تبليغاتX
چندشعر، چند شاعر
آبگینه شعر معاصر بدخشان
 

فریده روستازاد، متولد سال 1356 در قریه  تاجکا ولسوالی خاش بدخشان، و فعلاً دانشجوی سال پنجم دانشگاه پزشکی کابل. روستازاد از سال 1365 بدین سو شعر می سراید؛ که مجموعه سروده هایی وی هم اکنون به یک سد و ده پارچه میرسد.

****                ****

به پیشگاه بهار

باغبان چوب بدست داشت چراغ بر کف

آمد و درب باغ را بگشود

صبحدم بود، و هوا تاریک بود

کوزه آب بدست داشت لبخند زنان

آب می پاشید بر رهروی باغ

آب می پاشید بر رهروی باغ زیرلب زمزمه هایی میکرد

مطربان جمع شوید،  چنگ زنید که نوروز به جهانی ما می آید

تاریکی داشت چپن برمیداشت

آفتاب شورزنان می آمد

باغبان زمزمه هایش بلندتر میشد

که بهار است بیایید به باغ

نوبهاران همه جمع شوید

خیلی از دور رسیدند سرمست

کوزه باغبان بر داشتند

آب می پاشیدن بر سر و روی

همه فریاد کنان میخواندند

باغبان در بگشای باز بهار آمده است

نسرین و نسترن و لاله هزار آمده است

پای میکوبیدن، دست میافشاندن

سفره نوروز را گستردن

همه بر سفره نوروز فرامیخواندند

 

“h“g“h“g“g“

 

چشمه آب کی دید ؟

 

کاروانی بگذشت 

       تشنه بود وبنشست

     آفتاب می تابید

همه جا گرمی بود

تشنگی بر لب او بیش دمید

چشم خود سوی سحرا بدوخت

              اندران دشت وسیع

            روستایی پسری

           رمه را به چرا گاه زده بود

         کاروان پیش برفت

      روی کرد سوی پسر

    چشمه آب کجاست ؟

              پسرک روی سوی قله بکرد

             و به کاروان ره افتاده بگفت

             قله را بنگر که از آن قله آب جاریست

            مرد لب تشنه آهی بکشید

          و روان گشت سوی قله دور

خلوت می خانه

 

کوچه ها خلوت و می خانه خموش

ساقیان مست وخمار و در خواب

خمیده اند به هر گوشه در

جمع می خواران در گوشه و بر

خفته بودند و نفس های عمیق

به در و دیوار ها می پیچید

دلی از جور فلک ناله کنان

جامی بر دست و ز ره می آمد

آمد و بر در می خانه نشست شکوه سر داد و فریاد کنان

رو به دروازه میخانه نهاد

بانگی بر گوشه میخانه بزد

ساقیان! آمده بر باده ما

میی از شهد شکر اندازید

ما که یک عمر به خلوت گه غم

همه هستی بدادیم به فنا

جمع می خواران خواب آلوده

سر بلند کرده و میخندیدن

ای که از خانه غم آمده

آی و با هم نفسی تازه کنیم

همه بر خاستند وباده بنازآوردند

جام ها پر شد از باده غم

هر یکی درد دلی داشت به هم

گفتگو کردند تا نیمه شبا

با ده ها از غم لبریز شدند

در و دیوار به فریاد رسید

همه از دهر شکایت داشتند

همه از جور فلک می نالید

لیکن افسوس که بر گوش فلک

همه این آه و فغان چیزی نبود

 

“h“g“h“g“g“

 

+ نگارنده     دهزاد  |