عبدالمعروف ضیایی فرزند عبدالحی ضیایی متولد سوم عقرب 1359 هجری شمسی در دهکده خمبیل بالا از مربوطات ولسوالی راغستان. تحصیلات در رشته های ادبیات انگلیسی و علوم دینی. آقای ضیایی به صفت استاد زبان انگلیسی در دانشکدۀ تعلیم و تربیه ولایت بدخشان نیز وظیفه اجرا نموده اند و درحال حاضر مسؤول اسناد در مؤسسه جهانی کنسرن در شهر فیض آباد میباشند.
hghgg
فصل بهار
فصل بهار لا له و سرو سمن رسید
آ واز نای و طبل ز هر انجمن رسید
خورشید تابناک بزد خنده بر چمن
کین روز وقتی عشوه فروشی چمن رسید
باران چو اشک مادر غمدیده وطن
با عطر دلنشین چو مشک ختن رسید
بلبل به شوق بستر خود افگند به باغ
چون وقت کوچ کردن زاغ و زغن رسید
شادی و شاد کامی تمنای هر دلی
پایان رنج و درد و فراق ومحن رسید
کوه دمن جامه سبزی به تن نمود
یعنی زمان آنکه برارد کفن رسید
دلداده گان هوی وصال دیگر کنند
شیرین بیا که جان به لب کوه کن رسید
گل مهوشان عشوه فروشی دیار ما
وز بهر میله جانب دشت و دمن رسید
ای نو جوان مرکز فرهنگ و علم و فن
خوشتر بزی که مادر و مام وطن رسید
وقتیست آنکو خواست خزانش شود بهار
زحمت کشد که موسم آرام تن رسید
طفل و جوان مادر و با با و پیره زن
اکنون زمان انکه شوند جان و تن رسید
دهقان به کشتزار و شبان رفت در دمن
تازه جوان به مدرسه علم و فن رسید
سال نوست روزی نو و زندگی ز نو
وقت تلاش و همدلی مرد و زن رسید
نبود بهار جز به وجود صفا و صلح
یعنی زمان ریشه کنی هر فتن رسید
گفتند شادگونه "ضیائی" چراستی
گفتم که بوی بار به مشام من رسید
معارف
چون شمع فروزان به گلستان معارف
بر قالب خشکیده ما جان معارف
هرکو طلب خیر کند در دو جهانش
باید که رود سوی دو سرخوان معرف
با کوشش بسیار و هدف های مقدس
سازید وطن باز جوانان معرف
گر راحتی جان طلب و دل مسرور
بگزار دمی پای به بستان معارف
کشور بشود ساخته و تازه و پر گل
با رفتن آن جانب دامان معارف
از پیر و جوان مردو زن و طفل بدخشان
ممنون همه و جمله قدر دان معرف
در عالم تاریک اگر راه بکنی گم
لازم بودت شمع درخشان معارف
بینا تو خود و سازی هزاران تو بینا
گردش بنمائی چو به کیهان معرف
خواهی چو اگر لشکر ظلمت شکنی پای
لازم بودت هیبت طوفان معارف
هر گونه سهولت به جهان بینی ضیائی
میدان همه را تحفه و احسان معارف
دلربا
چرا ای دلربا گاهی مرا دلشاد میسازی
و گاهی خنجری بر دست و من بر باد میسازی
گهی از بهر من گوئی جهان و ترک آن کارم
گهی از قید رویت خاطرم آ زاد میسازی
شب گوئی ترا از جان شیرین دوست تر دارم
سحر گاهان دل نا شاد من نا شاد میسازی
پهی داری هزاران عشوه مهروئی دلو جانم
ولی گاهی تن محزون من خراد میسازی
گهی بر زندگیم رونق دیگر تو افزائی
سراسر خانه دل را دمی فریاد میسازی
گهی رامی و چون بلبل نشینی با سر قلبم
کشائی بال و پر گاهی و من صیاد میسازی
گهی ای نازنین روح و روان تازه ام بخشی
ز قید زندگی گاهی مرا آ زاد و میسازی
خانه حریفان
دیار و میهن من خانه حریفان شد
چو دید ام به تو افتاد دیده گریان شد
نبوده کس به همباز در پتاق و به پوف
چو نکته از وطن و یا سخن ز ایمان شد
گهی به نخره بگوی که غازی اسلام
گهی حکایت تو جان کنی شهیدان شد
وطن به باد بدادی و ملتت محکوم
کسی به خاک در افتیدو کس به ایران شد
به نعره های فریبنده ظاهرا زیبا
نمودی حیله و در دام صد مسلمان شد
بکردی هر چه بکردی نوشته ام آن را
نگویدم به ای دوست این شدو آن شد
وقت طرب و نشاط من بود
وقتی طرب و نشاط من بود مسحور شدم به دلبر مست
هرچند بلند مقام بو دم در دیده او ذلیل شدم پست
از زندگی خاطرش گزشتم اما نگزشت ز سیم و زر او
من خوار و حقیر و زار گشتم در جامعه گشت معتبر او
_________
هر روز دلیل تازه میساخت تا من بشوم ز پیش او دور
چون دور همیشدم ز رویش میگفت که میروم به تو گور
___________
دمساز دمی به پیش من بود گاهی سخن از تبار میگفت
با پول سیاه دمیست قانع گاهی سخن از هزار میگفت
____________
هر گزنکنم دیگر به کس عهد زیراکه مرا نتیجه بد بود
هر خواست ز یار من نمودم تا حال جواب یار رد بود
_______________
صد عهد نموده بود با من آخر همه شد به او فراموش
هر چند به یاد او بیارم - هر گز ندهد به گفته ام گوش
________________
هر لحظه قسم به جان میکرد – اما ز من او بتافت رویش
گر قبله به خاص و عام گردد –این بار نمیروم به سویش
______________
گفتند کسان بوده اند پیش – خوبان نکنند وفا به یاران
گل هر چه شگفته تر بگردد- هر گز نکند هوی باران
______________
شب تا به سحر کلامش این بود – تنها تو به قلب من عزیزی
آخر به زبان ساده گفت - یار تو نیم که میستیز ی
ای شوخ
ای شوخ چرا کردی زمن شکوه بسیار
بد گفتی مرا کینه به دل کردی تو انبار
کاری به تو کی بود مرا ماه شب تار
هر کس به تو کارش نبود هیج میازار
ای شوخ چرا کردی زمن شکوه بسیار
بد گفتی مرا کینه به دل کردی تو انبار
من رابه تو گفتگوئی در پیش نبود
جنگ و جدل به خاطر کیش نبود
وزگفته یکدیگر دل ریش نبود
جز از نظری گناه ما بیش نبود
در کوچه پریروز و یا در سر بازار
ای شوخ چرا کردی زمن شکوه بسیار
هر کس که مرا کار به او نیست چرا او
ابرو کشدو عشوه کند باز ترشرو
من را به تو کاری نبود چون سری یک مو
بلبل به چمن خوش بود و در چمن آهو
زین بعد به خود آمده شو اندک هشیار
ای شوخ چرا کردی زمن شکوه بسیار
با ناز بتان سیم تن کارم نیست
هم بر رخ شان امید دیدارم نیست
پیوسته به روی شان چو بازارم نیست
مرهم به دل خسته و افگارم نیست
بنوشت ضیائی به جواب تو این اشعار
ای شوخ چرا کردی زمن شکوه بسیار
دل
دل آتش سوزان شده و آب تو ئی تو
چشمم شده بیدار ولی خواب توئی تو
جان آمده است بر لب و جان میدهم آسان
تقدیر همین بوده و اسباب توئی تو
اندر نظرم جمله جهان تاریک و تارست
در عالم تارم ولی مهتاب توئی تو
هر روز شوم زار و نحیف و تنی محزون
اما به نظر چهره شاداب توئی تو
خوبان همه گردر صف همبازی نشینند
در دیه من دلکش و جذاب توئی تو
دلدار"ضیائی" به تو دلداده و مجنون
یعنی نظرش گوهر کمیاب توئی تو
نازنین
نازنینا من ببوسم پای تو
روی تو چشمان تو لب های تو
گردن با زیب و دستان قشنگ
این طرف یا آن طرف هر جای تو
من اسیر دیده و رویت شدم
دوست دار چشم جادویت شدم
عاشق دیوانه بی کار و بار
کشته مژگان ابرویت شدم
لیلی و مجنون هزار امت شدند
خود فرو در خانه غفلت شدند
امتان پیشی گرفت آن دو به عشق
وای بر ایشان که بس تهمت شدند
قبله من روی خوب و ناز تو
خلوت من گرمی اواز تو
در مسیر زندگانی این جهان
دوست دارم تا شوم همراز تو
ای گل زیبا فدایت من شوم
کشته تیر نیگاهت من شوم
گرچه بر من بس جفا دیدی روا
صدقه جور و جفایت من شوم
در مسیر زندگی تنها ستم
بی کس و بیچاره و سوداستم
در بیابان های گرم دوستی
در مسیر گردش لیلی ستم
عید تان بادا مبارک دوستان
عید تان با دا مبارک دوستان خار زار زندگی تان بوستان
عید قربان روزی شادی و طرب روزی تعظیم و کرامات ادب
روزی قربانی اسمعیل بود در زمین تشریف آن جبریل بود
روزی ترک جنگ و کین واختلاف روزی شادی و صواب و بس گزاف
دوستان بینند روی خویش را اشکم از نان پر شود در ویش را
دشمنان دست اخوت میدهند وز بری این روز حرمت میدهند
صفره خان و فقیر إست رنگ رنگ همچو مومند قلب های سنگ سنگ
دیک هر دو بر سری تندور بار نعره های مستی و شادی هزار
گوی عدل و هم مساوات آمده قاضی از بهر حاجات آمده
گرچه عید آمد زمستان خراب گرم دلها ست گرم از آفتاب
لحظه شادی و بزم است و سرور لحظه دفن غم و درد است به گور
شاد مردن شاد باید زیستن در بلا و درد و غم نگریستن
خاصه مردان با ایمان بود مقدمش با لا تر از کیهان بود
ای وطنداران مبارک عید تان ملت افغان مبارک عید تان
وز ضیائی جمله تان دلشاد باد کشور محبوب تان آباد باد