
عبدالحی ضیائی فرزند ملا محمد گیاه متولد سال1333 هجری شمسی در دهکده خمبیل بالا مربوط ولسوالی راغستان(یکی از ولسوالی های راغ کهن)
فارغ التحصیل مدرسه تخارستان قندوز در سال 1352
معلم در مکتب روینج ولسوالی راغ
فرمانده جبهات جهادی بین سالهای 1360 الی 1368
هجرت به کشور پاکستان در سال 1368، و ایفای وظایف متعدد در شهر پیشاور، از جمله استاد در معهد خالد ابن ولید. مرحوم ضیایی در سال 1370 دوباره به وطن عودت نموده و تا سال 1374 سر معلم مکتب پطیر باقی ماند و در همین سال و با عرض اندام راغستان بحیث ولسوالی مستقیل، وی بصفت مدیر معارف این ولسوالی مقرر شد. و بعد از سقوط دولت اسلامی بدست طالبان نامبرده به شغل آزاد روی آورده و بالا خره در 23 رمضان 1380 بعد از مسموم شدن توسط همکاران تجارت اش در ولسوالی امام صاحب ولایت قندوز به شهادت رسید.
از مرحوم ضیائی اشعار /مقالات/و داستان های زیاد به جا مانده است. ایشان دارای هشت پسر و دو دختر میباشند.
روحش شاد ویادش گرامی باد!
بدخشان
ای بدخشان کان لعل و گــــوهری
در همه چیزی که گوینـــــد بهتری
آبشاری صاف داری و چشمه ها
دلربا باشنـــــــــــــــــد آری دلبری
کوه وصحرای تو سبـز و دلکش است
بلبلان داری به هـــــر کوه و جری
عشق راغ و باغ هایت دردل است
عشق آهوان و کبکــــــــــــان زری
بی زمرد نیست کوهـــایت قسم
هم طلا دارنـــــــد و داری لاجوری
با چنین نظاره گاه هــــــای لطیف
با چنین کانها که میباشند سری
از همگی مردمـــــــانت در عذاب
تن برهنه پا برهنـــــــــــه اکثری
زان نظام کهنه و فرســــوده بود
خاندانی نادری و خــــــود سری
قطع شد دست تجـاوز ها کنون
گشته است میهن زبد خواهان بری
مژده ای کوهای زیبـــــــــاو بلند
ای که دارید گنج های خوشتری
هر کجا نیکو شکوفان میشــــود
رفته است رسم امیر و چــاکری
میشود ارباب نعـــــمت ها و ناز
از بدخشی، مشرقی تا لـوگری
یک مساوات است آری در وطن
نیست تبعیض و نباشـد بر تری
میهن ما نیک دارد افتخـــــــــــار
چون که دارد ملتی خود رهبری
hghgg
مخمس
دل را به خیال لب خندان تو دارم
شب تا به سحر ناله و افغان تو دارم
زخمی به دل از ناوک مژگان تو دارم
آشتگی چون زلف پریشان تو دارم
ای دوست مرا بین چه ز هجران تو دارم
روز من افسرده ز هجرت شب تارست
گل ها در دیده من دسته خار است
بی روی تو ای ماه کی ام صبر و قرار است
دل را به سر زلف دلارای تو کار است
میل کرم از روی گل افشان تو دارم
ای یار بیا یک نظر جانب ما کن
درمان دل خسته این بی سرو پا کن
ما را به شکر خنده ز محزونی رها کن
" آهنگ وفا ترک جفا بهر خدا کن"
ذوقی سخن از لب و دندان تو دارم
ای دوست بیا بین تو که هنگام بهار است
هر گوشه گل و سبزه و صد برگ قطار است
بر صحنه گیتی چه عجب نقش و نگار است
گل بی رخ زیبای تو یارا چه بکارست
چون من هوس گل ز گلستان تو دارم
درد غم هجری تو نه در شرح و بیان است
سیلاب سرشکم همه جا بی تو روان است
دیگر به من از هجری تو کی تاب و توان است
باقی به کفم مانده همین مایه که جان است
قربان تو قربان تو قربــــــان تو دارم
کن لطف و مکن دوری و مستوری نگارا
آخر مکشم از غم و مهجوری خدا را
شاداب کن از فیض جمالت تو ضــــیا را
" امروز که سرمایه حسن است شمارا"
مگزار بسوزم من و حرمان تو دارم
حمل 1355
hghgg
سر آهنگ عصر شدن
الا ای پسر چست و آگاه باش
نکو گو نکو خوی و گفتار باش
ز خوردی تو راه بزرگی پسند
به خوی بزرگان همی دل ببند
به آداب و انصاف پرواز کن
محبت به همنوعت آغاز کن
ره نیک بینی خلقان را گزین
اگر خوا هی خوشی زیستن در زمین
بکس هیج بد گوی و بد خواه مباش
بخیل و دلازار و بد راه مباش
طرفدار حق باش در بین خلق
به هر رنگ گر هست حق دار پاس
ببین دیگران چون به علم و هنر
زمین طی نمودند و رفتند قمر
ترا نیز عقلست و طبعست و تن
درین کوی با دیگــران گام زن
به سعی و به کوشش به تعلیم تاز
بیا خویشتن را سر آهنگ ساز
hghgg
در ره علم و هنر
در ره علم و هنر گشت و گزارت باشد
ای جوان تا که توئی این همه کارت باشد
عاشق علم ز جان باش و مفتون هنر
کین دو محبوبه به هر کوی وکنارت باشد
لایق و قدر شناس است همان دوست که او
روز بد همره و اندوه گسارت باشد
به دلت تا که توانی هوس علم گزین
مست زین باده شوی تا که خمارت باشد
علم آموز و هنر ور شو وکن لطف نگر
به حق این رسم نکو فیض نثارت باشد
روز و شب سعی نما از پی تحصیل علوم
سیر این باغ کنی جمله بهارت باشــــد
گر تو آری ببرت این صنـــــــــــــــم زیبا را
جاویدان نام تو و شان ووقارت باشد
hghgg
حیله
ای آنکه حق مردمه پامال میکنی
صد گونه مکر و حیله به افعال میکنی
با هر غریب دست به اموال میکنی
چال و فریب داده و اهمال میکنی
هان با خبر ز مکر تو روزی خبر شوند
شمشیر حق گرفته بتو حمله ور شوند
تا چند به روز گار چنین کارو بار توست
یعنی که هر صعیف و یتیمی شکار توست
دل ها به درد از روش بی وقار توست
اخلال و کار زشت به حقیقت شعار توست
زان پیش شرمسار شوی در میان خلق
برگیر ست خویش ز ظلم و زیان خلق
hghgg
خلق
خرم آن روزی نباشد فقر دامن گیر خلق
نیست گردد بی سوادی کیست دامنگیر خلق
نشنود هرگیز کسی یک آه پر تاثیر خلق
نام از ظالم نباشد کو گریبان گیر خلق
سوژه ها در سینه بادا از پی تنویر خلق
از پی آزادی وسر شاری و تعمیر خلق
جاویدان بادا همیشه شوق عالمگیر خلق
ذوق نیکی و سعادت بر جوان و پیر خلق
کار ها سامان پزیرد جمله با تدبیر خلق
تا ابد بادا مرام وعزت و توقیر خلق
دوستی مستدام وهمت پیپیر خلق
این دعا از ماست در تکمیل و در تفسیر خلق
hghgg
قطعه
این جهان رنگ بو صد گونه تمکین میکند
سخت محکوم است آنکس بسته این بود شد
آه مظلومان شکست راس ظالم میشود
هر که ظالم گشت خواهد عاقبت نا بود شد
خلق را ظالم کشت و هم به آتش کرد داغ
می نبینی چون بدست خلق ها نا بود شد
hghgg
شب مهتاب در عالم خیال
یکشب مهتاب در عین شباب
گشتم از خانه برون با شور و تاب
بود هنگام بهارو سبزه جوش
بلبلان در باغ میکردن خروش
شاخ ها کرده شکوفه پنج وچار
آلو وصد برگ سیب و هم انار
در کنار باغ میگشتم به راز
گه نشیب و گاه میبودم فراز
بودمی سر گرم این جوش و خروش
یک نوائی شرشرک آمد به گوش
نا گهان از لای برگان درخت
نازک اندامی بدیدم گشته لخت
سطل آب اندر کنار ایستاده بود
هر چشمش مست جام باده بود
موی خود افشان نمود آن کان نور
گه به پائین گه به بالا با سرور
چشم او چون چشمه خورشید بود
بهتر و نازک ز مجنون بید بود
هر دو رخسارش چو برگ نسترن
با صفاو تازه از برگ سمن
هم بلورین ساقه ها یش در نظر
جازبیت داشت آری در بشر
دختر بکر خیال افروز بود
او به حسنش از همه پیروز بود
آب را با دست سیمین میگرفت
بر سرش میریخت چون گل میشگفت
رفتم از خود تا دران جا دیدمش
با گل و گلزار تنها دیدمش
پادشاه حسن و تصویر خیال
از مثال بی مثال یک مثال
کرده ام نظاره آن شاه دخت را
میر حسن و زیب تخت و بخت را
بعد ازان گفتم که ای نور مبین
کیستی و چیستی اندر زمین
یک نگا هی کرد سویم پر شرار
جامه اش بگرفت و زانجا شد فرار
در میان را رفتن گفت چنین
پادشاه حسن هستم در زمین
چشمه مهر و خیال باده ام
عشق بازان را مثال افتاده ام
در جهان فکر و طوفان خیال
کرده ام آنجا تماشا این جمال
hghgg