تبليغاتX
چندشعر، چند شاعر
آبگینه شعر معاصر بدخشان
 

مشتری دانش فرزند محمد اسحق، متولد شهر فیض آباد ولایت بدخشان. فارغ التحصیل دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه کابل(۱۳۸۶). فعلاً  آموزگار در لیسه مخفی شهر فیض اباد.

مشتری نخستین شعر اش را در سال هزار و سه صد و هشتاد خورشیدی سرود. او در زمینه سرایش شعر تشویق استادان، دوستان و توجه عاطفی خانواده را مفید میداند.

نمونۀ کلام:

فراق بدخشان

ای فلک دورم تو از ملک بدخشان کرده ای

غم شریکم با نهاد مستمندان کرده ای

کردی ام محبوس در ویرانۀ جبر زمان

خوب میدانم به مرگم تیز دندان کرده ای

در سرای آشنایی شمع سان میسوزی ام

تو پریشان تر مرا از زلف خوبان کرده ای

"دانشا" تقدیر اینست زیستن باید ترا

با تب و تاب جدایی عهد و پیمان کرده ای

 

+ نگارنده     دهزاد  | 

 

“h“g“h“g“g“

 

مشتری دانش، دانشجوی دانشکده ادبیات دری  دانشگاه کابل

 

متولد فیض آباد

 

“h“g“h“g“g“

 

 

درآن لحظات تلخ

که ستاره ها به سوگ نشسته بودند

و آسمان سوگمندانه میگریست

وزمین در ماتم خورشید مویه میکرد

من در گوشه یی وحشتزده و تنها

به خزانی می اندیشیدم

که آبروی یک بهار را میبرد

 

“h“g“h“g“g“

 

فراق بدخشان

 

ای فلک دورم تو از ملک بدخشان کرده ای

غم شریکم با نهاد مستمندان  کرده ای

کردی ام محبوس در ویرانه جبر زمان

خوب میدانم به مرگم تیز دندان کرده ای

در سرای آشنایی شمع سان میسوزی ام

تو پریشان تر مرا از زلف خوبان کرده ای

"دانشا" تقدیر اینست زیستن باید ترا

با تب و تاب جدایی عهد و پیمان کرده ای

“h“g“h“g“g“

 

شب غم

درآن نفس که هیاهوی درختان بغض گلویم را میشکست

مات و مبهوت مانده بودم

دستان کوچکم میلرزید

و دلم در دورن سینه ام یکنواخت

مثل همیشه میطپید

تیک، تاک، تیک، تاک

از خود پرسیدم آیا درین گیتی

کسی هست که بر گذشته حسرت نخورد؟

 

“h“g“h“g“g“

 

گل قشنگ من چرا چنین سکوت میکنی؟

خیال توست اینکه باز

سکوت خلوت مرا شکسته است

به پرتو افشانی خورشید رخشان

به عطر نسیم سحرگاهی

به آن ستاره های آسمان

به آن نوای بلبلان

و در سکوت باغچه

و به آن رقص مواج آب

وبه هر گلی که نامش گل است

تحفه صبح با غرور

یک قلم شبنم است و روشنی خورشید

ای ماه جهان تاب من

آیا سکوت را میشکنی؟

و به من هدیه لبخند میدهی

و اگر تو روا نمی بینی

به آسمان پر از ستاره خنده کن

و من که یک ستاره ام

در آسمان عشق تو

فراتر از هجوم ابر ها

و تو دستان کوچکت را به دعا بلند کن

و من که راز سر به مهر عشق را

ترانه های مهررا

به سان آن ستاره بلند

که نامش "مشتری"ست

مسرت کنان

گویا ام

 

“h“g“h“g“g“

 

               تماشای بهار

 

بهار من تماشای گلی هست

                                به هر برگش فغان بلبلی هست

نوایم ازین دل تلخ خیزان   

                                تو گویی آبشاری بیدلی هست

نسیم صبح گاهانم فسردست

                                گمانم رنج عمرم را دلی هست

چو زخم لاله خونین کرده قلبم

                                جدایی ها که عمقش راملی هست

ایا "دانش" ایا پروردۀ عشـــــق

تا آندم زندگی کردن غلی هست

 

“h“g“h“g“g“

 

+ نگارنده     دهزاد  |