شعر
درشب مردن شعر
شاعری حماسه می نوشت
از استخوان کودکانی که گهواره اتمی شد
عروسی با آرایش خاکستری رنگ
قامت دیواری که خم گشته است
و دیگر هیچگاه بلند نشد
ایستگاه!
اتوبوس!
و تکت های بی برگشت
درختانی با نارنجک های کال
راز چین های چادری
که اقلیم اشک شد
نه عشق
نه جاده
نه جوانی و پنجره که داستان
شیطنت بود
از قتل عام گندم
و ذهن بو گرفته سفره ها
و شالیزارانی که با تهاجم ملخ ها پایمال گشت
از طنین طبل های شادی
که هیچگاه همسایه به قرض نداد
تا درشب مردن شعر می نواختیم
عشــق باطله
دوشيزه گان چشم نقره يی کهکشان
برعشق های باطلهء دختران زمين گريستند
که مشق احساس شان بيهوده در قير خيابانهای شهر
و سايهء ديوارهای روستا می خسپيد
چه دزدانه
جادوگران پير نعش گيسوان بلند شان را
بر اجاق لذت پست آتش ميزد
که هيچ کتابی آيت رهايی شان را
فرياد نکرد!
hghgg
روزگاربی عشق!
چه روزگار بی عشقيست، بی آرزو
لبخند هايت را به کجا خاک ميکنی
و اشکهايت را
مرده گان زمين
براين عصر زمخت گريه می کنند
در اين شب بوکرده، در اين شب زخم شده
به دنبال کرم شب تاب، آرزو را کفن ميکنم
وزخم ها و مرحم
ای شب ببين که دستانم تاريکی را نوازش ميکند
و سرت بروی شانهء خسته ام مينالد
گريه نکن عشق مرده را
به دلواپسی تلخ نمی ارزد
و زبان خشکم
شخم ميزند واژه های کهنه را
فردا سراغ عشق موی سفيد پيرزنان
و جنازهء فرزندان که سينه هایچروک ميساوند
فردا سراغ عشق
پاشنه های خون آلود
و مجنون های قلابی که از عشق ميرويند
فردا، شايد از جنين مادری ناله اش را ميشنوم
و فردا، عشق بازيچهء کودکانم را ميشکند
شايد عشق در باغچه مان يتيم ديگر
واگر مرحم چشمانت را بر زخم های باغچه بگذاری
شايد عشق سبز شود
و چشمان تورا
گرم يک پنجره ديدن سازد!
hghgg
کوکنـــار
درگونه های سرخ کودکان اين شهر
خون خشک مرگ جاريست
سفرم کهنه شده
و سر گردنه ها دودآلود
آسمان بغض گرفت اينجا
تا زاغان سياه جشن گيرند
پشت ديوارهــا
فرياد ميزنند
نجات مان دهيد، نجات مان دهيد
و درمزرعهء پايان
دهقانان گندم را ميکشند!
و زمين از خشم زهرآگين ميخندد برما
و من فقد واژه هايم را برايش قرض داده ام
دعاخواندم
برهنه بود
دست التجا ام
دامن خورشيد تابان را
و درپشت دعا ام
سرد می خنديد
لبخندی و طرح قامتم
پاييز در برداشت
و ديواری که از خون بود
جسمم را
به بن بست دلم ترا از عشق راهی داد
دعا خواندم!
برهنه بود افکارم
و در پشت پردهء چشمانم
اسارت را اشکی بود
hghgg
شعار خسته گی
يک وجب خاک سهم مان نيست
وعده را کجا بگذاريم
به بيراههء زمان
حديث تلخ مان قصه کنيم
يا نکنيم!
پلک بزنی چشمانت پير می شود
آيينه می شکند و نيم رخت به زمين می ريزد
و خيابانها از عبورت دلگير ميشوند
در گريز از اين زنده گی
به کوچهء بن بست ميرسی
شعار خسته گی را
به گوش کدام باغ ميدهی
که درختان در فصل سبز شدن
دست هيزم شکن را می بوسند!
hghgg
تـاريکی
درچشمانش حشرات بی پناهی لانه داشت
که هر روز برای شان کفن ميخريد
از زهر لبانش موميايی شان می کرد
و درشگاف سنگ ها گور شان ميکرد
خشن تر از هميشه
برای بيشه های پوسيده
داس تيز ميکرد
تا شبها برای عروس آرزويش بستری می آراست
و لذتی داشت صبح ها با دستان حنا بسته
عروسش را بخاک بخشيدن
روزی خودش در بستری از پوسيده گی
بخواب رفت
و هيچکس برجنازه اش گريه نکرد
جز آسمان که بهانه ميکرد
فصل باريدنش را!
hghgg
ابر ها شکسته اند
که اينسان باران می آيد
از چشمان عاشقت
و پنهان می ماند
در دلم راز آن نگاه تر!
hghgg
در محضر تو
لبخند در سیاه چاه لبم
در سکوت مرد
و عشق در برکهء تاریک خانه ات
مثل غوکی بود
که با فریاد خودش میلهء شب می شکست
و پیراهن سفید آرزو بوی کفن گرفت
در قبر چشمانت شوقی نبود
که زانو زنیم عشق را
در محضر تو
کابوس نیمه شب
تعبیرش
پریشانی گیسوان من
و سردی داس تو
که از سر بریدهء درختان باغچه
خون می ریخت؟
hghgg
آیینـــــــه
آیینه سوخت
عاشق شدن از یاد ها برفت
تصویر میکاب کرده دیروز از ذهن اش
ریخت بر زمین
حس عاشق بودن
ترا با پنجره ام پیوند میداد
تو از نهایت بی مهری عبور کردی
و من غربت گیسوانم را نالیدم
تو آنقدر خشمگین رفتی
و در فرار از کوچهء زمان
بر آنجا رسیدی
که نسب ات به روشنی ها میرسد
تو دیگر از قبیلهء سبز پوشانی
تو روشنی
مثل کوره های سوزان نور
بیا روزی در بازار تاریک زمان
کمی روشنی را عراج کن
و ستاره های کاغذی خانهء ما را
به آتش بکش
ما که دلخوشیم به خشمی که از دستانت جاری میشود
و سکوت ما را زخم آلود می کند
و به انتظار آمدنت می شکنم
و صبح شال خاکستری ام را
به شانه می اندازم
و در امتداد راهی رفته ات
جوانی را دفن می کنم!
hghgg
فصل کهنه عشق
حماسه بلند نامت را فسخ کردم
و قرار داد امضأ شده را
در مسلخ گاه عشق سربریدم
عنکبوت های نفرت فاصله میبافند
و زخم آماسیده در چکمه هایم وصله را دعا میکند
سوره فتح چشمانت به تلاوت نمی ارزد
که قاری کور عشق شوم
و طرح قامت مهجورت را
در مزرعه فراموشی ذهنم کاشتم
تا از عمق نگاه سردت علف های هرزه
سبز شود
hghgg
چشم هایت را ببند
که مرگ در پس کوچه های ذهنت
پرسه میزند
و تو هنوز پر از لذتی
به حرمت بلندی نامت
جسد فرسوده ات را
درفصل کهنه عشق میان واژگان غریب
دربازار دخترکان دل فروش لیلام خواهم کرد
تزین گریه هایم نام تو نیست
این سکوت زخمی
درگلوی تمام سلولهایم خانه کرده است
که فریاد را مهمان لحظه لحظه
رفتنت میکردم
hghgg
مرد مهجور
باد از پرده های
پنجره
به دختران عریانت شرم میدوخت
و زنت فهرست غذاهای ترشیده را
به همسایه قصه میگفت
هیچ کس به زهرخنده
پوتین های زخمی ات اعتنا نکرد
و پاره های پوستینت
در حسرت پینه های نو پیر گشت
چلچله ها از درختان عبوس باغچه ات کوچیدن
و کودکانت از قحط سالی نان مردن
و تو از خجالت در گهواره شان
پنهان شدی
برخیز و قصه مصلوب شدنت را
کنار چشمه خورشید آتش کن
که برف میبارد و آخرین
چلچله مهجور در راه است
hghgg
ماه نو
از پشت بام فرسوده و پیر
ماه را در آیینه که سالهاست جیوه را گریه میکند
نو کردم
کولی مسافر باد
بقچه اش بر دوش
دامنش پر از ستاره و سبزه و باران
به ناز می آمد
و من اززیارت پیر شهر
نظربند سبزی را قرض کردم
و به پیشانی باغچه مان بستم
hghgg