یک واپسین درود
من در نخست بار بدرود گفتنم
این واپسین درود فرستم به جانبت
بگذار پیش ازینکه تو را پیکر تو را
در پرده ی خیال به تصویر برکشم
یا قامت تو را
در واژه واژه شعر
در سطر سطر نثر
در حرف حرف دفتر خاطره های خویش
ترسیم می کنم
بر پاس سال و ماه
بر پاس هفته ها
بر پاس روز های که در لحظه لحظه ام
در لحظه های شاد
در لحظه های سوگ
در لحظه های تاریک و پر از شقاوتم
دستگیر بوده ای
بفرستم این درود
بفرستم این درود که از قلب تیره ام
آنجا که یاد توست
آنجا دیده ام
تصویر واپسین نگه ات راست پاسبان
قد بر کشیده است
ای نازنین درود
یادم نمی رود
که من در روان تو
در زلف شام تو
در چاک پیرهن
در چشم مست و شوخ
من در لبان تو
یک هستی دیگر
یک حلقه ی نجات
یک صبحی از امید
تعریف زندگی
یک فصل رنگ را می دیدم هر دمی
یادم نمی رود
یادم نمی روی
هرچند می روی
بدرود دلبرم!
بهار چیست؟
زمستان سرد و بی باکی
اگر شگوفه نبود
بهارچیست؟
خزانی، خزان نومیدی
اگر نرست دیگر غنچه، ساقه و برگی
اگر سبز ترین برگ
قبول سجده ی محراب رنگ زرد نمود
و من نمی دانم
چرا خزان صفتان از می بهار می گویند
و من نمی دانم
چگونه کور ز خورشید گفت و گو دارد
و کر آیه ی منقار عندلیبان را، مفسر است هنوز
ومن نمی بینم
که سبز جامه نشینان دشت پنداری
گره ز سینه گشایند و گام بردارند
به سوی شور برانگیختن
به فتح خاک
ایا بهار پرستان
ایا بهار بگو
که من چگونه سرود بهار را خوانم
اگر زشاخ سرشتم شگوفه رو پوش است
اگر ساقه نبست، اگر شاخه نکرد
درخت پندارم
ایا بهار پرستان، بهار چیست؟
زمستان سرد و بی باکی
اگر نشگوفید!!!!
دانشگاه آزاد – امستردم 20-03-2007 گاه 1500
hghgg
hghgg
اهدا به روان پاک بزرگ مردیکه تا آواز و نامی از هنر است، هست
وگه گاهی که من در چنگ وحشت آفرین لحظه را تنهای تنهایم
وگه گاهی که با یاد خدایان سخن آفر
ره ی اندیشه پیمایم
ویاگاهی که می خواهم
دری آن ناله های جانگداز و جاویدان برخویش
ویاگاهی چو شبنم
نفس بر دوشم و بال و پر پرواز بکاشیم
ترا جویم
که تا باشد
نوایت قطره ای ریزد
به کام
تشنه ی گوشم
hghgg
زندگی روزییست پایانش شبی
یا شبی بی انتها
زندگی شادیست، پایانش غمی
یا غمی بی انتها
hghgg
دوش در کشور گوش ها بودم
ناله ها کردم و فریاد زدم، لیک چه سود؟
هیچ گوشی نشنود
دوش در شهر نگاه ها بودم
پرزدم، جان دادم، لیک چه سود؟
هیچ چشم نگه اش را نگشود
دوش رفتم به در حنجره ها
سخن از درد زدم
سخن گرم زدم، سرد زدم، لیک چه سود؟
هیچ لب، لب نگشود
دوش برگشتم و سر را به گریبان دادم
تا مرا باز برد بر سر گهواره من
نزد آن مادری، آزاده ی من
نزد آن مادر کاموخت مرا رسم و رواج دیدن
نزد آن مادر کاموخت مرا بشنیدن
شور بر پا کردن
ناله و غوغا کردن
که دلم تنگ لولو های پر از مهر وی است
به گریبان گفتم
ببرم بهر خدا، زود ببر
تا که بگویم که مرنج، مادر من
زخموشی و ز نابینایی
تو مپندار که شاید، پسرت بنشیند
مادرم
تا دم که به دمم دم بود و آن دم بی دم سوگند
هرگز از یاد من آن زمزمه هایت نرود
امستردم
20- مارچ 2006
03:16
hghgg
های مردم!
راست می گوید
می دانم
واژه هایم تلخ و سنگین اند
های مردم
راست می گوید، می دانم
هرکسی هر واژه ی کز عطر بیداری
هرکسی هر واژه ی کز جرقه های نور آگاهی
هرکسی هر واژه ی کز پرده های آتشین راستی پوشید پیراهن
تلخ و سنگین است
چون خواب، شیرین است
دانشگاه آزاد امستردم 2006
hghgg
باری دیگر بیا
رفتی و ناله های دلم نا شنیده ماند
مرغ هوس ز بام دلم نا پریده ماند
ای مهر گسترم
ای ناز پرورم
گوشی دلم هوای نوای تو می کند
باری دگر بیا
با نخره ها و ناز دروغ و ریای خویش
قطری به کام تشنهً گوش دلم بریز
باری دگر بیا
با واژه های لب به لب از مهر آشتی
خالی ز راستی
داغی به داغ های دل من فزوده کن
باری دگر بیا
با وعده های خام
چشم مرا دوباره بیاموز، گریه را
باری دگر بیا
راحت ز چشم خیره شب های من ببر
باری دگر بیا
قطری به کام تشنه گوش دلم بریز
داغ به داغ های دل من فزوده کن
چشم مرا دوباره بیاموز گریه را
راحت ز چشم خیره شب های من ببر
وانگه دوباره رو
واپس دو باره آی
وانگه دو باره رو
hghgg
روز پایان جهان
روز آغاز جهان دگری
همه روز است اگر باهوشی
چون یکی دیده ببندد پر سوز
دگری دیده گشاید آن روز
روز آغازی جهانی دگری
همه روز است اگر با هوشی
hghgg
عشق بشر
تاکه در عشق بشر
سخنانیکه به زندان دلم دربندند
پر پرواز دهم
دوش دستم به قلم می بردم
تا که در عشق بشر
ناله هایکه به زندان دلم میپچند
موج اواز دهم
دوش دستم به قلم می بردم
تاکه در عشق همین گم شده ام
ناله ها ساز دهم
دوش دستم به قلم می بردم
که به گوش گردون
سخن از مهر و وفا
سخن از سترو عفاف
سخن از آینه
سخن از چهرهً گلگون شفق
سخن از خندهً گل های بهار
سخن از نغمهً مرغان هزار
سخن از صبح امید
سخن از عشق وی اغاز کنم
قلمم پرپر شد
دانه های پرو پرواز دگر هیچ نرست
حنجرم نیز به آغوش فنا می پیوست
غم گرفتست از آنم که دیگر باری دیگر
گوش گردون نشنید
عشق در بستر مرگ
مهر در چنگ عذاب
چشم امید به امید امید
آه افسوس
صد افسوس
قلمم پرپر شد!
hghgg
بشنو تو برتری
یادم هنوز است
آن شب که فطرتم
دست اش کشیده بود
از دامن امید
یادم هنوز است
آن شب که شوخ کودک اندیشه ام دگر
چیزی بنام معرفت و آدم و خرد
بر خاطرش نداشت
یادم هنوز است
آن شام پر سکوت
کز روزنه ی کوچک دیوار خانه مان
یک جسم یک دسته
یک هاله ی ز نور
آمد کنار من
در بر گرفت فطرت بس بی قرار من
یادم هنوز است
شب بود و گاه خواب
آن هاله ی ز نور
بنشست و قفل از در افسانه باز کرد
راز و نیاز کرد
گفتا به فطرتم
بشنو که من سخن ز نیستان دور دست
آورده ام
از آنکه ترا آفرید و هست
بشنو
حقیقت است
کز هرچه در زمین
کز هرچه در سما
جز از خودش
از من و هرچیز برتری
بشنو تو برتری
بشنو تو برتری
***
امشب که باز کودک اندیشه ام ز نو
بر تن نموده جامه فرسوده ی سکوت
در دشت های سرکش پندار و فطرتم
لشکر کشیده است
پرسش ز هر طرف
این بار گوش را، دامن گرفته اند
آنی که بشنوید
آنی که بر در همه گان برد این نوید
انسان هنوز است
انسان هنوز است
بشنو که بر ترید
با سرسپاه لشکر پرسش به نزد گوش
این بار چشم نیز
دست سخن گرفته و از آیه های درد
از روزگار آدم و از قتل دادران
تا ظلم ما به آنچه که نماند زنده جان
تصویر می کند
باور نمی کند!
هر آنچه دیده است
از" آن" که برتر است
این بار فوج لشکر پرسش ز هر طرف
فریاد می زنند
گوش بود یا فرشته ی از نور پاک او؟
خود بود یا که تو؟
آنکه دروغ گفت؟
آری
این بار فوج لشکر پرسش زهر طرف
فریاد می زنند
دیوار های سرکش اندیشه ی مرا
از بیخ می کنند
تا آن که پاسخی
ریزم به کامشان
hghgg
ای نیستان های سر تا پا خروش
از چه خاموشید؟
سرمه جز یک گرد نیست
موج آواز شما صد کوه بر جا را
موج آواز شما صد سنگ خارا را
قفل ها را، دام ها را، بند ها را
گرد سازد، باد سازد
از چه درخوفید؟
ای نیستان های سرتا پا خروش
سرمه جز یک گرد نیست
ناله باید
شور باید
حنجر این فطرت در بند را صد پاره باید کرد
نی برای شور و آواز است
ورنه باشد هرزه کاهی
خفته بر رخسار دیواری