اولین شعر
هجر آن نا آشنا تا در کنار آورده ام
از دل خونین نوای صد هزار آورده ام
میکند افسون ونیرنگم به ناز وجلوه اش
تا نیاز عشق پیش آن نگار آورده ام
زندگانی خودحدیث تلخکامی بوده است
پاکبازی شد نصیبم، گر قمار آورده ام
راحت هرلحظه را رنج فراوان درپی است
این سیه روزی زشرب بی شمارآورده ام
فکر آزاد ودمکراتم به خود پیچیده است
تا نگاهی در نظام این دو تار آورده ام
در قبول این و آن "فکرت" تأمل کن درست
از رۀ تقلید صد لعنت به بار آورده ام
مقام زن
والاست در جهان کنونی مقام زن
هر جا بود ستایش بیحد به نام زن
زن مادر است و خواهر دانا برای مرد
زن همسر است و یار توانا برای مرد
زن پیشتاز و قافله سالار زنده گیست
زن رهبر رهایی انسان ز بنده گیست
زن پاسدار چرخ تکامل بود به دهر
قدرش بدان که نیست همانند او گهر
تبریک روز او که بود مادر جهان
فرض است بیگمان به همه خورد تا کلان
زمن بگذر زمن بگذر
بزن بر هم قرارمن زمن بگذر زمن بگذر
که شدازدست کارمن زمن بگذر زمن بگذر
مده دیگرتوآزارم که ازجان گشته بیزارم
خزان شد نو بهار من زمن بگذر زمن بگذر
به حرف این وآن ترک من ای نامهربان کردی
سیه شد روزگار من زمن بگذر زمن بگذر
مجو دیگرسراغ من,مکن یادم به پیغامی
برو ای دل شکار من زمن بگذر زمن بگذر
شکایت کی رود ازمن چنین کردی چنان کردی
بود این شیوه عار من زمن بگذر زمن بگذر
به صحرای جنون سر میزنم از خویش بیزارم
مشو دیگر تو یار من زمن بگذر زمن بگذر
یاد آر ز شمع مرده یاد آر
ای جلوۀ نخل آرزویم
ای در تو خلاصه جستجویم
جز راه وفای تو نپویم
راز غم تو بکس نگویم
یاد آر زشمع مرده یاد آر
آنروز که زندگی دگر بود
از عشق و غمم دلت خبر بود
جز تو همه بهر من هدر بود
از مهر و وفا ترا خبر بود
یاد آر ز شمع مرده یاد آر
ای نو گل باغ زندگانی
ای آیت حسن و شادمان
همپای ونوش و رشک مانی
ترسم که بیاد ما نمانی
یاد آر زشمع مرده یاد آر
بر من تو مگیر کار دشوار
مپسند به دل دیگر تو آزار
از عاقبت جفا حذر دار
با لطف نگر به من تو یکبار
یاد آر ز شمع مرده یاد آر
هر چند که دورم از وصالت
فارغ نبود دل از خیالت
ترسم شود عاقبت وبالت
سودی نبری تو از جمالت
یاد آر ز شمع مرده یاد آر
یاد آر زشمع مرده یاد آر
مادر
ای مادر ای امید تن ناتوان من
ای رحمت عمیم به روح و روان من
پرورده ایم به ناز ولی با هزار رنج
تا نو بهار عمر بود هر خزان من
از شیرۀ وجود به من شیر داده ای
زان راحت وجود گراید به جان من
از آن زمان که رفت پدر راه دیگری
افتاد آتشی به دل بی زبان من
من خرد سال کودکی وا ماندم از پدر
با عالمی تلاش گرفتی عنان من
در کوره راه زندگی و حادثات آن
آن زندگی که شر فزاءیست بی امان
جای پدر گرفته ای مام عزیز من
زانسان که نیک زان نتوان یافت در جهان
ای مام و ای پدر تویی راز وجو د من
نازم به قدرتت که هویداست بی گمان
بردی تورنج ولیک به لبخند گرم خویش
آتش زدی به ریشۀ هر سود و هر زیان
اینک به مقدم تو نهم سر به اختیار
هر چند است مرتبتت بیشتر از آن
گویند جشن توست به هر گوشه و کنار
با حظلۀ مطنطن و بیرون ز انتظار
هر جا سخن ز مادرواوصاف مادر است
هردم خبر از این که فزون است از هزار
آهنگ مهر توست عریونده در فضا
آوای عشق توست فتاده به هر دیار
اما تو نیک دانی و من نیک ای عزیز
کآسان نکرده مشکلت این جشن با وقار
دانم فسرده روح تنت مام من همیش
درد شرایط که تو داری در آن قرار
باشد که واژگون شود این وضع نا بجا
آید زمانۀ که دگر بای و بی نوا
از هم به رنج اندر و از یکدگر پریش
مشغول ترهات از تو یا زما
با عدل و داد و راحت و آرامش روان
هر تن به سهم خویش مهیای کار ها
در راه اعتلای وطن مرد و زن همی
کوشند از تۀ دل و با شند همنوا
آندم زمهر مادر شیرین خویشتن
فرزند بهره گیرد و مادر از آن رضا
**** ****
دل به دنبال سیه چشمی پریشان است باز
زین پریشانی نگر چون خانه ویران است باز
یکدم آسایش ندارد بی امان پر پر کند
سنبل آسا تا درین اندیشه قربان است باز
بار ها گفتم دلا ,کوتاه گیر این قصه را
گفت کوته ازچه خواهی,دجله طوفان است باز
یا مدد کن در رهم یا از درشتی در گذر
نیست یارای جدایی سخت پیمان است باز
چون کنم با این دل دیوانه وسودای خود
می کشد جان را به برهوتی که جانان است باز
عاقبت ترسم به زندانی گرفتارم کند
این دل دیوانه و وحشی که گریانست باز
کی خبر دارد دلش از اشک چشم و سوز دل
آن دل آرامی که مارا آفت جان است باز
حدیث آه
آن شوخ بین که درد دل ما دوا نکرد
حالم پریش دید ولی اعتنا نکرد
شاید که عاقبت شود انگیزۀ ملال
تجدید اگر نگار درین ماجرا نکرد
با آنهمه جفا که ز اغیار دیده است
هرگز حساب دوست ز دشمن جدا نکرد
هر چند آه خسته رۀ کهکشان سپرد
جز کوله بار غم, اثری بهر ما نکرد
دیگر حدیث آه نگیرم به کار خویش
این تیر نا رسا هدفی را رسا نکرد
ترسم که یأس دست تطاول کند دراز
در قلب من که رحم به حالش خدا نکرد
"فکرت" نشد میسر او کام زندگی
جز حرف بر مسیر عمل اتکا نکرد
1355
چشم است یا چقوری؟
چندی ز وضع حیران، چشم است یا چقوری
ترسم شوی پشیمان,چشم است یا چقوری
زان بیش کار ناید از دستت ای برادر
اندیشه کن ز پایان,چشم است یا چقوری
از برق وجادۀ قیر,چندین سناچ وعده
اما عمل نه چندان, چشم است یا چقوری
از لاجورد وزیره,هم چار مغز و پسته
بردند توشه رندان,چشم است یا چقوری
مام وطن نخواهد , فرزند نا خلف را
بنگر خلف مأبان, چشم است یا چقوری
ای کور معنویت,کرده است پول کورت
دادی به پول ایمان, چشم است یا چقوری
در آستان وحدت, بهر رفاه کشور
جنگ زبان یاران , چشم است یا چقوری
حال پریش مردم از حرف مفت بد خواه
هرگز نیافت سامان, چشم است یا چقوری
آید به ملک رفعت ,هم توده را سعادت
از همت جوانان, چشم است یا چقوری
تعلیم بی اثر شد ,از تربیت چه پرسی
از دست مشت نادان, چشم است یا چقوری
آن شیخ دل سیه بین با تره هات بیجا
چاپید چند نادان, چشم است یا چقوری
دیموکراسی ما,باشد عذاب دیمو
گشتیم خانه ویران, چشم است یا چقوری
ما را زنان خبرده,جنجال درزبان چیست
دودي بخوان ویا نان,چشم است یا چقوری
پسمان زهر جماعت,افگنده سر زغفلت
باری بر آ به میدان, چشم است یا چقوری
"فکرت" بیا تو بگذر زین حرف بی ته و سر
یارو رسد به تاوان, چشم است یا چقوری
علم
حسن اگر با علم پیوندد ,دو بالا میشود
هر چه از دو مایه گیرد,شاز ویکتا میشود
آشنای معرفت هرگز نباشد نیمه راه
آنکه چون مجنون روان در کوه لیلا میشود
مرز دانش را نه پنداری که پایانی بود
از الف آغاز یابد, ختم تا یا میشود
در طریق گنج مطلب رنجها باید کشید
بی تلاش و رنج کی مطلب مهیا میشود
هر که از دانش مدد جوید شود پیروز مند
رهگشای دیگران در کار دنیا میشود
دانش
ش: شمع دانش را فرا راهت بدار
می شوی در زندگانی کامگار
ه: هر که را الفت به علم و دانش است
میشود نوع بشر را افتخار
ر: رهسپار کامیابی می شوی
راه دانش را کنی گر اختیار
ز: زندگی بی علم زندان غم است
از دیار غم به شادی کن گذار
ا: ای عزیز من به حرفم گوش کن
علم و دانش را چو جانت دوست دار
د:درتلاش از همگنان پیشی بگیر
تا ترا شاباش گوید همقطار
ای چشمۀ نوش من مزن چشم بسی
زین شیوه مکن راز مرا فاش کسی
هر چند دل زار ترا می خواهد
اما چه کند چون تو به دادش نرسی
دستم نرسد به دامنت با کوشش
آن به که نکارم بدل از تو هوسی
بی زاد به راه کعبه چون گام نهم ؟
از قافله وا مانده ندارد جرسی
بسیار کسان به ادعا حرف زنند
لیکن به عمل نیرزد إلا فلسی
با حرف اگر عمل موازی سازی
"فکرت"نشوی ملامت هیچ کسی
آن سیه چشم که دل از من تنها برده
نیست پنهان همه دانند هویدا برده
خواهم هر صبح ببینم رخ نیکویش را
گرچه دانم دل بسیار به ایما برده
لیک دانم که بود عاقبت کار خراب
زانکه مجنون دگر ,یار به سودا برده
آموزگار
از تو شد روشن جهان تار ما آموزگار
با تلاشت رونق افزا, کار ما آموزگار
رهسپار منزل مقصود کی گردیم اگر
تا نباشی خضر راه و یار ما آموزگار
میدهی از پند و حکمت فکر شاگردان جلا
دوری از تأثیر فیضت عار ما آموزگار
عصر کیهان انعکاس تابش دانش بود
نرد بانش را تو سازی در فضا آموزگار
نظم نو در انتظار سعی بیش از پیش توست
تا بسامان آرد این,إدبار ما آموزگار
خانمانسوز است درد جهل در این دودمان
درد مارا کن دوا غمخوار ما آموزگار
گویمت تبریک این روز پر از فخر و شکوه
جای داری بیگمان در قلب ما آموزگار
جمهوری جوان
ای ملت نجیب ,ای قوم کامگار
کز غم رها شدید , تبریکتان نثار
یک عمر انتظار ,یک لحظه شد پدید
نظم نوین ما,با عزم و ابتکار
جمهوریت بپا ,آوای دلکشی
از راه رادیو شد پخش و انتشار
دانست خلق ما , افگنده شد به خاک
آن نظم نا بجا,دی بود استوار
جمهوری آمده, تا رنج دیده گان
باشند شاد کام ,یابند کار وبار
آنانکه بهر ملک کاری نکرده اند
رفتند زین دیار ,با حالت نزار
اینک سزد که ما,کوشیم بی ریا
در اعتلای ملک, در نظم این شعار
جمهوری جوان ,خواهیم جاودان
در مهد آریا,افغانستان پار
جان من هرگزبه پستی تن مده گرزندهای
زان که ازپستی شوی درزندگی چون بنده ای
هرچه عقل روشنت فرمان دهد آنرا پذیر
نه به قال مردۀ کن نی به چال زنده ای
اختیار و جبر خودرا خویشتن در دست گیر
تا خدای خود شوی با منطق سازنده ای
آنچه خوب و نیک باشد کن دلیلش با دلیل
می شوی انسان عالی در جهان زیبنده ای
از گرایش تا رهایش
خاطرم نا شاد,از دست نگاری نیست ,هست
دل اسیر زلف چون مشک تتاری نیست ,هست
دست خالی, آرزو پر,راه مقصد بس دراز
در چنین حالت گرایش زهر ماری نیست,هست
گفتم اورا, کار من آیا به سامان میرسد
گفت آخر ,بی قراری را قراری نیست,هست
دوستان سنگ ملامت بر سر ما میزنند
بی خبر ,کز جزبه اش,در دل شراری نیست,هست
با دل خود مشورت کردم , که بگذر زین سخن...
شد مکدر,گفت مارا اختیاری نیست, هست
از "گرایش" تا "رهایش" برزخی افتاده است
عقل را هر دم ز عشق ما فراری نیست,هست
رمز "استقرا" نیابی در تفاصیل قیاس
در میان نور و ظلمت , اختباری نیست,هست
آدمی از" بود" خود , یابد, "نماد" اعتبار
ادعای محض "فکرت"چون غباری نیست, هست
فیض آباد,20 سنبله 1369
*** ***
ما کودکان امروز, نسل جوان فرد
خواهیم زندگی را, آرام و شاد و زیبا
دوران انقلاب است, بر پا به کشور ما
جوش و خروش مردم ,از هر طرف هویدا
کاخ ستم شعاران ,افگنده شد ز بنیاد
از شرق میهن ما تا سرحد هریوا
از بلخ و بامیانش, افسانه ها بهر سو
پامیر اوست مشهور, هر جا به بام دنیا
*** ***
سال نو
برگ دیگر به دفتر گیتی
گشت پیدا ز گردش دوران
آرزو های خفته شد بیدار
از کران تا کران این سامان
بوی باران و سبزه های بهار
مستی انگیز و عطر آگین است
میدهد مژدۀ بهار نوین
این جهان را شگفت آیین است
جلوۀ مرغکان شاد نگر
که چسان در فضا به پرواز است
قلب ها می طپند از شادی
زندگی را نوین سر آغاز است
شاد و سر مست ای "بهار امید"
خواهمت تا بهار سال دگر
عرض تبریک من پذیر و رسان
بهمه دوستان نیک گهر
سالها می روند و می آیند
با فراز و نشیب بی پایان
جای یک نکته " فکرتا" باقیست
سال نو شاد باد بر همه گان
*** ***
مادر
مادرا مهر آفرینا جان من
عشق من آیین من ایمان من
از تو شد شاداب باغ زندگی
ای وجودت باعث سامان من
دادۀ شیر سپیدت را به من
تا توان آید به جسم و جان من
این دعا ورد زبان من بود
زنده باشی تا ابد مامان من
*** ***
عشق من ای بهار هستی من
از تو ایجاد شور مستی من
از نگاه تو میخزد رویا
ای وجودت نهال هستی من
طرب آهنگ آرزوی منی
جز تو کوته دراز دستی من
هر دمی در هوای دیدارت
چشم من کرده پیش دستی من
فصل اندیشه را نوین بابی
باز دار سقوط و پستی من
*** ***
بی عنوان
همیار بپا خیز که دوران نبرد است
از دشمن بد کیش نترسی که نه مرد است
فردا که بود مایۀ امید بهر جمع
رخسار تو گلگون و ز بد خواه تو زرد است
"فاشیسم" اگر شعلۀ بیداد بر افروخت
خود سوخت در آن آتش و خاکستر سرد است
آنکس که زند مشت ,لگد میخورد آخر
بازیچۀ دوران شود,افسرده ز درد است
با عزم توانمند شکن این قفس یأس
چون گرد بپا شو,که زمان تختۀ نرد است
مقهور شرایط شدنت , مرگ هدف هاست
تاریخ نگوید که چه کردی و چه کرده است
*** ***
وطن ما که سالهای دراز
رنج پسماندگی کشید به دوش
ناگهان یافت سرنوشت دگر
مار بیداد را فگند زدوش
کرد با خاک تیره یکسانش
نیست پاداش ناکسان جز این
که لگد کوب خشم خلق شوند
بعد از آن هم نثار شان نفرین
و تو ای خلق رنجدیده ببال
که سر آمد گذشته های سیاه
کاخ بیداد سرنگون گردید
کاخداران شدند جمله تباه
آمد آن لحظۀ شکوه و جلال
که کنی کاخ ارتقا بنیاد
تو که میراث آریانایی
دور کن با تلاش خود اضداد
دیو جهل و مرض به چاه فگن
دشمنانت حقیر و خوار شمار
باش با خلق خویشتن دمساز
محو کن اژدهای استثمار
باش آینده ساز خود ای مرد
که دگر نیست بر تو آزاری
با شرافت به کار همپا باش
چون زیان است بر تو بیکاری
1352
*** ***
بی تا
همچو گل از پی صد غنچه پدیدار استی
نازنینی و کنون قابل دیدار استی
نه تو آنی, که ز نظارۀ تو چشم گرفت
ید بیضائ و از نور گرانبار استی
آمدی زآمدنت خانۀ دل روشن شد
جاودان باش که مهتاب شب تار استی
همه گویند که "بی تا"ست دراین شهربزرگ
زعم من آنکه, سوا در همه اقطار استی
دید هر کس به توانایی آگاهی اوست
من بر آنم که یکی خارج تکرار استی
"فکرت" از داعیۀ خویش نگردد هرگز
گر چه این مشغله را زحمت بسیار استی