تبليغاتX
چندشعر، چند شاعر
آبگینه شعر معاصر بدخشان
 

یک واپسین درود


من در نخست بار بدرود گفتنم
این واپسین درود فرستم به جانبت
بگذار پیش ازینکه تو را پیکر تو را
در پرده ی خیال به تصویر برکشم
یا قامت تو را
در واژه واژه شعر
در سطر سطر نثر
در حرف حرف دفتر خاطره های خویش
ترسیم می کنم
بر پاس سال و ماه
بر پاس هفته ها
بر پاس روز های که در لحظه لحظه ام
در لحظه های شاد
در لحظه های سوگ
در لحظه های تاریک و پر از شقاوتم
دستگیر بوده ای
بفرستم این درود
بفرستم این درود که از قلب تیره ام
آنجا که یاد توست
آنجا دیده ام
تصویر واپسین نگه ات راست پاسبان
قد بر کشیده است
ای نازنین درود
یادم نمی رود
که من در روان تو
در زلف شام تو
در چاک پیرهن
در چشم مست و شوخ
من در لبان تو

یک هستی دیگر
یک حلقه ی نجات
یک صبحی از امید
تعریف زندگی
یک فصل رنگ را می دیدم هر دمی

یادم نمی رود
یادم نمی روی
هرچند می روی

بدرود دلبرم!

+ نگارنده     دهزاد  | 

 

بهـــار چیست؟

 

بهار چیست؟
زمستان سرد و بی باکی
اگر شگوفه نبود

 

بهارچیست؟
خزانی، خزان نومیدی
اگر نرست دیگر غنچه، ساقه و برگی
اگر سبز ترین برگ
                      قبول سجده ی محراب رنگ زرد نمود

 

و من نمی دانم
چرا خزان صفتان از می بهار می گویند
و من نمی دانم
چگونه کور ز خورشید گفت و گو دارد
و کر آیه ی منقار عندلیبان را، مفسر است هنوز

ومن نمی بینم
که سبز جامه نشینان دشت پنداری
گره ز سینه گشایند و گام بردارند
به سوی شور برانگیختن
                             به فتح خاک


ایا بهار پرستان
ایا بهار بگو
که من چگونه سرود بهار را خوانم
اگر زشاخ سرشتم شگوفه رو پوش است
اگر ساقه نبست، اگر شاخه نکرد
درخت پندارم


ایا بهار پرستان، بهار چیست؟
زمستان سرد و بی باکی
اگر نشگوفید!!!!
دانشگاه آزاد
امستردم    20-03-2007 گاه 1500

“h“g“h“g“g“

+ نگارنده     دهزاد  | 

 

“h“g“h“g“g“

 

اهدا به روان پاک بزرگ مردیکه تا آواز و نامی از هنر است، هست

به استاد محمد حسین سرآهنگ

 

 

وگه گاهی که من در چنگ وحشت آفرین لحظه را تنهای تنهایم

وگه گاهی که با یاد خدایان سخن آفر

ره ی اندیشه پیمایم

 

ویاگاهی که می خواهم

دری آن ناله های جانگداز و جاویدان برخویش

ویاگاهی چو شبنم

نفس بر دوشم و بال و پر پرواز بکاشیم

ترا جویم

 

که تا باشد

نوایت قطره ای ریزد

                           به کام

 

                                  تشنه ی گوشم

+ نگارنده     دهزاد  | 

 

“h“g“h“g“g“

 

زندگی

 

زندگی روزییست پایانش شبی

یا شبی بی انتها

 

زندگی شادیست، پایانش غمی

یا غمی بی انتها

 

“h“g“h“g“g“

 

حنجر و گوش و نگاه

 

دوش در کشور  گوش ها بودم

ناله ها کردم و فریاد زدم، لیک چه سود؟

هیچ گوشی نشنود

 

دوش در شهر نگاه ها بودم

پرزدم، جان دادم، لیک چه سود؟

هیچ چشم نگه اش را نگشود

 

دوش رفتم به در حنجره ها

سخن از درد زدم

سخن گرم زدم، سرد زدم، لیک چه سود؟

هیچ لب، لب نگشود

 

دوش برگشتم و سر را به گریبان دادم

تا مرا باز برد بر سر گهواره من

نزد آن مادری،  آزاده ی من

نزد آن مادر کاموخت مرا رسم و رواج دیدن

نزد آن مادر کاموخت مرا بشنیدن

شور بر پا کردن

ناله و غوغا کردن

که دلم تنگ لولو های  پر از مهر وی است

 

به گریبان گفتم

ببرم بهر خدا، زود ببر

 

تا که بگویم که مرنج، مادر من

زخموشی و ز نابینایی

تو مپندار که شاید، پسرت بنشیند

 

مادرم

تا دم که به دمم دم بود و آن دم بی دم سوگند

هرگز از یاد من آن زمزمه هایت نرود

 

 

امستردم

20- مارچ 2006

03:16

 

“h“g“h“g“g“

 

 

واژه های تلخ و سنگینم

 

های مردم!

        راست می گوید

                         می دانم 

                           واژه هایم تلخ و سنگین اند   

های مردم

 راست می گوید، می دانم

هرکسی هر واژه ی کز عطر بیداری

هرکسی هر واژه ی کز جرقه های نور آگاهی

هرکسی هر واژه ی کز پرده های آتشین راستی پوشید پیراهن

تلخ و سنگین است

 

چون خواب، شیرین است

 

دانشگاه آزاد امستردم 2006 

 

 

“h“g“h“g“g“

 

 

باری دیگر بیا

 

رفتی و ناله های دلم نا شنیده ماند

مرغ هوس ز بام دلم نا پریده ماند

ای مهر گسترم

ای ناز پرورم

گوشی دلم هوای نوای تو می کند

باری دگر بیا

با نخره ها و ناز دروغ و ریای خویش

قطری به کام تشنهً گوش دلم بریز

باری دگر بیا

با واژه های لب به لب از مهر آشتی

خالی ز راستی

داغی به داغ های دل من فزوده کن

 

باری دگر بیا

با وعده های خام

چشم مرا دوباره بیاموز،  گریه را

باری دگر بیا

راحت ز چشم خیره شب های  من ببر

باری دگر بیا

قطری به کام تشنه گوش دلم بریز

داغ به داغ های دل من فزوده کن

چشم مرا دوباره بیاموز گریه را

راحت ز چشم خیره شب های من ببر

وانگه دوباره رو

واپس دو باره آی

وانگه دو باره رو

 

“h“g“h“g“g“

 

 

روز پایان جهان

 

روز پایان جهان

روز آغاز جهان دگری

همه روز است اگر باهوشی

 

چون یکی دیده ببندد پر سوز

دگری دیده گشاید آن روز

 

روز آغازی جهانی دگری

همه روز است اگر با هوشی

 

“h“g“h“g“g“

 

 

عشق بشر

 

دوش دستم به قلم می بردم

تاکه در عشق بشر

سخنانیکه به زندان دلم دربندند

پر پرواز دهم

دوش دستم به قلم می بردم

تا که در عشق بشر

ناله هایکه به زندان دلم میپچند

موج اواز دهم

دوش دستم به قلم می بردم

تاکه در عشق همین گم شده ام

ناله ها ساز دهم

دوش دستم به قلم می بردم

که به گوش گردون

سخن از مهر و وفا

سخن از سترو  عفاف

سخن از آینه

سخن از چهرهً گلگون شفق

سخن از خندهً گل های بهار

سخن از نغمهً مرغان هزار

سخن از صبح امید

سخن از عشق وی اغاز کنم

قلمم پرپر شد

دانه های پرو پرواز دگر هیچ نرست

حنجرم نیز به آغوش فنا می پیوست

غم گرفتست از آنم که دیگر باری دیگر

گوش گردون نشنید

عشق در بستر مرگ

مهر در چنگ عذاب

چشم امید به امید امید

آه افسوس

صد افسوس

قلمم پرپر شد!

“h“g“h“g“g“

بشنو تو برتری

 

یادم هنوز است

آن شب که فطرتم

                   دست اش کشیده بود

                                       از دامن امید

یادم هنوز است

آن شب که شوخ کودک اندیشه ام دگر

چیزی بنام معرفت و آدم و خرد

بر خاطرش نداشت

یادم هنوز است

آن شام پر سکوت

کز روزنه ی کوچک دیوار خانه مان

یک جسم  یک دسته                                                    

 یک هاله ی ز نور

                                      آمد کنار من

در بر گرفت فطرت بس بی قرار من

یادم هنوز است

شب بود و گاه خواب

آن هاله ی ز نور

بنشست و قفل از در افسانه باز کرد

راز و نیاز کرد

 

گفتا به فطرتم

بشنو که من سخن ز نیستان دور دست

آورده ام

        از آنکه ترا آفرید و هست

بشنو

حقیقت است

کز هرچه در زمین

کز هرچه در سما

جز از خودش

از من و هرچیز برتری

بشنو تو برتری

بشنو تو برتری

***

امشب که باز کودک اندیشه ام ز نو

بر تن نموده جامه فرسوده ی سکوت

در دشت های سرکش پندار و فطرتم

لشکر کشیده است

                  پرسش ز هر طرف

   

این بار گوش را،  دامن گرفته اند

آنی که بشنوید

آنی که بر در همه گان برد این نوید

انسان هنوز است

انسان هنوز است

بشنو که بر ترید

با سرسپاه لشکر پرسش به نزد گوش

این بار چشم نیز

دست سخن گرفته و از آیه های درد

از روزگار آدم و از قتل دادران

تا ظلم ما به آنچه که نماند زنده جان

تصویر می کند

باور نمی کند!

هر آنچه دیده است

                    از" آن" که برتر است

این بار فوج لشکر پرسش ز هر طرف

فریاد می زنند

گوش بود یا فرشته ی از نور پاک او؟

خود بود یا که تو؟

آنکه دروغ گفت؟

آری

این بار فوج لشکر پرسش زهر طرف

فریاد می زنند

دیوار های سرکش اندیشه ی مرا

از بیخ می کنند

تا آن که پاسخی

ریزم به کامشان

 

h“g“h“g“g“

 

 

سرمه جز یک گرد نیست

 

 

ای نیستان های سر تا پا خروش

از چه خاموشید؟

 

سرمه جز یک گرد نیست

موج آواز شما صد کوه بر جا را

موج آواز شما صد سنگ خارا را

قفل ها را، دام ها را، بند ها را

گرد سازد، باد سازد

 

از چه درخوفید؟

ای نیستان های سرتا پا خروش

سرمه جز یک گرد نیست

 

ناله باید

شور باید

حنجر این فطرت در بند را صد پاره باید کرد

نی برای شور و آواز است

ورنه باشد هرزه کاهی

 خفته بر رخسار دیواری

+ نگارنده     دهزاد  |