به یادِ پدرم
.........که یکروز قبل از اینکه اورا بقتل برسانند، با حالت عجیبی که در او بی سابقه بوددر زیر صندلی نشسته به فکر فرو رفته بود......گویی فرشتۀ اورا از سرنوشتش خبر داده بود و او ...نگران ما و آیندۀ ما بود
غم از دست دادنش تلخ است
وقتی به گذشته ها مینگرم
او به من قصه می گوید
او با دستان پر مهرش به من
تاج گل میسازد و بر سرم می گذارد
وقتی به گذشته می نگرم
او , بعد هر سفرش
به ما بهار می آورد
او به این خانۀ ما
همۀ آزادی دنیا را, همۀ خوشبختی دنیا را
وهمه با همی دنیا را
سوغات می آورد
وقتی به دیروز مینگرم
او را کنار صندلی می بینم
با حالت پریشان
با دستهای مظطرب,لرزان
خاموشی حزین
در چشمهاش
تصویری از گذشتن چند دهه
که نه آسان گذشت بر او
وامروز....
او به من مینگرد
نگهش سرد
از آن گرمی از آن مهر خبر نیست
آه, از درد همش از او ربود
آه,از مرگ!
اورابربود
چشم هایش به چت خانۀ ما دوخته است
من اگر می گریم
دست او نیست نوازشم کند
دست او یخ بسته
دگر او نیست درین بستر سردش خفته
دگر او نیست
دگر این جسم نازنین
در روی زمین, خون آلود
گویی بیگانۀ ایست ,آوردند
که فقط صورتش به او می ماند
دگر او نیست
دگر او رفته است از این دنیا
دگر آن آدم پاک
دگر آن مرد مقدس
دگر آن روشنی خانۀ ما
دگر او نیست در میان ما
و من که می گریم
صدای اهل خانه ,با گریه
بگوش می آید
غمِ از دست دادنش تلخ است
آری:
"غم از دست دادنش تلخ است "
20.01.2002 آلمان
شهرزاد فکرت