

اثر غزل ندارم که نشینم بر دل تو

به چی سان دلم برآید ز حصار جنگل موی

به کنار آن کمین است سیه چشم قاتل تو

کمر سفر نه بندی ز سرای چشم " آسیون"

که ز سیل اشک بندد ره به روی محمل تو

 

خوابگاه مرکزی

1384

“h“g“h“g“g“

نمی گویم تاثیر چشم تو جادو گرم کرده

تماشای رخت ای آفتاب روشنگرم کرده

نمی گویم که از روز نخست شیرین کلام بودم

وصاف لعل شیرین، شهد در شعر ترم کرده

زمستی گر ز چوکات ادب بیرون می گردم

نگاه گونه ای چشمت جدا از ساغرم کرده

کتاب ذوق دیدارت معانی کرد انعامم

مرا ممنون، عشقت تا به روز محشرم کرده

سحر از کلبه ام خاکستر بر باد خواهد رفت

چه آتش بازی ها امشب خیال در بسترم کرده

دلم با بال آرزو ها پرواز بلند دارد

قضاوت های نا مطلوب بی بال و پرم کرده

نه میدانم ترا زین طرز ابهام تکلم چیست؟

هجوم چین ابرو از وفا تا باروم کرده

مسلمانی؟ مسلمان نا مسلمانی نه خواهد کرد

مسلمانم! مسلمان بودن تو کافرم کرده

تمنای وصالت آهن سرد کوفتن است جانا

اگر چه همت عشقت قوی آهنگرم کرده

دیگر از من سراغ آرزو هایت مکن آسیون

فراقش خسته و محزون و زار و لاغرم کرد

شب جمعه 30/29 ثور 1384

خواب گاه مرکزی

“h“g“h“g“g“

ای چرخ!

چرخ هایت شکسته باد!

دست مراد من اگر تو قطع می کنی

دست هات بسته باد!

 

 

یارب ز جهان به نور ایمانم بر

با همه مسلمانی مسلمانم بر

با من وعده ای دیدار از خویش نما

جان بستان حضور خود جانم بر

6:00 شب یکشنبه 21 قوس 1384

 

“h“g“h“g“g“

 

ای باد!

آهسته تر بوز

برگ خزان دل من زرد گشته است

بر خاک می فتد

پدرود می کند

“h“g“h“g“g“

 

هان ای خدا بگو!

با او چها کنم

گیرم که گل ز دامن خورشید چیده است

دستش کمند دامن افلاک می شود

با غیر الفت است

ناپاک می شود

پس جای شرم نیست!

 

یا نی؟

بگویمش که ز حیا رمیده ای

با غیر دیدمت

پس جای شوم نیست؟

هان ای خدا بگو

با او چها کنم

دستان او به آب زلال تغزلم

یک عمری پاک بود

ناپاک می شود

هان ای خدا بگو که

وگر نه ز غیرتم

تن خاک می شود

“h“g“h“g“g“

اگر دوستت نه میداشتم

فروغ دیده ام از مردم چشمم شکایت داشت

اگر دوستت نه میداشتم

به طبل واژه های شعر من نامت نه می رقصید

اگر دوستت نه میداشتم

درون سینه ریشم کجا قصر همیشه بودت آباد می گردید

اگر دوستت نه میداشتم

درون شیشه ای قلبم گل یاد تو می پژمرد

اگر دوستت نه میداشتم

برایت قصه از نامرادی های خود هرگز نه میکردم

اگر دوستت نه میداشتم

نگین مهر در اگشتر قلبم نه می خوابید

و من بر افتخار زینتش

تا انتهای زندگی شهرت نمی یافتم

اگر دوستت نه میداشتم

نه می گفتم ترا من دوست میدارم

و هرگز شیشه ای پاک بلورین سکوت با غرورم را نه میشکستم...

اگر دوستت نه میداشتم

اگر دوستت نه میداشتم

 

۱۳۸۴

“h“g“h“g“g“

 

 

مختار من!

می شکنی؟

بشکن!

دل از من

عهد از تو

حقوق مساویست

“h“g“h“g“g“

 

 

نی سرمه ام که از سر ابروش بگزرم

نی شانه ام که از حلقه ای هر موش بگزرم

گنگم که مرا نیست زبان اظهاردرد

جز اینکی هرچه دیدم وخاموش بگزرم

امشب زی کوچه باغ صفای خیال او

دارم هوس چو غنچه گل پوش بگزرم

ار محفل که قصه هر او سر کند

بر دیده خواب خواهم واز گوش بگزرم

1384/7/24

 

“h“g“h“g“g“

 

 

دو عالم فتنه از تیغ دو ابروی تو می آید

فسون تازه  تر از چشم جادوی تو می آید

اگر از پرتو شمع دو رخسار تو آغازم

مه  از اوج فلک بر بوسه ای  روی تو می آید

ز  بوی عنبرین جعد مشکین این قدر دانم

غزال چین کشاکش از پی سوی تو می آید

دو چشمم را به چشم تو از آن پیوند خواهم زد

حدیث عشق از چشم سخن گوی تو می آید

خیال تو اگر شام فراق گردد هم آغوشم

سحر آهم  طواف کعبه ای  کوی تو می آید

به سچده گاه کاکل جان فرستادم که فرش گستر

صدای مرحبا از خال هندوی تو می آید

دلم خواهد چو آسیون من به دامانت گهر ریزم

سرشک من به استقبال آبروی تو می آید

“h“g“h“g“g“

 

وقتیکه اختطافگران چشمانت

هوا پیمای نگاه را

به پنتاگون قلبم رهنمون کردند

دنیای شهرم به لرزه آمد

نیو یارک غزلم به ماتم نشست

 

دریغ و دریغ و دریغ

از انسجام ارتش ملل غرورت

که زیر نظر امریکای بی رحمی

عراق وجودم را

به جرم داشتن نفت عشق

ناحقش به آتش کشید.........

و صدام فریاد برای همیشه

به گوانتاناموی سینه ام محبوس ماند...

 

۱۳۸۴

 

“h“g“h“g“g“

 

بی تو صدای شر شر آبشار دلخراش

بی تو کنار پنجره های اتاق سرد

بی تو فضای عیش و طرب تنگ و تار و ضیق

بی تو گل تبسم و لبخند ها خشک

بی تو نه می شود قدم زندگی زنم

در جاده های پرخم و پر پیچ زندگی

بشنو!

شبه گزشت

بی تو چی کرده ام؟

دیشب کنار خاطره ها را ورق زدم

یک ساعتی سکوت

یک ساعتی خیال

یک ساعتی امید

یک ساعتی جنون

یک ساعتی شکیب

باقی،  گریه، گریه ای ابر بهار بود

آنگاه که صبخ امید

دیدم غزاله های سرشک دو چشم را

بر دشت خشک خلوت دامن رمیده اند...

۱۳۸۴

 

“h“g“h“g“g“

 

جبه ات حکم قبله را ماند

سجده ام بی وسیله را ماند

ابروانت چه بهم پیوست اند

اتفاق قبله را ماند

گیسوانت به تار ابریشم

دل درآن کرم پله را ماند

یک نگاهت به د فتری شعرم

ارز صد من صیله را دارد

بسترم خالی زی لطف خورشید

سردیی شبی چله را ماند

آتش دل به زبان میل کند

سوز وسازی قبله را ماند

قصهانتظار به طول کشید

داستان کلیکه را ماند

خاطرت رنجه زی آسیون چه شود

غزلم رمز گله را ماند

 

دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه کابل

۱۳۸۴/۲۶ثور

“h“g“h“g“g“

 

 

دست پخت های دست دسایس

آشفته تر از طبع من این سرزمین بود

آری چنین که گفته ام آری چنین بود

در کوچه های کوچک کوچک پرنده گان

کر گربه های کور کهن در کمین بود

از شحنه های شیر شباخونگر زمان

آهنگ تازیانه ای شب دل نشین بود

بر برگ های بته بارز باورم

تند باد های سرد حوادث وزین بود

بردم گمان ز دست تناول گر زمان

دست پخت های دست دسایس شرین بود

شهبال های شاهین شامخ هندوکش

شاهد سر سپردن مردان دین بود

نیشخند های تر، زلبم خشکی می برد

هر چند که گرد حسرت و غم در جبین بود

آسیون نه نهد گام به بلندای همتی

با سرنوشت شوم حقارت قرین بود

 

خواب گاه مرکزی دانشکاه کابل

18/6/1384

“h“g“h“g“g“

 

دنیا وارونه شده

همه چیز از من تقلید می کنند

پشانی من پر چین شود

فضا را ابر فرا می گیرد

و من گریه کنم

باران شدید تر می بارد

اگر آغاز فریاد را در خیال بپرورانم

نی ها قد می کشند ...

دنیا وارونه شده

همه چیز از من تقلید می کنند

در مقابل اندوه قد علم کشم

کوه ها محاکمه ام می کنند

به دره ها صدا بکشم

عکس آن تحولم می دهند

مگر دنیا وارونه نه شده؟

همه چیز از من تقلید نه می کنند؟

ببین!:

می خواهم شعر بسرایم می بینم شعر مرا می سراید

جوزای 1384

“h“g“h“g“g“

 

 

تاریخ خاین است

تاریخ خاین است

موریخ خاین است

مسلوخ بو گرفته مطرود قرن را

بابای من کنند

تاریخ خاین است

موریخ خاینش

دانشگاه کابل

21/7/1384

“h“g“h“g“g“

 

گل آرزوی من

نه بغض می رود به صدا از گلوی من

نه حفظ می کند گهر ابروی من

نی آب دیده ام به خطا خشک می شود

نی تازه گی دهد به گل آرزوی من

نی دوستان به حال دلم رحم می کنند

نی از تنم جدا بکند سر عدوی من

نی شادی در بساط دلم تکیه می زند

نی می فگند مرگ زهری در سبوی من

نی یاد تو ز سینه ای من می شود برون

نی بی تو نشیند دلی من در پهلوی من

نی باد تند که بکند ریشه ام ز بیخ

نی باد سرسری که زند سر به کوی من

نی شعر بر سمند سخن پای می نهد

نی شوق می رود ز دل بی وضوی من

کابل

سرطان 1384

“h“g“h“g“g“

 

دیگر نه آنم بر غمی عشقت فنا شوم

محسور مکر و فتنه ای و چشم سیاه شوم

دیگر نمی خواهم شوم بار خاطرت

هر چند که من به دامن فخرت هبا شوم

دیگر ندارم طاقت نیش زبان کس

بر زیری سنگ طعن و ملامت دوتا شوم

من روی خویش به سیلی خویش سرخ می کنم

به آنکه من به عشق تو دور از حیا شوم

با این غزل که باز برایت سروده ام

هم از غزل جدا و هم از تو جدا شوم

26/9/84

دانشگاه کابل

“h“g“h“g“g“

 

بی زبانم چهرت ات را از تماشا ام مپوش

گنگ گردیدم، اما، ای جان من کورم مکن

چون غبارم ساخت و بردامان تو افگند عشق

با غروری پشت دست از خویشتن دورم مکن

 

ای جان من به شیوه ای ناز در چه مکتبی

جلوه نژاد و قیر یملاد عشوه نصبی

ای آنکه خاطرت به خطا رنجه کرده ام

دیوانه معاف است به هر دین و مذهبی

 

در مثنوی چشم تو آیات مهر را

خواندن که مشکل است چه تفسیر بایدش

مرغ دلم بهانه کوی ترا گرفت

با نوک مژگان تو صد تیر بایدش

3/7/1384

“h“g“h“g“g“

 

سپاهیان چپاول پیشه ای شل

صفایی صبح را تاراج کردند

خفه کردند به دست ابر مهتاب

به شمع شهر را محتاج کردند

 

به جانی من که دل دادم به دستت

تو میدانی  و آن طرز شکستت

لبم خاموش می گردد حضورت

 ز تاثیر نگاه چشم مستت

ز پیشم می روی تیز تر منه گام

غزال من فدایی خیز و جستت

خدا را بر دلم آتش می افروز

که این خانه بود جای نشستت

بیا که بی تو می میرم به خاری

امیدی بر حیاتی بنده استت

سرطان 1384

“h“g“h“g“g“

 

بیمار عشق گشتم درمان دیگر نیست

جانم به لب و حاجت پرسان دیگر نیست

چون من اسیر خال لبت نیست دیگری

چون حلقه موی تو پریشان دیگر نیست

تا خانه کرده بر دلی من شوخی کافری

در خوری همین خانه مسلمان دیگر نیست

مضراب یادش بر دلی من تار می زند

جز ناله ای فرسوده هجران دیگر نیست

شب جمعه 16 سرطان 1384

خواب گاه مرکزی

“h“g“h“g“g“

 

مجروح خال لب

عشقش ز من گرفت سرود و ترانه را

رنجش به من گذاشته آه شبانه را

دل شد هزار شانه در آن حلقه های موی

دیدم محروم از سری زلف او شانه را

دل را به ناز برده و پایمال می کند

با کی؟ کنم شکایت آن ناز دانه را

محبوس تار زلفم مجروح خال لب

یارب چه جزبه ایست مرین دام و دانه را

بی پرده گی شیوه مردان راه نیست

چون در صدف پهان بنی دُر دانه را

آسون از این شیوه که بر گزیده ایی

هم خویش گم می کنی و هم راه خانه با

دانشکده زبان و ادبیات – دانشگاه کابل

2/2/1384

“h“g“h“g“g“

 

 

اگر با کس سری الفت ندارم

مکن عیبم که من جرأت ندارم

مرا عیب است به شوکت زنده گانی

فقیر عشقم و عزت ندارم

اگر پرسی ز شوق و اشتیاقم

به جز رنگ خزان حجت ندارم

فقط با چشم آرزو ها تماشا

به گپ ازردنت عادت ندارم

شب و روز ها دعا گوی تو ام من

ازین بیشتر دیگر فرصت ندارم

مخواه از من تو اطوار تملق

همان چیزی که در فطرت ندارم

به بازار کساد عشق آسون

متاع نا چیزم قیمت ندارم

خوابگاه مرکزی – دانشگاه کابل

5/2/1384

“h“g“h“g“g“

 

وقت که بهار رسید

وقت که بهار رسید

تو هم جامه ای سبز چمنی را به تن کن

باشد که طراوتی به گوشه ای دلهای پاییزی به ارمغان آوری

وقت که گل شگفت

تو هم تبسمی تحویل اش ده

باشد که از تو زیبایی را به عاریت برد

وقت که سرو قامت کشید

تو هم بخرام

باشد که سر خجالت به گریبان لفافه کند

وقت که بادام گل گرد

تو هم با چشمکی بنوازش

تا باشد که حاصل لذت نوشین نگاه تو را به ارث برد

وقتی که به گیسو انت شانه می فشانی

محتاط باش

نشود دلی اسیری را به تاق نسیان بسپاری

وقت که آفتاب طلوع کرد

تو هم به آرایش صورتت مشغول باش

زیرا سایه گرفته ای به گرمی و شعاع رخت نیاز دارد

وقت که به ساعتت نگاه کردی

به خود باش

کسی به انتظارت دقیقه شماری می کند

وقت که به اطرافت نظر می اندازی

دزدانه نظر کن

تا آن دو جوره چشمی که تو را به تماشا نشسته اند

از خجالت چون دو قطره اشکی بر زمین نه افتند

وقتی که به زمزمه ای شعری آغازیدی

پندار

عاشقی به شرشر آبشار حنجره ات گوش جان فرا داده است

“h“g“h“g“g“

مسوز

ای یار من! به یار نگاه کن ولی مسوز

با چشم دلشکار نگاه کن ولی مسوز

ای آهویی رمیده ز پیشم ترا خدا

گاه گاه در فرار نگاه کن ولی مسوز

این آخرین غزل بود از برای تو

با رسم یادگار نگاه کن ولی نسوز

این آنگه من خلیل نگشتم خلف شدم

تا زنده ام به نار نگاه کن ولی نسوز

انگار کشتی ام چو اجداد هند خویش

نعش مرا به دار نگاه کن ولی نسوز

یکشنبه 26 حمل 1386

“h“g“h“g“g“

+ نگارنده     دهزاد  |